زوج جوان با گذر از هفتخوان رستم زیارت خانه خدا رفتند
رفتن به حج، آرزوی هدایت شریعت و نفیسه معرفتینیا بود. زوجی که تصور میکردند سفر به سرزمین وحی شاید به این زودیها و آن هم در جوانی، قسمتشان نشود. روزی که نام آقای شریعت در قرعهکشی حج دانشجویی درآمد، آنها فاصلهای میان خود و آرزوی دیرینهشان نمیدیدند، اما این سفر آنقدر با چالشهای مختلف همراه شد که تا لحظه پاگذاشتن روی پلههای هواپیما، باورشان نمیشد عازم زیارت هستند.
شاید شما هم بهعنوان هممحلهای آنها در محله عسکریه، روایت این زیارت پرچالش را از صداوسیما دیده باشید. ما به دیدار این زوج رفتیم تا جزئیات این سفر خاطرهانگیز که آذرماه امسال اتفاق افتاد را از زبان خودشان بشنویم.
دردسرهای یک اشتباه
هدایت شریعت ۳۷سال دارد و شهریور امسال از پایاننامه کارشناسیارشد خود دفاع کرده است. ماجرا از روزی آغاز شد که او برای حج دانشجویی ثبتنام کرد؛ اما تصورش این بود که، چون همسرش دانشجو نیست، باید هنگام ثبتنام گزینه «مجرد» را انتخاب کند.
خودش با لبخندی که بر لب دارد، اینگونه روایت را آغاز میکند: وقتی پیامک اداره حج و زیارت آمد که جزو برگزیدگان قرعهکشی حج دانشجویی هستم، فکر کردم لینکی که فرستادهاند کلاهبرداری است. با مسئول حج دانشجویی تماس گرفتم و پیگیری کردم. گفتند لینک درست است و میتوانم ثبتنام اولیه را انجام بدهم.
هدایت، زمانیکه برای دریافت نامه به دانشگاه مراجعه کرد، در ابتدا به او گفتند، چون از پایاننامهاش دفاع کرده است، دیگر دانشجو محسوب نمیشود. شریعت توضیح داد که هنوز تصحیح پایاننامه باقی مانده و تا آن زمان، وضعیت دانشجوییاش پابرجاست. وقتی مسئول آموزش نامه را به دستش داد، با تعجب پرسید چرا هنگام ثبتنام، تأهلش را اعلام نکرده است.
شریعت میگوید: بعداز صحبتهای مسئول آموزش به ستاد عمره دانشجویی مراجعه کردم و درخواست حج متأهلی دادم، اما گفتند با این تغییر از فهرست اصلی حذف و به لیست ذخیره منتقل شدهام. باید منتظر بمانم تا از دانشجویان یا استادان کسی انصراف بدهد. البته هر زمان که بخواهم، میتوانم بهصورت مجردی اعزام شوم.
شاید در تقدیرمان نباشد
شریعت نمیخواست بدون همسرش عازم حج شود. کارهای مربوط به گذرنامه را انجام داده بود و هرروز به ستاد عمره دانشجویی سر میزد تا ببیند آیا کسی انصراف داده است یا نه؛ «گروه اول، دانشجویان مجرد دختر بودند که اعزام شدند. گروه دوم که استادان و متأهلان بودند، قرار بود ۱۲آذر امسال اعزام شوند؛ اما تا ۸آذر هیچکس انصراف نداده بود. من و همسرم روزهای بسیار پراسترسی را پشت سر گذاشتیم. مدام با خودمان فکر میکردیم شاید در تقدیرمان زیارت خانه خدا نیست. آخرش همهچیز را به خدا سپردیم.»
آقاهدایت ۸ آذر که به دانشگاه میرود، متوجه میشود دو نفر دیگر هم شرایطی مشابه او دارند. شریعت تعریف میکند: در حال صحبت بودیم که فهمیدیم یکی از استادان بهدلیل مشکلی که برای همسرش پیش آمده است، نمیتواند اعزام شود. با پیگیریهای فراوان هم نتوانسته بود مشکلش را حل کند. وقتی انصرافش قطعی شد، هر سه نفرمان امیدوار شدیم، هم من و هم آن زن و شوهر.
حالا نوبت تعیین اولویت بود. یکی از کارشناسان ستاد عمره دانشجویی بهشوخی گفته بود قرعهکشی میکنند، اما مسئول ستاد توضیح داده بود که آن دو نفر از ابتدا در لیست ذخیره بودهاند و شریعت، چون از فهرست اصلی به ذخیره منتقل شده است، اولویت دارد.
او میگوید: در آن لحظه از خوشحالی روی ابرها بودم، اما هنوز این خوشحالی به کامم ننشسته بود که گفتند باید ظرف سه ساعت، مبلغ واریزی برای دو نفر تکمیل شود. درغیراینصورت، یکی از آن دو نفر جایگزین میشود.
برای واریز مبلغ خودش مشکلی نداشت، اما باید هزینه سفر همسرش را هم تأمین میکرد. با همسرش تماس گرفت تا مطمئن شود از اقوام همسرش کسی نگهداری از فرزندانشان را تقبل میکند. درنهایت، با قرضگرفتن از دو نفراز آشنایان، مبلغ موردنظر را در آخرین دقایق واریز کرد. شریعت میگوید: بعد از آن، فقط سه روز وقت داشتیم تا همه خریدها، واکسنها زدنها، سپردن دختر و پسر خردسالم به خالهشان و خداحافظی با دوستان را انجام بدهیم.
اما شوک اصلی روز دهم وارد میشود. معاون کاروان، پیامی صوتی برای او میفرستد و میگوید ویزای این زوج و روحانی کاروان صادر نشده و بهتر است فعلا با آشنایان خداحافظی نکنند. دو روز بعد، یعنی ۱۲آذر، مسئول ستاد عمره دانشجویی تماس میگیرد و میگوید با چمدانها به فرودگاه بروند؛ اگر ویزا صادر شد، اعزام میشوند و درغیراینصورت، شریعت میتواند با گروه پسران مجرد در تاریخ دیگری اعزام شود.

دقیقه ۹۰ پرواز کردیم
آنها فرزندانشان را به خالهشان میسپارند و همراه خانوادههایشان، صبح زود برای مراسم بدرقه دانشجویی راهی فرودگاه میشوند. پرواز ساعت۱۲ ظهر بود، اما اعلام شد که پرواز با دو ساعت تأخیر انجام خواهد شد و همین موضوع، جای امیدواری داشت.
شریعت میگوید: چشمهایمان پر از اشک بود. زیر لب ذکر میگفتیم و توسل کرده بودیم. با روحانی کاروان صحبت میکردم که ناگهان گفتند ویزایتان صادر شده است. او ادامه میدهد: شماره ویزاها را از روی گوشی به مسئول گیت نشان دادم، اما گفت باید پرینت داشته باشید. با هزار زحمت دستگاه پرینت پیدا کردیم. بااینحال مسئول گیت گفت هنوز بلیت و گذرنامه در سیستم مشهود نیست و نمیتوانید مانند بقیه سوار هواپیما بشوید.
گذرنامهها و بلیتها در اداره حج و زیارت باقی مانده بود. همه مسافران درحال سوارشدن بودند و آنها هنوز چمدانهایشان را تحویل نداده بودند. شریعت میگوید: با خودم فکر میکردم محال است در این روز بارانی، گذرنامهها از اداره حج و زیارت به فرودگاه برسد.
فقط سه روز وقت داشتیم همه خریدها و سپردن دختر و پسرخردسالم به خالهشان و خداحافظی با دوستان را انجام دهیم
ساعت۱۳:۳۰ بود و فقط نیمساعت تا جمعشدن پلههای هواپیما باقی مانده بود. هنوز به هیچکس خبر نداده بودند که عازم شدهاند؛ فقط محل کار شریعت در جریان بود.
او تعریف میکند: رئیس کاروانی که قرار بود با آن اعزام شویم، با ماشین شخصی گذرنامهها و بلیتها را به فرودگاه رساند. آنقدر با عجله رانندگی کرده بود که جریمه هم شده بود. وقتی مدارک را تحویل دادیم، گفتند پلههای هواپیما در حال جمعشدن است و با ماشین دیگری ما را رساندند.
وقتی وارد هواپیما شدند، بسیاری از مسافران داستان آنها را شنیده بودند و با لبخند میگفتند: «شما همان دو نفری هستید که ما را معطل کردید!»
ناامیدانه چمدانهایم را بستم
نفیسه معرفتینیا، همسر شریعت، روایت خودش را اینگونه بیان میکند: زمانی که فهمیدم امکانش هست دونفری برویم، دلم واقعا هوایی شد. ازطرفی به همسرم میگفتم میتواند تنها برود. روز آخر، ناامیدانه وسایلمان را جمع کردم. حتی وقتی بچهها را به خواهرم میسپردم، گفتم احتمالا تا ظهر برمیگردیم و آنها را میبریم.
او درباره لحظههای پراسترس تا رسیدن گذرنامهها میگوید: هربار یکی از اعضای خانواده من یا همسرم تماس میگرفت، اما بهخاطر بغضی که در گلو داشتیم، نمیتوانستیم صحبت کنیم. فقط میگفتیم بعدا پیام میدهیم. آنقدر گریه کرده بودم که چشمهایم ورم کرده بود. همسرم آنقدر برای گرفتن پرینت و انجام کارها در سالن دویده بود که خیس عرق شده بود. هنوز هم نمیدانم چطور همهچیز جفتوجور شد.
معرفتینیا در پایان اضافه میکند: در روز آخر به پیشنهاد مسئول لابی، همراه سایر زوجها به دیدار نماینده بعثه رهبری رفتیم. آنجا ماجرای سفرمان را تعریف کردیم و همین شد که سوژه صداوسیما شدیم و داستان اعزام ما رسانهای شد.
* این گزارش سهشنبه ۱۶ دیماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۴ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.
