محمدرضا حافظنیا متولد۱۳۳۴ بیرجند، لیسانس رشته جغرافیای طبیعی، در سال۵۶ میشود فرمانده یکی از دستههای تانک لشکر خراسان. روحیه انقلابی او، اما تاب حضور در این فضا و تحمل رنجهای مردم را ندارد. برای همین تصمیمی انقلابی میگیرد؛ ترور فرماندهان بهوسیله تیربار تانک، اما شرایط، امکان چنین اقدامی را از او میگیرد و درنهایت با یک کلت کمری، ایده خود را عملی میکند.
در خطوط زیر، بخشی از خاطرات حافظنیا را میخوانید که او را این روزها بیشتر بهعنوان یکی از استادان رشته جغرافیای سیاسی دانشگاه تربیتمدرس و مدیر قطب علمی جغرافیای سیاسی آن دانشگاه میشناسند.
در همین فکر و خیالها بودم که گفتند تانکها آماده اعزام هستند. بروید و آماده حرکت بهسمت داخل شهر شوید. اتفاقا دسته اول (۵ تانک تحتامر من) دَم بوت۷ لشکر۷۷ خراسان واقع در خیابان سردادور، آماده ورود به داخل شهر بودند. من بین خود و خدا مانده بودم که چکار کنم!
به هیچ کس هم نمیتوانستم چیزی بگویم. نه میتوانستم مشورت کنم، نه میتوانستم بروم، نه میتوانستم نروم. مانده بودم که خدایا چکار کنم؟
در همین حالت اضطرار، دیدم تعدادی افسر ارشد شهربانی آمدهاند و درکنار خدمه، بالای تانکها ایستادهاند. حضور افسران شهربانی در پادگان ارتش، غیرمنتظره و عجیب به نظر میرسید.
قصدم این بود که بروم اسلحه کلت را تحویل بگیرم و با آن کاری انجام دهم. دو طرح به ذهنم رسیده بود
(۱) اگر من فرمانده دسته یک هستم، پس اینها چه میکنند! اصلا سردر نمیآوردم. درعینحال جرئت سؤال هم نداشتم. (۲) گیج و مات مانده بودم که داستان چیست؟ یک لحظه با خودم گفتم بهتر است همین جا دیگر تکلیفم را با دنیا و زندگی دنیایی روشن کنم. بالاخره که چی؟ این اول کار است.
امروز ما را وارد شهر میکنند و علیه مردم به کار میگیرند؛ فردا ممکن است در صحنههایی دیگر و خشنتر، ما را علیه مردم وارد صحنه کنند. تصمیم گرفتم در همین ابتدای کار، ضربشستی نشان بدهم.
قصدم این بود که بروم اسلحه کلت را تحویل بگیرم و با آن کاری انجام دهم. دو طرح به ذهنم رسیده بود؛ یا داخل شهر و درمقابل دیدگان مردم و در بالای تانک، برگردم و چند تن از فرماندهان شهربانی را با تیربار کالیبر ۵۰ هدف قرار دهم، یا اگر امکان عزیمت به شهر را نیافتم، در همین پادگان، چند نفر از افسران شهربانی را هدف قرار دهم که بالاخره من را میزدند و به آرزویم که شهادت بود، میرسیدم. (۳)
در افکارم غوطه میخوردم و در گوشهای ایستاده بودم که گفتند برو اسلحه و فشنگ بگیر. بهسمت آن محل رفتم و در صف ایستادم تا نوبتم شود.
درحالیکه در صف ایستاده بودم، طرحهای مختلفی را در ذهن مرور کردم. ناگهان فرمانده گروهان گفت که نیازی نیست شما بیایید! من خیلی عادی پرسیدم: «اینجا بمانم چکار کنم؟» جواب داد: «گفتند شما اینجا بهصورت آمادهباش در دفتر گروهان بمانید.»
گفتم: «جناب سروان! یعنی من مهمات نگیرم؟» گفت: «نه! لازم نیست. شما با همان اسلحه و خشاب خالی درحال آمادهباش بمانید تا خبرتان کنیم.» پرسیدم: «پس تانکها چه میشود؟ یعنی من دیگر فرمانده تانک نیستم؟» گفت: «فعلا لازم نیست. من خودم هستم؛ شما هم همینجا بمانید!»
اصلا همهچیز عوض شد. گویا تمام امور لحظهبهلحظه، مسیر دیگری را طی میکرد و من نمیدانستم که تقدیر الهی چیست. از یک طرف، نقشههای جدیدم نقش بر آب شد و از طرف دیگر، باید بهعنوان افسر آماده، داخل اتاق گروهان ماندگار میشدم تا اگر اعلام نیاز شد، به محل عزیمت کنم.
تا حدود ساعت ۱۱ شب در محل گروهان قدم زدم و هیچ کاری نداشتم. در تمام این مدت به فکر فرو رفته بودم و به چگونگی اجرای تصمیم میاندیشیدم.
البته در ظاهر تلاش میکردم بهگونهای عمل کنم که کسی شک نکند و رفتاری عادی داشته باشم، اما درونم دنیایی پر از غوغا بود، پرتلاطم و نگرانکننده. واقعیت آن است که تصویر و تصور آن لحظات فقط برای خود من مقدور است.
اساسا امکان به زبان و قلمآوردن آن حالت و شرایط وجود ندارد. حالت انسانی که خود را در آستانه هجرت از این دنیای مادی میدید و مترصد اجرای عملیاتی شهادتطلبانه بود.
ساعت حوالی ۱۱:۳۰ شب تانکها به پادگان برگشتند. از خدمه تانکها پرسیدم: «موضوع چه بود؟ اوضاع شهر مشهد از چه قرار است؟»
جواب دادند: «آقای کافی (۴) در مسیر قوچان با خودرویی تصادف کرده و کشته شده است. این خبر موجب تجمع و تظاهرات مردم مشهد مقابل حرم شده است. (۵)»
شاید این اولین اجتماع بزرگ و اعتراضی مردم مشهد بود. ازآنجاکه مشهد چنین سابقه اعتراضی نداشت، رژیم سراسیمه به هراس افتاد و تانکها را وارد شهر کرد. (۶) البته رفتهرفته فضای برخورد نظامی با مردم، تشدید و در سایر شهرها نیز از چنین شیوهای استفاده شد؛ مثل اصفهان که حکومت نظامی اعلام شد و برخورد تندی با مردم صورت گرفت.
حافظنیا چندروز بعد در مراسم صبحگاه گردان به تاریخ ۲۴مرداد۵۷، با کلت کمری بهسمت جایگاه فرماندهی تیراندازی کرد و فرمانده لشکر را مورد هدف گلولههای خود قرار داد، اما او کشته نشد. خاطرات محمدرضا حافظنیا به کوشش حمید قزوینی توسط انــتــشـاراتسـورهمــهــر (وابسـتهبـهحـوزههنـری) منتشر شده است. میتوانید جزئیات کامل این ماجرا را در این کتاب بخوانید.
پی نوشت:
۱. به نظر میرسید درجه آنها از سرگرد به بالا بود که روی هر تانک یکنفر ایستاده بود.
۲. فرمانده گروهان ما که باید از او سؤال میکردم، یک افسر گارد بهنام سروان «طاهری» بود. او با درجه ستوان یکمی، فرمانده گروهان بود، اما باز هم جرئت سؤال از او را نداشتم.
۳. معمولا افسر فرمانده دسته، کلت به کمر میبست و بالای برجک اولین تانکی که جلوتر از بقیه حرکت میکرد، میایستاد. من فکر میکردم با این اسلحه و مهمات میتوانم عملیات مهمی را تدارک ببینم و اجرا کنم.
۴. حجتالاسلام احمد کافی، خطیب مشهور سال ۱۳۱۵ در مشهد به دنیا آمد. او در حوزههای علمیه مشهد، نجف و قم تحصیل کرد. وی از سخنرانان و خطبای معروف ایران در دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی بود. وی در تاریخ ۳۰ تیرماه ۱۳۵۷ در سانحه رانندگی از دنیا رفت.
۵. طی سالهای عمر رژیم پهلوی، بهدلیل بیاعتمادی به حکومت و فاصله فراوان دولت از ملت و همچنین سابقه قتلهای سیاسی، مردم درگذشت فعالان سیاسی و فرهنگی را به دستگاههای امنیتی حکومت نسبت میدادند. برخی از این موارد، برای اثبات، قرائن زیادی داشت و برای برخی دیگر نیز قرائن کافی در دست نبود، اما مردم بهره سیاسی خود را از آنها میبردند.
ازجمله این درگذشتهای مشکوک که به حکومت نسبت داده شد، میتوان به درگذشت صمد بهرنگی، جلال آل احمد، دکتر علی شریعتی، شیخاحمد کافی و آیتالله سیدمصطفیخمینی اشاره کرد.
۶. تا آن زمان چندان مرسوم نبود که برای سرکوب و متفرقکردن مردم، از تانک و خودروهای زرهی استفاده شود.
این گزارش در شمـاره ۲۲۸ سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.