مامور به تبلیغ انقلاب در مشهد
خوشبینترین افراد هم نمیدانستند حرکتی را که امامخمینی در پاییز سال ۱۳۴۱ پایهریزی کرده، ۱۶ سال بعد به شکلگیری نخستین حکومت شیعی در تاریخ ایران منجر میشود.
مسیر شانزدهسالهای که حتی بیشتر علمای شیعه و طلاب هم تصور نمیکردند نتیجه این حرکتها و مبارزات در سال ۱۳۵۷ بروز یابد، با این وجود درراستای حرکت انقلاب اسلامی گام برداشتند و ثابتقدم در این عرصه ماندند.
همین افراد با شاخص قرار دادن قرآن و آنچه اهلبیت (ع) به یادگار گذاشتهاند، از ابتدا تا انتها امام را تنها نگذاشتند تا کِشتی انقلاب اسلامی به سرمنزل مقصود برسد. یکی از همین طلاب که با راهنماییهای مقام معظم رهبری، امامخمینی را شناخت و با پررنگ شدن آرمانهای انقلابیاش در این راه ماند و مبارزه کرد، حجتالاسلام محمدجواد فاضلی، از شهروندان محله چهنو بود. کسی که به علت شاگردی در کلاسهای تفسیر مقام معظم رهبری و داشتن روحیه انقلابی به یکی از گزینههای ایشان برای همراه کردن مردم با آرمانهای امامخمینی تبدیل شده بود.
او همان کسی که به توصیه مقام معظم رهبری، بخش اعظم فعالیتهایش، آشکار کردن حقایق رژیم شاه درقالب سخنرانی در مساجد، روی خودروها و تانکها برای مردم بود. حال در این شماره شهرآرامحله، فرارسیدن سیونهمین بهار انقلاب اسلامی را بهانه کرده و با این فعال انقلابی که هنوز هم اهالی محله چهنو و نمازگزاران مسجد رضویه از او بهعنوان سخنران داغ انقلاب در روزهای پرالتهاب و دوست مقام معظم رهبری در آن روزها یاد میکنند، به گفتوگو نشستهایم؛ گفتگویی که حال وهوای روزهای مبارزه و سال٥٧ را در خاطر زنده میکند.
حجتالاسلام محمدجواد فاضلی، متولد سال ۱۳۲۰ است. او که زاده یکی از روستاهای اطراف شهر فریمان است، همچون پدر، پدربزرگ و چند نسل قبلتر از آنها، در دوازدهسالگی پا در حوزه علمیه مشهد میگذارد و هنوز ۱۵ سال بیشتر ندارد که با مرگ پدر و بدون روحانی ماندن روستا، ملبس و منبری میشود. او که در نوجوانی بدون تحصیلات آنچنانی شیخ روستا شده بود، بعد از ازدواج برای بار دوم راهی مشهد میشود و سال ۱۳۴۵ دوباره تحصیل در حوزه علمیه را آغاز میکند. در همان سال در مدرسه میرزاجعفر (دانشگاه رضوی فعلی) پای درس آیتا... مهامی، شهیدهاشمینژاد، مقام معظم رهبری و... مینشیند و ازطریق آنها با امامخمینی و راهی که آغاز کرده بود، آشنا میشود.
فاضلی که تا آن زمان کم از تبعیض و ظلمهای حکومت ندیده بود، اولین گام را در راه مبارزه با رژیم برمیدارد و شروع میکند به آگاهسازی خانواده و خاندانش.
مقام معظم رهبری پس از مشاهده روحیه انقلابی او، وی را بهعنوان سخنران و پیشنماز مسجد رضویه در محله چهنو انتخاب میکنند که یکی از کارهای مهمش، هماهنگی با آقا و سخنرانی درباره انقلاب، امامخمینی و ظلم و ستمهای شاه بوده است. فاضلی درکنار تمام این کارها، دستی نیز در نوشتن و چاپ اعلامیههای امامخمینی در خانه داشته است.
او تا پیروزی انقلاب اسلامی حتی یک روز هم دست از مبارزه نمیکشد و بعد از آن نیز راه به نهضتسوادآموزی بجنورد میبرد و میشود مسئول آنجا. البته پس از آن سمتهای فراوان دیگری هم به او سپرده میشود که مسئول عقیدتیسیاسی شهربانی بجنورد، مسئول بنیادشهید بجنورد، مسئول نهضت سوادآموزی استان هرمزگان، مسئول ستاد اقامه نماز استان هرمزگان، امامجمعه موقت بندرعباس، مسئول حوزه علمیه استان هرمزگان و مسئول دبیرخانه ائمهجمعه همین استان ازجمله آنهاست.
او که این روزها در بستر بیماری است، خاطرات فراوانی از روزهای انقلاب دارد؛ ماجراهایی که آنها را در چند بخش، برایمان توضیح میدهد.
از نوشتن تا چاپ اعلامیه
در بیستمتری مصلی با پدرزنم در یک خانه زندگی میکردیم. روزها برای نشستن پای درس استادهای مختلف ازجمله آیتا... مهامی به حوزه میرفتم. از همین طریق بود که بعد از آشنایی با امامخمینی، شروع کردم به پیدا کردن اعلامیه، کتاب و نوار. ابتدا که تعداد این موارد کم بود، فقط خودم میخواندم و گوش میکردم، بعد شنیدهها و دیدههایم را به اهالی منتقل میکردم.
بهمرور زمان تصمیم گرفتم نکات مهم و تاثیرگذار نوارهایی را که گوش میکنم، روی کاغذ پیاده کنم و به مردم بدهم. این راه خطراتی داشت، اما پیمودنش آنقدر برایم مهم بود که به فکر ساواک و شکنجههایش نبودم. آنقدر این در و آن در زدم تااینکه یک تا دو سال مانده به انقلاب، خیّری یک دستگاه تایپ و تکثیر به ما هدیه کرد؛ آن را در خانه آقای جوادی، از هممحلهایهای خیابان چهنو جاسازی کردیم. بعد از آن کارمان شد جمع کردن اعلامیهها و تایپ و تکثیرشان به تعداد زیاد.
چند نوجوان و جوان انقلابی هم در خیابان چهنو داشتیم که پخشش را برعهده گرفتند؛ شهیدان حسن خانی، حمزه عبدی و جواد شمشیری.
این آخریها هم به توصیه استادانم در حوزه، خودم با نتیجهگیری سخنان امام، اعلامیه مینوشتم. خوب یادم هست یکبار فراموش کرده بودم نام و امضایم را زیر برگه اعلامیههایم بنویسم که آقای طبسی در یکی از جلسات مخفی شبانه، من را دید و گفت: «آدم حسابی! چرا امضایت را روی برگهها نزدی؟ ترسیدهای؟»

آقا مرا در مسجد رضویه گذاشت تا از انقلاب بگویم
پای ثابت کلاسها و درسهای مقام معظم رهبری بودم؛ همان زمانی که کلاسهایشان در مدرسه میرزاجعفر فقط روزهای پنجشنبه و جمعه برگزار میشد و ایشان هم در خلال آن درکنار درس تفسیر، از امام و آنچه بود، برایمان میگفت.
بعدها هم که در مسجد کرامت نماز میخواند، اوضاع به همین منوال بود؛ بهصورتیکه بین دو نماز یا آخر نمازها تخته سیاهی میگذاشت و به بهانه گفتن احکام، از سیاست حرف میزد. با تعطیلی مسجد کرامت، همین روند را در مسجد امامحسنمجتبی (ع) بهبهانه تفسیر نهجالبلاغه آغاز کرد و بعدتر هم در مسجد قبله، خیابان شهید نوابصفوی فعلی ادامه داد که در تمام آنها حضور داشتم.
در این کلاسها روال به این صورت بود که با پایان هر درس، آقا زمان جلسات بعدی را روی برگه مینوشت و به چند نفر از شاگردها میداد که من هم یکی از آنها بودم.
در همین کلاسها و جلسات با آقا بیشتر آشنا شدم و ایشان هم از روحیات من خبردار شد و دوستیمان ادامه پیدا کرد. ایشان گاهی اوقات مرا برای سخنرانی به مکانهای مختلف میفرستاد و تاکید میکرد که از انقلاب بگویم.
به همین امور مشغول بودم که یک روز دمدمای ظهر من را در مسجد ملاهاشم دید و با پرسیدن محل زندگیام بعد از کمی فکر، با گفتن اینکه «فاضلی باهات کار دارم» رفتند. چند روز بعد دوباره یکدیگر را ملاقات کردیم و گفت: «مسجد رضویه در خیابان چهنو نیاز به یک روحانی انقلابی دارد تا هم پیشنماز باشد و هم آگاه به انقلاب و راه امامخمینی. اگر خودت هم موافقی، میخواهم تو را بهعنوان روحانی سخنران به این مسجد بفرستم.»
من هم که از خدا میخواستم که تریبون مستقلی داشته باشم، قبول کردم. وقتی وارد این مسجد شدم، مردم انقلابی محله چهنو همراهم شدند و فعالیتهایمان را بیشتر کردیم که ازجمله آنها چاپ کیسهکیسه اعلامیه و پیاده کردن نوارها بود.
وقتی نواری در جلسات مخفیانه به دستم میرسید، به مسجد میآوردم و آخر شب با جمع کردن چند تن از انقلابیهای محله، آنها را کامل در همین مسجد رضویه گوش میکردیم.
حتی بعد از ساخت خانهام در جوار مسجد، بخش شیروانی آن شد محلی برای مخفی و انبار کردن نوار و اعلامیه؛ البته برای اینکه کسی بویی نبرد، درِ شیروانی را از سمت مسجد گذاشته بودیم که راحت میتوانستیم نوارها و اعلامیهها را مخفی کنیم.
روی تانک و ماشین، سخنرانی میکردم
عاشق سخنرانی بودم و هنوز هم هستم. بهجرئت میتوانم بگویم آخوندی در ایران نیست که به اندازه من در کل عمرش سخنرانی کرده باشد. با همین روحیه بود که پیش از انقلاب، فراوان بالای منبر میرفتم. حتی در راهپیماییها هم که منبری نبود، برای اینکه مردم بهوضوح صدایم را بشنوند، هر ماشینی که گیر میآوردم، روی سقف و کاپوتش میپریدم و برای مردم حرف میزدم.
خوب یادم هست یک روز در نزدیکیهای میدان شهدا که شلوغ شد، روی یکی از تانکها درباره انقلاب و اینکه مردم باید با اتحادشان آن را به پیروزی برسانند و ظلمهایی که شاه ملعون در حق مردم میکرد، سخنرانی کردم.
یک روز در نزدیکیهای میدان شهدا، روی یکی از تانکها درباره انقلاب سخنرانی کردم
تهدید به شکنجه و مرگ
این اواخر یعنی سال ۵۷ که سخنرانیهایم برای انقلاب اسلامی بیشتر شده بود و تعداد زیادی از مردم هم پای منبرم مینشستند، چندینبار تهدید به مرگ و شکنجه شدم. خوب یادم هست یک روز در مسجد که شهیدبرونسی هم حضور داشت، سخنرانی تندی ضد شاه کردم و آخرش هم با صدای بلند، فریاد زدم: «شاه، لجنی بیشتر نیست؛ باید با اتحادمان او و حکومتش را در زبالهدان تاریخ بیندازیم.»
بعد از آن تعداد تهدیدها بیشتر و بیشتر شد تااینکه یک روز که وارد خانه شدم، دیدم خانم و بچهها یک گوشه از منزل جمع شدهاند و رنگشان پریده است. کبری، همسرم تا مرا دید، با صدایی که از ترس میلرزید، گفت: «حاجآقا! امروز هم دوباره در را کوبیدند و گفتند همه ما را میکشند و چند برگه هم انداختند داخل حیاط که رویش نوشته است بهزودی همه شما را میکشیم تا شیخ بفهمد که سخنرانی ضد نظام چه عواقبی دارد.»
با این وجود دست از مبارزه نکشیدم و شناسایی شدم و دو مامور دنبالم افتادند. همان روز ملبس بودم و با دیدن آنها دو پا داشتم، دو پای دیگر هم قرض گرفتم و شروع کردم به دویدن. آنقدر سرعتم زیاد بود که عمامه و عبایم افتاد، با این وجود نتوانستند مرا بگیرند. کلا هر وقت متوجه میشدم که تحت تعقیب هستم یا احتمال میدادم که دستگیرم کنند، چند روزی به خانه نمیرفتم و خودم را در خانه فامیل پنهان میکردم.
متوجه شدم برای خانهام خبرچین گذاشتهاند، بدون اینکه به خانواده اطلاع بدهم، در خانه خواهرم مخفی شدم
پسر و دخترم در راهپیمایی گم شدند
وقتی مبارزات علنی شد و تعداد راهپیماییها افزایش پیدا کرد، با خانم و بچهها راهپیمایی میرفتیم. یک روز خانمم، دخترمان را برد و من هم پسرمان را. همان روز چهارراهشهدا خیلی شلوغ شد و ماموران شروع به تیراندازی کردند. مردم از ترس جانشان به هر طرف میدویدند که دست پسرم از دستم جدا و او درمیان جمعیت گم شد. خودم را به گوشهای رساندم و بعد از نیمساعت جستوجو موفق شدم پسرم را صحیح و سالم پیدا کنم. جالب اینکه دخترم هم با شلوغی جمعیت و تیراندازی ماموران از مادرش جدا شده بود که او را هم بعد از چند ساعت گشتن، در داخل حیاط یکی از انقلابیها که محل پناه مردم فراری شده بود، پیدا کردیم.
خبر شهادت دکترشریعتی را از آقا شنیدم
آقا همیشه در جلسات مخفی شبانه و حتی کلاسها میخواست که اگر خبری داریم، اعلام کنیم و خودشان هم اگر خبر مهمی بود، میگفتند. در یکی از همین کلاسها، آقا دیرتر آمدند و وقتی وارد شدند، بدون هیچ توضیحی کلاس را تعطیل کردند. همزمان با بیرون رفتن بچهها، مرا صدا زدند و بهآرامی گفتند: «به بچهها اعلام کن که دکترشریعتی را به شهادت رساندهاند».
این روزهای شیخِ سخنران انقلاب
ماجراهای شیخ فقط به این خاطرات مختلف از روزهای پیش از انقلاب اسلامی محدود نمیشود، بلکه او درمیان حرفهایش از حال ناسازگارش در این روزها میگوید؛ اینکه درد استخوان آرامش نمیگذارد و دیگر توانایی منبر رفتن ندارد. او که این روزها به هفتادوپنجسالگی پا گذاشته است، درکنار سنگین شدن گوشهایش، سخت بیمار است و دوست دارد برای لحظهای هم که شده، یکبار دیگر دوستان انقلابیاش را ببیند.
*این گزارش دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، در شماره ۲۳۳ شهرآرامحله منطقه ۶، چاپ شده است.
