کد خبر: ۱۱۷۲۰
۲۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۰۰
پسر نوجوانم در یکشنبه خونین مشهد جانباز شد

پسر نوجوانم در یکشنبه خونین مشهد جانباز شد

حاج نورالله رئوف اصلی، کاسب محله مسلم یکی از انقلابی‌هایی است که در آن روزها با کودکانش در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و یک فرزندش جانباز انقلاب است، پسری که به طرز معجزه‌آسایی زنده ماند.

شادی شریفی| رویدادهایی از جنس نهم و دهم دی‌ماه۵۷ و شهادت‌ها و جانبازی‌هایی از این دست سرانجام به پیروزی ۲۲‌بهمن انجامید. شنبه و یکشنبه خونینی که بسیاری از همشهری‌های ما به رویارویی تانک و مسلسل شتافتند تا عده‌ای‌شان گلوله بخورند و شماری دیگر زیر دست و پا یا شنی‌های تانک تندرستی‌شان را نثار انقلاب کنند.

حاج نورا...رئوف اصلی، کاسب محله مسلم مشهد یکی از همین انقلابی‌های پرشور است که در آن روزها با کودکانش در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و یک فرزندش جانباز انقلاب است. پسری که به گفته پدر عمرش به دنیا بوده و به طرز معجزه‌آسایی از دام بلای آن روز‌ها گریخته و زنده مانده است.

در نیم روزی سرد و زمستانی میهمان منزل حاج‌آقای رئوف بودیم و خاطراتش را از انقلاب شنیدیم. هرچند که این شرح ماوقع به آسانی محقق نشد و در لحظاتی بغض و سیل اشک به او امان نداد تا پیرمرد هفتاد ساله از ته دل بگرید...

حاج‌نورا... که صاحب کارگاه نبات‌پزی‌ای در کنار خانه‌اش است، ۳۵سالی هم می‌شود که مسئولیت هیئت‌امنای مسجد حاج‌حبیب را در محله مسلم بر عهده دارد. همراهی ما با این خانواده قدیمی محله باعث شد تا صحبت‌های ام‌البنین عباس‌زاده همسر ۶۶ساله آقای رئوف را هم بشنویم. بخش درخور توجهی از این خاطرات، حول ماجرای جانباز شدن پسر خانواده در یکشنبه خونین مشهد می‌گذرد.

مرگ مشکوک شیخ احمد کافی...

نورا... رئوف اصلی: تابستان ۵۷ مقطع مهمی در تاریخ انقلاب اسلامی مشهد است؛ چون تشییع پیکر شیخ احمد کافی که ۳۰ تیر در تصادفی مشکوک درگذشته بود، به تظاهرات و اعتراض‌های مردمی منجر شد. آن زمان من در کارگاه نبات‌پزی حاج رحیم قناد کار می‌کردم.

من با دو پسرم در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم. البته نوبتی بود؛ یک روز علیرضا را با خود می‌بردم و روز دیگر موسی را

موسی نوجوان و علیرضای ۱۲ ساله دو پسرم هم نبات‌های آماده را داخل فرغون می‌گذاشتند و برای فروش می‌بردند باغ رضوان که نزدیک بازارچه شهید آستانه‌پرست کنونی بود. به محض اینکه جنازه مرحوم کافی را آوردند حکومتی‌ها به سمت مردم که شعار می‌دادند، تیراندازی کردند و گاز اشک آور زدند تا جمعیت پراکنده شود. اصابت تیر به دختری بی‌گناه باعث شد مردم جرئت پیدا کنند و یک‌روزدرمیان راه‌پیمایی برقرار شود.

من هم با دو پسرم در تمام راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم. البته نوبتی بود؛ یک روز علیرضا را با خود می‌بردم و روز دیگر موسی را. آن روز‌ها عده‌ای از مردم در منزل آیت‌ا... قمی تحصن می‌کردند و بعد از آن هم مرکز و مبدأ همه تجمعات منزل آیت‌ا...شیرازی بود.

روحانی باصفایی هم به نام حاجی-صفایی رهبر تجمعات بود و با لهجه ترکی، بلند رو به همه مردم می‌گفت: «بگو مرگ بر شاه» و پشت این کلمه «بگو» یک دنیا حرف نهفته است. او حتی خطاب به ارتشی‌ها این شعار را تکرا ر می‌کرد. یعنی با این شعار همه را به میدان می‌آورد. آن زمان شعاردادن علیه شاه دل شیر می‌خواست.

 

بابا کجایی؟ 

شنبه نهم دی‌ماه‌۱۳۵۷ به مناسبت سالگرد شهدای دی‌ماه۵۶ قم و چهلمین روز فاجعه هجوم به حرم امام‌‌رضا(ع)، دست به راهپیمایی آرام اما بسیار وسیع و پر‌شوری زدیم. امام(ره) اعلام عزای عمومی کرده بود و در این روز استانداری خراسان در خیابان بهار به تصرف مردم درآمد و کارکنان استانداری نیز همبستگی خود را با مردم اعلام کردند.

مردم در محوطه استانداری تجمع کردند و شعارهایی در حمایت از انقلاب و محکومیت سیاست‌های رژیم ستم‌شاهی سردادند. دو تا تانک ارتشی نزدیک شدند و مردم که گمان می‌کردند ارتشی‌ها به آنان پیوسته‌اند، سوار بر تانک‌ها شدند. اما این حربه نیروهای شاه بود و ناگهان عوامل رژیم مردم را به رگبار گلوله بستند. آن روز نوبت علیرضا بود که با من باشد.

 دست پسرم محکم در دست من بود و ازدرپشتی استانداری خارج شدیم. با شلیک گلوله همه مردم نرده‌های کنار خیابان را با قدرت کنار زدند و رد شدند الا علیرضای من. با هجوم سیل جمعیت دستم از دست پسرم جدا شد و او پشت نرده‌های حاشیه خیابان گیرافتاد. تانک‌ها همین‌طور از روی کوچک و بزرگ و زن و مرد رد می‌شدند. یک لحظه صدای ناله و فریاد علیرضا آتش به جانم انداخت که «بابا کجایی؟».

 

یکی می‌گفت ساواک پسرت را با خودش برده 

کاری از دستم بر نمی‌آمد؛ نه راه پیش داشتم و نه راه پس، خودم را به زیرزمین خانه‌ای در‌‌ همان کوچه نان رضوی سابق انداختم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. چه جوابی به مادرش می‌دادم؟ خون بود که کف پیاده‌رو و خیابان جاری شده بود. شیرمردی پیدا شد و با تبری در دست بالای یک جیپ ارتش پرید و تبر را بر فرق یکی از مزدوران رژیم که خون تعداد زیادی از مردم را ریخته بود، زد.

کمی که آب‌ها از آسیاب افتاد رفتم سراغ علیرضا اما اثری از او نبود؛ انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین! مردم هم دست‌بردار نبودند و کسی از مرگ نمی‌ترسید. خبر آوردند که قرار است حکومتی‌ها شب به فروشگاه ارتش در همان نزدیکی استانداری حمله کنند.

دستور آیت‌ا...شیرازی بود که تمام وسایل فروشگاه به داخل بیمارستان امام‌رضا(ع) انتقال پیدا کند و میان مردم توزیع شود. تا غروب با مردم مشغول جابه‌جایی وسایل بودیم. خیلی‌ها وضعیت مرا داشتند اما آنجا دیگر کسی به فکر خودش و زن و بچه‌اش نبود.

ساعت هشت شب شد. دنبال علیرضا هرجا را که بشود فکرش را کرد، گشتیم. یکی می‌گفت ساواک او را با خودش برده، دیگری می‌گفت دست ارتشی‌ها افتاده است. با اینکه حکومت‌نظامی بود با یکی از آشنایان به تمام سردخانه‌ها رفتیم. اجسادی را که روی هم تلنبار شده بودند، یکی یکی ورق می‌زدیم اما جنازه پسرم بین اجساد نبود. مادرش هم از یکی از همسایه‌ها قضیه را فهمیده بود. یک هفته همه‌جا رفتیم. نه مرده‌اش پیدا می‌شد و نه زنده‌اش. شب تا صبح کار من و مادرش گریه و زاری بود.

 

شهید هاشمی‌نژاد از فاجعه‌ای خونین جلوگیری کرد

در زمستان‌های سرد آن سال‌ها که مردم برای نفت صف‌های طولانی می‌بستند، یک بار تا ساعت یک بعد از نصفه شب با پسر بزرگم در صف نفت بودیم که تانک‌ها آمدند و تمام گالن‌ها را زیر گرفتند و جمعیت را متفرق کردند و رفتند. این شد که آن وقت از شب دست‌خالی به خانه برگشتیم.

یک بار هم مردم انقلابی تصمیم گرفتند شهربانی تا بن دندان مسلح را تصرف کنند. آن‌ها از فلکه ضد(میدان ۱۵خرداد) به سمت شهربانی حرکت کردند. من تردید داشتم و وسط میدان نشستم. یک دفعه به خودم نهیب زدم: «هر اتفاقی که برای دیگران بیفتد برای تو هم خواهد افتاد» و با جمعیت به راه افتادم.

نرسیده به شهربانی، شهید هاشمی‌نژاد وارد معرکه شد. جلوی جمعیت ایستاد و اجازه نداد کسی یک قدم جلو‌تر برود؛ چون آن‌ها تعدادشان خیلی زیاد بود و همه مسلح بودند، اگر کسی یک قدم نزدیک‌تر می‌رفت همه را از دم تیر می‌گذراندند. واقعا شهید هاشمی‌نژاد با درک و درایتشان شهید از فاجعه‌ای انسانی جلوگیری کردند و بعد از آن ما به سمت منزل آیت‌ا... شیرازی به راه افتادیم.

 

بچه‌ام مثل یک تکه گوشت پخته شده بود 

ام‌البنین عباس‌زاده: یک شب آن‌قدر بی‌تاب شده بودم که همراه بچه خواهرشوهرم رفتیم بیمارستان امام‌رضا(ع). التماس کردم اسم‌های مریض‌ها را دوباره بررسی کنند، شاید اسم بچه من هم باشد. دکتر گفت دو تا بچه مریض داریم که زیر پاهای جمعیت صورتشان له شده و بیهوشند و شناسایی نمی‌شوند. التماس کردم که اجازه دهند فقط آن‌ها را ببینم.

من مادرم بوی بچه‌ام را خوب می‌فهمم؛ تا بربالین یکی از بچه‌ها آمدم فهمیدم علیرضای خودم است. با اینکه بیهوش بود صدایش کردم. عجیب است که متوجه شد و واکنش نشان داد و گفت: «مامان بابایم کجاست؟». جای سالمی در بدن بچه نبود. طفلک سر و صورت و دست و پایش کبود شده بود؛ مثل یک تکه گوشت پخته.

علیرضا بعد‌ها برایم تعریف کرد از لحظه‌ای که دستش از دست پدرش جدا شده و در جوی کنار خیابان افتاده بوده است؛ جمعیت از رویش رد می‌شده‌اند و او فریاد می‌زده اما هیچ‌کس در آن شلوغی صدایش را نمی‌شنیده تا اینکه آقایی با لباس سفید بغلش می‌کند و با خود می‌برد... الان علیرضا برای خودش مردی شده و سه دختر و یک پسر دارد.

 

* این گزارش یکشنبه، ۱۹ بهمن ۹۳ در شماره ۱۳۹ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44