کاسبی لحافدوز محله سعدآباد به خواب زمستانی رفته است
دولتآبادی| نُقل و ساتنهای سفید را گذاشت میان ترمه سرمهدوزی بیبی خدابیامرزش. میان پارچههای رنگی برگشت به ۳۰سال پیش، مادرش هم ساتنهای رنگی را داخل همین بقچه پیچیده و راهی بازار شده بود. حرفهایش را خوب به یاد دارد: «جهاز دختر به لحاف و تشکش است؛ شگون ندارد بدون نقل و شیرینی پیش لحافدوز برود.»
بادی که زوزهکشان خودش را به در و پنجره میکوبید از خاطرات دورش کرد؛ این پا و آن پاکنان میان ایوان رفت و بقچه را داد دست یکدانه پسرش و مجمعه شیرینی که شب قبل به همت همسایهها آماده کرده بود در دست دیگرش گذاشت که «ننه خدا خیرت بدهد ایشالا تو رخت دامادی ببینمت؛ پاهام دیگه جون نداره، الساعه میری پیش اوستا جعفر لحافدوز و میگی ننهم گفت مال عروسه؛ هر گلی زدی به سر خودت زدی.»
خاطرات بیبی حالا دیگر پای کرسی مدرن شدن به خواب رفته؛ دنیای مدرنی که همراه راحتی و آسایش گرد فراموشی را هم به روی باورهایمان کشیده است. حالا از میان آن همه خاطرات، فقط لحافدوز نهچندان پیر محله سعدآباد مانده است که گهگاهی سوزن جوالدوزش را میان تاروپود لحاف میبرد و رخت تاریخ میدوزد.

عشق به عکاسی
قرن به نیمه رسیده بود که حمید زارعی پا به دنیا گذاشت. شاید در میان همه شیطنتهای کودکیاش باور نمیکرد که روزی پا جای پای پدر بگذارد و سوزن به جان پارچهها بزند، «همه روز و شب کودکیمان در بازی و شیطنت سپری میشد. پدرم با آنکه از همان جوانی با دنیای لحافدوزی زندگی میکرد، اما عشق به عکاسی قرار ماندن را از او گرفت.»
دنیای کاری پدر برایش پر از افتخار است، ادامه میدهد: «پدر در کنار کارش عکاس روزنامه خراسان هم بود. آن زمان ما در تربت زندگی میکردیم. یک بار که پدر برای عکاسی از یک سانحه هوایی به فردوس رفته بود، فرماندار آنجا با دیدن عکسهای پدر به او پیشنهاد میدهد که با دریافت همه امکانات زندگی و حقوق خوب در شهر بماند و عکاسی کند. آن زمان عکاسی عشق پدر بود. این پیشنهاد هم آنقدر خوب بود که با کمی تأمل آن را بپذیرد.»
زلزله!
هنوز هم آن روزها را خوب بهخاطر دارد؛ «زلزله امانمان را بریده بود؛ سالهای ۴۷ تا ۵۷، طبس و فردوس مراکز اصلی زلزله بود.» خاطرات لحظهبهلحظه برایش نزدیکتر میشود و ادامه میدهد: «همه دوستان و آشنایان ما در تربت حیدریه و مشهد زندگی میکردند. با زلزله فردوس در سال۴۷ حسابی اوضاع و احوال شهر به هم ریخته بود؛ این شد که سال۵۷ به اصرار فامیل و دوستان بار و بندیلمان را جمع کردیم و راهی مشهد شدیم.»
زارعی که حالا مرز ۴۰سالگی را رد کرده است، میگوید: «آن زمان هفت سال بیشتر نداشتم؛ پدر اعتقادش بر این بود که پیشرفت در شهرهای بزرگ است؛ برای همین قبل از ورود به مشهد خانه و مغازه را در همین منطقه خریده بود و ما نرسیده، میهمان محله فلسطین شدیم.»
مشهد؛ میدان تختی
او ادامه میدهد: «اوایل انقلاب بود و ما مغازهای را در میدان تختی گرفته بودیم. آن زمان برای حریم مغازهها (فاصله دو مغازه) سختگیری زیادی میکردند؛ این شد که به دلیل مجاورت یک مغازه عکاسی دیگر در این محله، پدر بعد از ۲۵سال، حرفه عکاسی را کنار گذاشت و به دنیای لحافدوزی برگشت. زندگی ادامه داشت تا سال۷۵ که دست روزگار پدر را برای همیشه از ما گرفت.»
مرد خانه!
آن سال دانشجوی سال اول رشته روانشناسی و همه فکر و ذکرم درس و ورزش بود. اما با فوت پدر، جوانی کردن هم از یادم رفت. من بودم و چهار خواهر و برادر کوچکتر از خودم که همه دانشجو و دانشآموز بودند و چشم امیدشان به من بود؛ پس با دنیای درس خداحافظی کردم و راهی مغازه پدری شدم تا مرد خانه شوم و شغل پدر را ادامه دهم.
خاطراتش روزهایی را به یادش میآورد که تازه همنشین پارچه و پنبه شده بود؛ میگوید: «سال۷۶ که وارد فضای کار مغازه شدم، هنوز به ریز و درشت کار آشنا نبودم؛ این بود که شدم شاگردِ شاگردان پدرم تا کاربلدم کنند.»
سنت یا مدرنیته؟
گفتن از گذشته برایش دلنشین است؛ «کار و کاسبیمان خوب بود.» این را میگوید و ادامه میدهد: «آن قدیمها مردم برای کارهای دستی و سنتی احترام زیادی قائل بودند و کار ما مشتری زیادی داشت؛ به قول معروف وقت سرخاراندن هم نداشتیم. اما حالا آن همه شور و نشاط از بین رفته است.»
دلش حسابی پر است؛ «تا قبل از دهه۸۰ کار و کاسبی ما حسابی پررونق بود، اما با آمدن لحاف و تشکهای حاضری، کار و کاسبی هم به خواب زمستانی رفت. تا قبل از آن گاهی حتی تا صبح اضافهکاری میکردیم که سفارش مشتری را بهموقع تحویل دهیم.»
زارعی میگوید: «دیگر رنگ سنتها هم از میان رفت است. قدیمیها برای رسم و آیینها ارزش زیادی قائل بودند. هر بار که مشتری برای جهاز عروس به اینجا میآمد، مغازه پر میشد از نقل و شیرینی؛ لای پارچهها را که باز میکردی، نقل و شکلاتهای رنگی چشمکزنان صدایت میکردند. اما حالا همه رسوم رنگ مدرن بهخود گرفته است.»
هرچه ریزدوزی کار بیشتر باشد، کار بهتر میشود
نقاشی، گهوارهای برای خواب
مغازه پر است از لحافهایی با طرحهای رنگی؛ نقاشیهایی که حالا جای خود را بر روی پارچهها پیدا کردهاند، میگوید: «برای رسیدن به طرح موردنظر باید آن را روی پارچه بکشید و اطرافش را با دوخت ریز بدوزید تا مرکز و طرح اصلی بهخوبی دیده شود. هرچه ریزدوزی کار بیشتر باشد، کار بهتر و در نهایت قیمت کار بیشتر میشود.»
نقاشیهای رنگی مغازه هنوز چشمکزنان بهدنبال پاسخ است، ادامه میدهد: «اگر بخواهیم طرح رنگی بر روی لحاف کار کنیم، اول طرح موردنظر را روی پارچه نقاشی میکنیم و بعد متناسب با نوع طرح، دوخت را روی آن اجرا میکنیم.»
هنرش پر از خاطره است؛ «قدیمها این نقاشیها بهصورت دستی و به دست نقاشان حرفهای انجام میشد، اما چند وقتی است که با آمدن دستگاههای چاپ، دستهای هنرمند جای خود را به چرخ دندهها دادهاند. ولی در کار من همه طرحها با همان سبک و سیاق قدیم انجام میشود چراکه عقیدهام بر این است که کار دست اعتبار بیشتری دارد. این لحافهای حاضری ظاهر جذاب و تمیزی دارند، اما ته دلشان را که نگاه کنی خودشان هم حرف صنایع دستی را میزنند.»
بیماری!
نه پای رفتن دارد و نه دل و دماغ ماندن؛ «با همه خاطرات و جذابیتهایی که این حرفه برایم دارد، گاهی دلم میلرزد که تغییر شغل دهم؛ درآمدهای کم و بیماریهای زیاد. هرچقدر هم که مغازه را تمیز کنی و ماسک بزنی باز هم گرد و غبار پشم و لحاف در هوا میماند و همین باعث بیماریهای تنفسی میشود.» آمد و رفتهای زمان گاهی نه فقط با عمر آدمها بلکه گاهی با وسایل و فرهنگهاست که خود را نشان میدهد.
این گزارش شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ در شماره ۴۰ شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.
