منصوره علیزاده در شهادت پدرش اشک نریخت!
یک پدر، فقط نانآور خانه نیست، بلکه میتواند روشنایی مسیر فرزندانش باشد. برای منصوره علیزاده، پدر فقط نامی در شناسنامه یا عکسی بر دیوار نبود؛ محمدباقر علیزاده با رفتار، باور و انتخابهایش، مسیر زندگی دخترش را شکل داد. دختری که از کودکی کنار پدر کار کرد، مبارزه را آموخت و سالها بعد، همان مسیری را ادامه داد که پدر برای دفاع از انقلاب اسلامی و مردم انتخاب کرده بود.
منصوره علیزاده که نزدیک به سیسال است ساکن مشهد و محله پورسیناست، برای ما از پدر شهیدش گفت.
خانهای بزرگ و پربرکت روستا
برخلاف تصورمان، با اینکه بیشاز شصتسال از عمرش گذشته و شور و نشاط جوانی را ندارد، همچنان فعال و خوشصحبت است. اصالتا اهل روستای بزجانی حوالی فریمان هستند. جاییکه در آن ریشه دارند. منصورهخانم تعریف میکند: پدرم ملک و باغ زیاد داشت. یک شب خانه ما بدون مهمان نبود. همیشه سعی میکرد به آنهایی که ندارند، کمک کند. بخشی از زمینهایش را مخصوص اهالی نیازمند روستا کنار گذاشته بود تا روی آن کار کنند و خرجشان را از همان راه دربیاورند.»
باغ خانواده علیزاده چندین هکتار وسعت داشت و پر از درختهای میوه بود؛ «هر میوهای که فکرش را بکنید، داشتیم. برای هرکدام از ما دخترها، یک درخت انگور جداگانه کاشته بود؛ مثلا میگفت انگور عسکری برای منصوره.»
لابهلای صحبتهایش مشخص میشود که این میوهها فقط برای خانواده نبود و نصیب اهالی روستا و رهگذران هم میشد؛ «بابا دستش به کم نمیرفت؛ از همه بهخوبی پذیرایی میکرد. میگفت هرکسی به باغ میآید، بگذارید از خوبهایش استفاده کند؛ حتی غریبههایی که از شهر میآمدند.»
ادامه میدهد: وقتی بچهتر بودم، پدرم بهخاطر خوابی که دیده بود، هرسال تاسوعا و عاشورا مراسم برپا میکرد. دیگهای آبگوشت بار میگذاشت و همه اهالی روستا و حتی روستاهای اطراف به خانه ما میآمدند.
نان بردن از روستا به شهر
از یاد ایام کودکی به خاطرات انقلاب میرسیم. منصوره خانم تعریف میکند: «سال۵۷ حدود پانزده سال داشتم. پدرم با مرحوم آیت الله دهشت دوست بود و به خانهشان در مشهد رفتوآمد داشت. خیلی از دوستانش هم روحانی بودند. همین ارتباطها، او را به یکی از فعالان انقلاب تبدیل کرده بود.»
آن زمان در آن محدوده فقط یک اتوبوس بود که مردم دوازدهروستای اطراف با آن میتوانستند به مشهد بروند؛ «هیچکس از روستا در راهپیماییها شرکت نمیکرد، اما پدرم صبح پیاده تا لب خط میآمد و خودش را به مشهد میرساند؛ شب هم برمیگشت.»
او خودش هم دوشادوش پدرش فعالیت میکرد؛ «وقتی بابا میرفت مشهد، همه کارهای زمین و دام بهعهده من و مادرم بود. ما نان میپختیم و پدرم آن را به خانه آیت الله دهشت میبرد؛ چون قحطی آرد و نبود برق، زندگی شهر را مختل کرده بود. نانواها نمیتوانستند نان بپزند. برای همین پدرم از روستا نان میبرد و در پخش اعلامیهها هم کمک میکرد.»
شیرینی بازگشت پدر
دلتنگی همیشه بود، اما امید هم بود. منصوره مدام به حرم امامرضا (ع) میرفت؛ «میگفتم یا امامرضا (ع) مگر میشود بابای من قبر نداشته باشد! ما طلا که گم نکردهایم، بابایمان گم شده است.»
هیچکس از روستا در راهپیماییها شرکت نمیکرد، اما پدرم صبح پیاده تا لب خط میآمد و خودش را به مشهد میرساند
سال۸۰ خبر آمد؛ تعریف میکند: یکی از اقوام گفت «اگر خبری بدهم، گریه نمیکنی؟» گفتم «نه. فقط میخواهم پدرم قبر داشته باشد.»
بالاخره پیکر شهید بازمیگردد؛ «به خواهرم گفتم برویم شیرینی بخریم و در محله پخش کنیم.»
محمدباقر علیزاده، تنها شهید روستا، همانجا به خاک سپرده شد و نماز میتش را هم مرحوم آیت الله دهشت خواند.
۱۸ سال چشمانتظاری
فعالیتهای پدر تا بعداز پیروزی انقلاب ادامه داشته است؛ «سال۶۳ یک روز به مادرم گفت میخواهم به جبهه بروم. بچه سومم را دوماهه باردار بودم که پدرم برای بار سوم یا چهارم رفت به جبهه و دیگر برنگشت.»
با حسرت میگوید: آخرینبار او را نبوسیدم. فکر نمیکردم برنگردد. همیشه میرفت و زود میآمد، اما آن بار با همه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید.
چندنامه میآید، اما بازگشتی در کار نیست. هجدهسال بعد، پارههای استخوان شهید محمدباقر علیزاده به خانواده تحویل داده شد؛ «بابا گفته بود اگر خبر شهادتم را شنیدید، گریه نکنید. از سال۶۳ تا روزی که گفتند برویم معراج، به احترام حرفش اشک نریختم. آن روز روسری روشن سرم کردم و رفتم.»
انقلاب ما ادامه دارد
بازگشت پیکر پدر، پایانی برای انتظار منصوره بود، اما آغازی دوباره برای راهی که رفته بود. برای همین منصوره عضو بسیج محله شد، خادم امامزاده یحیی در میامی و حرم امامرضا (ع) است که به آن افتخارمیکند.
منصوره علیزاده امروز مادر و مادربزرگ است؛ همان دختر جوان و پرهیاهوی دیروز که معتقد است «انقلاب ما هنوز تمام نشده است و امروز هم جور دیگری باید از آن دفاع کنیم.»
* این گزارش دوشنبه ۲۷ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۶۰ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.
