نشان افتخار حاجی بنیاسدی یک تن پر از آثار شیمیایی است
گاه خیلی روان مینویسم؛ خیلی راحت. قلم بر کاغذ مینشیند به دور از هر دغدغهای. اما این بار نمیدانم چرا قلمم میلغزد. روی کاغذ سست میشود. کج و معوج میشود. شاید او هم مثل من میترسد خطوطش چیزی روی کاغذ بنگارند، حرفی بزنند، خطی بنویسند که نتواند شأن عزیزانی را که امروز با آنها ملاقات داریم برساند.
کمی محکمتر آن را در دست میگیرم، اما دلواپسم. آخر من درکی از جان بر کف گذاشتن و آن را تقدیم ربوبیت کردن ندارم. من نمیدانم چه حسی است شوق پروانه وقتی پر به آتش میدهد و میسوزد و نزدیکتر میشود. من نمیدانم چه حسی است وقتی پروانه سوختهتن و خستهدل، سوزش آتش را در وجودش دارد و دم برنمیآورد و هنوز هم عاشق است؛ من نمیدانم. خیلی چیزها را از جانبازان نمیدانم.
حالا خاک الهیه و قلعه وکیلآباد خط مقدم جبهه است و سنگرهایش خانههای ساده و بیآلایشیاند که خیلیهایشان پلاکی سرخ از رشادتهای مردی بر سینه دارند. نزدیک مجتمع «سامان» در الهیه ۲۵ در محله نقویه مشهد اولین قرارمان است برای تقدیم شادباش به کسانی که روزی مهمترین واژه یعنی عشق را در طبق اخلاص میریختند و به فرشتگان میدادند تا جانشان نشان ارادتی باشد فدای وطن.
صلاحی روزی همسنگرم بود و بعدها استاندار شهرم
نشان خیبر، بدر، الله اکبر و مرصاد را بر سینهاش چسباندهاند. میگوید مرصاد و منافقانش از همه بدتر بودند. زندان ساواک را هم با طالقانی همسلولی بوده است. اعلامیههایی که در راستای پیروزی رهبری امام با مسجدیهای محله بر در و دیوار چسبانده، برای او خاطره شیرینی است؛ هرچند این باعث شده به زندان بیفتد و مورد تعقیب باشد، اما او رک و راست میگوید عشق امام به بیشتر از اینها میارزید. آخرین خاطرهاش هم همرزمی با دکتر صلاحی، استاندار وقت است که میگوید هنوز که هنوز است خیلی با هم دوستند و لحظات خوشی را هنگام باهمبودنشان میگذرانند.
نشان خیبر، بدر، ا... اکبر و مرصاد را بر سینهاش چسباندهاند. میگوید مرصاد و منافقانش از همه بدتر بودند
حاج حسین دوستدار حالا سی سال را از آن شور انقلابی پشت سر گذاشته و نشسته است روبهروی من و همکاران شهرداری و از عشق میگوید. درک احساسش کمی برای من سخت است. بدنش پر از درد است و سوزش. خاطرات شیمیایی خیلی وقت است جای خوشی در بدنش پیدا کردهاند، این را میتوان از بیش از سی مدل قرص رنگارنگی که در کنارش قطار شدهاند، به خوبی فهمید و حتی از تصویر قدی مردی که استوار و پرقدرت بر دیوار اتاق در قابی قرار دارد.
یک بار گفتند ۳۰ درصد هستی و بار دیگر ۵۵
میگوید این عکس از زمان رزمندگی و هشت سال دفاع مقدس است. دلخور نیست که از آن عکس تا این دوستداری که الان مقابل ما نشسته، به اندازه این قرصها و چندین سال درد و سوزش و رنج، فاصله است. مهرانفر معاون فرهنگی شهرداری منطقه سوالاتی از خانوادهاش و درصد جانبازیاش میپرسد.
گلایهای هر چند کوچک در برابر بزرگیها و رشادت او بر زبانش جاری میشود. میگوید: نمیدانم چرا در تعیین درصد جانبازی، این قدر مشکل وجود دارد. هر بار که کمیسیونی برای تخمین میزان جانبازیام تشکیل میشود، این فاصله دور را تا تهران میروم و هر سال یک درصد متفاوت میشنوم.
یک بار گفتند ۳۰ درصد هستی؛ چند سال بعد از آن کمیسیون، ۵۵ درصد را مشخص کرد و سال گذشته که برای آخرین بار احضار شدم ۴۰ درصد، در پروندهام ثبت شد. بعد ضمن تشکر از همسرش که تمام این سالهاتر و خشکش کرده از مسئولان شهرداری که برای شادباش گفتن و تقدیم هدیهای به مناسبت روز جانباز برای دیدارش آمدهاند. از بین حرفهای دوستدار متوجه میشوم محمد پسر حاج حسین دوستداردو سال خدمت سربازیاش را گذرانده است و حالا کار مناسبی ندارد؛ لطفا حمایتش کنید.
خانوادهام در آتش بدن شیمیاییام میسوزند
سه مرتبه مجروح شده است. نشانیهایشان را در جزیره مجنون، شیمیایی شدنش در مهران و تصادف در منطقه جنگی. مردانی میگوید: از هیچ چیز دلخور نیستم. دفاع از وطنم وظیفهام بود، ولی خانوادهام تقصیری نداشتند. آنها دارند در آتش بدنم میسوزند. دو فرزندم را قبل از به دنیا آمدن از دست دادم و تنها فرزند پسری که دارم هر روز بیماری سراغش میآید و نیاز به درمان دارد. خدا را شاکرم که از وطنم دفاع کردم. برای خودم دلگیر نیستم؛ دردم از بیماری قلبی و کلیوی پسرم است که هدیه شیمیایی بودن من به او بود. هفت بار عمل فرزندم ریشه تنم را از شیمیایی بودن هم بیشتر میسوزاند.
«محل زندگی ما در الهیه۲۵ است و در مجتمع سامان. اینجا واقعا دچار فقر فضای سبز است، ما امنیت میخواهیم و دلمان میخواهد شهرداری به این مجتمع که اغلب ساکنان آن جانبازند بیشتر رسیدگی کند. ما اینجا به بازار روز و امکاناتی که برای رفاه ساکنان در هر محدوده شهری وجود دارد، نیاز داریم.» در ادامه حرفهای این جانباز عزیز، کارکنان شهرداری، برای انجام پیشنهادات وی در مورد فضای سبز و احداث یک بازار در این محله تا مهر ماه آینده قول همکاری دادند.
او ۴۵ روز در حج بود
آفتاب سر ظهر چشمانم را میزند. همین که چرخهای ماشین به خاک قلعه وکیلآباد میرسد، صدای اذان در گوشها طنین میاندازد. انگار اذان، آهنگ پیشواز این دیدار است. «سال ۶۶ بود. خدا طلبیده بود و سفر به مکه در زمان جنگ ایران و عراق پیش آمد. عدهای از مسلمانان ایرانی عازم مکه شدند. یکی از اهداف حج، طواف کعبه است و برائت از مشرکین هم بخشی از آن؛ ولی در حالی که این حجاج داشتند اعمال واجب خود را انجام میدادند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند؛ اما برای دفاع از مسلمانان و بری بودن از مشرکان پافشاری میکردند.»
حاجی بنیاسدی از اهالی قلعه وکیلآباد، این خاطرات را موبهمو برای ما تعریف میکند. ماندن این خاطرات در ذهنش تنها به دلیل این است که او هم در آن صحنه بین کسانی بوده که ۴۵ روز در مکه ماندند و شاید طولانیترین سفر حج را برگزار کردند.
نشان افتخار بنیاسدی یک تن پر از آثار شیمیایی است که هر روز سوزش دارد و خاطرات شیرین همسنگری با همرزمانش را یاد او میاندازند. او از کوله پشتی خاکیرنگش خاطراتش را برای ما ورق میزند و در گوشهایمان حرفهایی از جبهه و رزمندگی میگوید که دانستن آنها، همیشه میتواند روح آدم را صیقل دهد.
او بیشترین نشان جانبازی را در الهیه دارد
حرفهایش پر از ایثار است، پر از رشادت و پر از حسی که زندگی را به من و ما هدیه میدهد. او بیشترین درصد جانبازی را بین جانبازان الهیه دارد، اما دم برنمیآورد. گلایه نمیکند. فقط همسرش که در جمع گرم خانهشان حاضر است، میگوید: کاش شهرداری برای پسر جوانم شغلی پیدا میکرد. آقای حسننژاد معاون اجرایی منطقه، این قول را میدهد که در این باره، اقداماتی صورت دهد.
معاون فرهنگی منطقه، حرفهایی با صفر محمدزاده این جانباز ۵۵ درصدی محله الهیه دارد. او سعی میکند با پرسشهایش، بیشتر در جریان مشکلات زندگی این جانباز قرار گیرد و از حرفهای اندک حاج صفر چیزهایی دستگیرش میشود. همسر این جانباز میگوید: حاجی در اهواز، جانباز شده است. محمدزاده البته مانند جانبازان دیگر این محدوده، به کمبود فضای سبز در منطقه اشاره میکند و میگوید با توجه به حضور جانبازانی که از ناحیه اعصاب و روان مشکل دارند، در این محل، به این مسئله توجه جدی شود تا حق این عزیزان هم ادا و دردی از دردهای بی شمارشان دوا شود. این دیدار دوستانه با تقدیم هدیهای به این دوست که میهن مدیون زحمات اوست، به پایان میرسد.
تصویر آخر...
تصویر آخر میشود بدرقه ما. کارشناسان فرهنگی ناحیهها، معاون فرهنگی، معاون اجرایی، مسئول روابط عمومی و رئیس ناحیه ۱ از منزل بنیاسدی خارج میشوند و او با همان شرایط ویژه بدنش که سوغات شیمیاییشدنش است، میآید تا روشنی راهمان باشد. نگاهم را برمیگردانم. میخواهم بار آخر به آدم بزرگواری چشم بدوزم که در ظاهر یک آدم عادی است، اما مناعت طبعش فراتر از این چیزهاست. بنیاسدی دست بر سینه دارد و سپاس میگوید این توجه مسئولان به جانبازان را.
*این گزارش پنج شنبه، ۸ تیر ۹۱ در شماره ۹ شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است.


