لباس نظامیای که داریوش دو ساله اولینبار پوشید، زمانی بود که «باباسجاد» دیگر کنارش نبود. این هدیه برای خانواده صیامی یادگار جوانی است که ۲۲ مهر سال گذشته در راه تأمین امنیت مرزهای جنوب شرق کشور و در دوران خدمت سربازی به شهادت رسید.
زهره ایرانمنش خاطرهای دارد از شبی که همسر شهیدش سیدکاظم کمالیسرشت، مرد سالخورده روستایی را که از راهی دور به محلهشان آمده بود، با خود به خانه آورد.
زهرا کامیاب، همسر فرمانده شهید شکرالله خانیدهنوی است؛ بانویی که پیمان وفاداریاش را با سختیهای دوران جنگ گره زده است. خانه شهید پر از خاطرات دهه ۶۰ و روزهای دفاع مقدس است.
شهید حسین پاکدلخانقاهی در همان چهار سال زندگی مشترکشان صاحب یک فرزند شد، اما هیچ وقت پسرش را ندید. او همیشه به همسرش میگفت میدانم فرزندم پسر است. اسمش را جواد بگذار.
عمر زندگی مشترک مرضیه و علی موسوی گرچه به یک سال هم نرسید، معنایی برایشان پیدا کرد که هنوز هم جای صحبت دارد. مرضیهخانم عکس و یادگاری زیادی هم از آن سالها ندارد، جز یک قاب عکس از علیآقای شهید که او را همیشه به یاد خوابی که زمان مجردی دید، میاندازد.
نام شهید ابوالحسن مقیمیشهری در تاریخ دفاع مقدس شهرستان گناباد، بهعنوان «اولین شهید» به ثبت رسیده است. مردی که با آغاز جنگ تحمیلی، داوطلبانه به جبهه رفت و پس از ۱۰ روز جهاد در منطقه دهلران به شهادت رسید.
زندگی صغری مفتاح، قصهای از سادگی، صبر و عشق است. او سالها در روستای بقمج و بعد در مشهد، کنار مردی زندگی میکرد که دلش به مرزها و امنیت مردم گره خورده بود؛ مردی که شهادت را آرزو میکرد و سرانجام هم به وصالش رسید.
علیاکبر شهپری که آوازه خوبیهایش زبانزد بود، دهم اسفند ۱۴۰۴ در جریان جنگ تحمیلی سوم و حمله آمریکا به فرودگاه مشهد به شهادت رسید. او جزو دلاورمردان ارتشی و اولین شهدای پدافند جنگ تحمیلی سوم در مشهد است.
فعالیتهای انقلابی محمدکاظم چوبدار با لباس ارتشی او همخوانی نداشت برای همین خیلی زود و در اثر اختلافی که با یکی از سرهنگها پیدا میکند، علاوه بر انفصال از خدمت، محکوم به زندان شد.
صاحبجان صولتی، همسرشهید میگوید: دغدغه کمک به مردم در وجود محمدعلی پررنگ بود و همین روحیه بارها پای او را به ماجراهای مختلف باز کرده بود، از وساطت برای وصلت جوانها گرفته تا کمک به کمبضاعتترها در محله.
محله حرعاملی ۴۰ سال پیش که امروز به محله موسوی قوچانی معروف شده است محل زندگی روحانی بزرگی بود که امروز هویت و شناسنامه مشهد، منطقه ۲ و محله عامل است.
چندسال پیش وقتی سردار پاکپور به مشهد آمد و محسن را دید، خیلی از کارهایش را به او سپرد. دوسهسال پیش، سردار از محسن خواست به تهران برود و از زمان جنگ دوازدهروزه، تهران بود. همسرشهید میگوید: محسن لیاقت شهادت را داشت.
زهرا بهادری، همسر سردار شهید بابا رستمی است. او میگوید: شهید تنها فرزند خانوادهاش بود و برای همین پدر و مادرش به دلیل علاقه زیادی که به او داشتند، نام «بابا» را برایش انتخاب کردند.
شهید کاوه خیلی سربه زیر بود، اصلاً باروم نمیشد آن کسی که این همه آوازه دارد و دشمن برای سرش جایزه تعیین کرده، اینقدر جوان و لاغر، با سر و وضعی کاملاً ساده و معمولی باشد.
رژیم بعث عراق برای اسارت شهید رستمی جایزه تعیین کرده بود؛ طلا بهاندازه وزن خودش. این را همسر شهیدرستمی میگوید. نقش موثر بابارستمی در آزادسازی سقز و سنندج و کردستان آنقدر بود که حاضر شوند هموزن یک رزمنده، طلا بدهند.
در سال ۱۳۶۲ وارد جبهه شد. دوستانش به ما گفتند آخرین باری که او را دیدند در عملیات خیبر بود. نمیدانید چه شب و روزهایی را گذراندیم. تا ۱۱ ماه بعد از او خبری نداشتیم، حتی نمیدانستیم که زنده است یا به شهادت رسیده.
سردارشهیدهاشم ساجدی، مدرک فوقدیپلم تکنسین سازمان پنبه داشت و بعد از پیروزی انقلاب در کمیته اسلامی و مسئول جهاد گنبد فعالیت میکرد؛ درست زمانی که تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به دانشگاه علوم اسلامی رضوی برود جنگ شروع شد و او به جبهه رفت.
شهید سیدمصطفی جعفری، مهندسی مکانیک و تخصص ماشینابزار خوانده بود و در بخش فنی سازمان هوافضای سپاه مشغول به کار شده بود. به همیندلیل بود که در اولین ساعات جنگ تحمیلی احساس میکرد به تخصص او نیاز است.
بتول جبینی همسر شهید تعریف میکند: عزیزالله آقاجانزاده، با بچهها خیلی مهربان بود. وقتی از بیرون میآمد، با لباسهای خاکی و خسته مستقیم میرفت سراغ بچهها. محال بود بدون بغلکردن آنها وارد خانه بشود.
شهید علی ترکجوکار به دلیل علاقه فراوان به بارگاه ملکوتی امامهشتم(ع) زندگی در مشهد را به تهران ترجیح میدهد و همراه همسر و دو فرزندش یکی از محلههای اطراف حرم را برای زندگی انتخاب میکند.