دشمن برای سر شهید کاوه جایزه تعیین کرده بود
احمد پورمنفردی| مشهدیها همه شهیدکاوه را میشناسند. فرماندهی شجاع و جوان که همشهری آنها بود و ذکر رشادتهایش در جبهههای جنگ داستان رزمندهها برای فرزندانشان شده است. منزل شهیدکاوه در محله امام رضا مشهد و ما هم به رسم همسایهداری در سالروز شهادت این شهید بزرگوار یادی از او کردیم و با این هدف سراغی گرفتیم از آدمهایی که کاوه را با نگاهی غیر از یک فرمانده دیده و میشناختند تا او را برایمان روایت کنند:
شجاعت، ترجیعبند فعالیتهای شهید
پدر شهید کاوه: یکبار شهید صیادشیرازی به من گفت: میخواهم از محمود برایتان خاطره تعریف کنم. قرار بود عملیات «قادر» را انجام دهیم و با اینکه حدود ۱۲ هزار نفر نیرو داشتیم، جرئت نمیکردیم عملیات را آغاز کنیم. دنبال کاوه فرستادم و از او خواستم به من کمک کند. او با ۵۰۰ نفر نیرو آمد. گفتم: ما ۱۲ هزار نفر جرئت نداریم جلو برویم، تو چطور میخواهی با ۵۰۰ نفر حمله کنی! رفت و ساعت ۵ بعدازظهرخبر دادند عملیات با موفقیت انجام شده و چندین نفر از نیروهای دشمن هم کشته شدهاند.
یکبارهم قرار بود نیرو جمع کرده و از «سردشت» به دشمن حمله کند. محسن رضایی به او گفته بود که حق نداری چنین عملیاتی انجام دهی زیرا نیروها را به کشتن میدهی. به رضایی گفته بود قرار نیست کاری انجام دهیم و وقتی رضایی از منطقه برگشته بود، عملیات را شروع کرد و پیروزی هم نصیب ما شد.
ازدواج با مرد جنگ
فاطمه عمادالاسلامی، همسر شهیدمحمود کاوه: خوب یادم است طرح جهادی کمک به کشاورزان و روستاییان را میگذراندیم که خبر دادند آقامحمود فردا میخواهد به خواستگاریام بیاید. من آن روز با یکی دیگر از خواهران سپاهی برای خوشهچینی به یکی از روستاهای قوچان رفته بودیم. در راه برگشت ماشین خراب شد و تقریبا بیش از یکساعت دیرتر به خانه رسیدم. دیدم مادر و خواهرانم مضطرب و ناراحتند که دیرآمدم ماجرا را که گفتم، مادرم گفت: آقامحمود یکساعت است که نشسته و بسیار معطل شده.
برای اولینبار بود که او را از نزدیک میدیدم. اصلاً باروم نمیشد آن کسی که این همه آوازه دارد و دشمن برای سرش جایزه تعیین کرده، اینقدر جوان و لاغر، با سر و وضعی کاملاً ساده و معمولی باشد. آن روز هیچ حرفی نزدم یعنی نتوانستم. ولی آقامحمود با ذکر حدیثی از پیامبر (ص) شروع کرد. هنگام صحبت سرش پایین بود. هم حرفهایش به دلم نشست و هم رفتارش. اتفاقا همین حس و حال را مادرم هم داشت. بعد از رفتنشان، مادرم گفت: «فاطمه، مادر! بین خواستگارات، این آقامحمود یه چیز دیگهایه.»
بار دوم که آقامحمود را دیدم، سهچهار ماه بعد بود که دوباره به خانهمان آمد. تمام این مدت را در جبهه گذارنده بود و خانوادهاش به ما سر میزدند و خبر میگرفتند. در دیدار دوم، آقامحمود برای اینکه وضع کاریاش را برای من روشن کند، گفت: «من مرد جنگم، اینجا نمیمونم. حتی اگه روزی جنگ هم تموم بشه، میرم لبنان. شما هم فکرتون این نباشه که ازدواج میتونه از جبهه دورم کنه»!
من مرد جنگم، اینجا نمیمونم. حتی اگه روزی جنگ هم تموم بشه، میرم لبنان
شاکی بودم که سیّد نبود
همیشه آرزویم این بود که با یک سیّد ازدواج کنم. شاکی بودم از این که محمود، سیّد نبود و من عروس حضرت فاطمه (س) نشده بودم. آن روز گذشت و من شبش فکر کردم که فردا برای خرید و مراسم عقد چه کنم، اما روز بعد فهمیدم آقامحمود همان شب به کردستان رفته؛ تا هشت ماه هم از او خبری نشد. حالا میفهمیدم مادرش چه میکشد، چون ناغافل و بدون خداحافظی میگذاشت و میرفت.
از منطقه جنگی به خانه زنگ زده بود که نمیتوانم زیاد بمانم. جشن عروسی را راه بیندازید تا من زود بیایم و زود هم برگردم. آمد و گفت: میخواهم بروم تهران، تو هم میآیی؟ من خندیدم. گفت: پس بگذار به حساب ماه عسل. خطبه عقد را امام (ره) برایمان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای کاوه است؛ محمود کاوه. میشناسیدشان؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیرلب زمزمه کرد که به دعا میمانست. یک قرآن با خودمان برده بودیم که امام امضایش کرد. هنوز آن را به یادگار نگه داشتهام.
به هیکلش نمیخورد «کاوه» باشد!
دکتر صلاحی، استاندار خراسان رضوی همرزم کاوه: من محمود را دورادور میشناختم. آن زمان سلاح مینیکاتیوشا تازه وارد شده بود. زمانیکه معاون عملیات قرارگاه حمزه بودم، جوانی آمد پیش من.
گفت: سلام برادر صلاحی. خوبین؟
گفتم: الحمدا...
گفت: شنیدم مینیکاتیوشا آوردهاید. درسته؟
گفتم: بله. چطور؟
گفت: میخواستم دو تا برای تیپ ویژه شهدا به من بدهید!
گفتم: این سلاح جنگی است و شوخیبردار نیست برو از فرماندهات نامه بیاور!
گفت: از کی بگیرم؟
گفتم: از کاوه!
زد زیر خنده. پرسیدم مگر نامهآوردن خنده دارد؟ گفت: کاوه خودِ منم!
من تا قبل از این آشنایی فکر میکردم کاوه که اینقدر از او تعریف میکنند باید هیکل درشتی داشته باشد و ... ولی او را زمانی دیدم که ریشهایش تازه داشت درمی آمد!
یک سکه برای هر نفر که خوب جنگید!
حسن خرمی، محافظ شهید کاوه: من در قرارگاه حمزه مشاور آقای آبشناسان بودم. سال ۶۲ به همراه ایشان به خاطروضعیت جادههای پیرانشهر به کردستان رفتیم؛ همانجا برای اولینبار کاوه را دیدم. او از من قول گرفت اگر خواستم جایی بروم، نزد او بروم. پس از مدتی کوتاه آقای آبشناسان برگشت و من در خدمت شهیدکاوه ماندم.
اول فرمانده گروهان ویژه شدم، اما بعد از اینکه چندباری ماشین شهیدکاوه واژگون شده بود، گفتند من رانندگی کنم و این طور شد که هرجا شهیدکاوه میرفت، من هم در کنارش بودم.همه محمود کاوه را دوست داشتند، نه فقط بهخاطر موفقیتهایش در فرماندهی بلکه بیشتر به این دلیل که محمود کاوه، شجاع بود و بدون ادعا برای خدا کار میکرد.
اولین مأموریتی که با کاوه داشتم سال ۶۲ جایی بین جاده مهاباد و میاندوآب بود. ضد انقلاب آنجا را گرفته بود و ما به همراه کاوه برای پاک سازی رفتیم. شب تا صبح آنجا را پاک سازی کردیم و تعدادی اسیر گرفتیم. باورکنید از وقتی من در کنار کاوه بودم، ندیدم یک لحظه استراحت کند، همیشه آماده بود تا فعالیت کند.
یادم است یکبار که مجروح و به بیمارستان منتقل شده بود، دکتر آمد و از وضع رسیدگی و مشکلات پرسید، شهیدکاوه هم در جواب گفت: آیا این سؤال را از همه رزمندگان میپرسید یا فقط از من؟ سپس رو به من کرد و گفت: خرمی! سرُم را بردار تا به اتاقها برویم. کاوه به تمام اتاقها سر زد و از یکیک بچهها پرس و جو کرد. در همان روزهای بستری بنا به مناسبتی ۵ سکه بهار آزادی به او هدیه دادند. او سکهها را به من داد و گفت: اینها را ببر به امور مالی تیپ بده تا به هرکدام از بچهها که در عملیات خوب جنگیدند یک سکه پاداش بدهند.
*این گزارش سه شنبه، ۱۴ شهریور ۹۱ در شماره ۲۰ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.
