کد خبر: ۱۱۴۷۲
۱۰ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۱:۳۰
امنیت محله حسین‌آباد به عهده پدر و پسر «درخشی» بود

امنیت محله حسین‌آباد به عهده پدر و پسر «درخشی» بود

نیاز درخشی، اسم شناسنامه‌ای حسن درخشی است و حالا می‌گوید ۷۴ سال شده و زیروبَم محله حسین‌آباد را می‌داند. بعد از انقلاب، پدر و شهید علی‌اکبر درخشی برای تامین امنیت محله شروع به فعالیت کردند.

مادر شهید می‌گوید: «دلبریان را دیدی آمده بود توی برنامه خندوانه؟» و بعد، پدر شهید و آقای طیبی می‌خندند و می‌گویند برنامه خیلی خوبی شده بود. ظاهرا حاج‌حسین دلبریان چندباری آمده پیش پدر و مادر شهید و خواسته عکس شهید را داشته باشد.عکس سه‌ماهگی علی‌اکبر را گذاشته‌اند کنار آخرین عکسش.

نیاز درخشی، اسم شناسنامه‌ای حسن درخشی است و حالا می‌گوید ۷۴ سال شده و زیروبَم محله را می‌داند و اسم بعضی کوچه‌ها را هنوز به همان اسامی ۳۰ سال پیش صدا می‌زند. آقای طیبی، فعال پرشروشور محله، هم با دوربین و دم‌ودستگاهش آمده از این مصاحبه فیلم‌برداری کند.

طیبی و پسر شهید آقای درخشی با هم به جبهه اعزام شده بودند و خیلی خوب این خانواده را می‌شناسد و اصلا خودش بساط مصاحبه را جور کرد برایمان. این پدر شهید، خودش راهی‌کننده پسر شهیدش به جبهه‌ها بوده است و خود دست‌آخر به جبهه می‌رود. از خاطرات قبل از انقلابش هم صحبت کردیم؛ از اینکه چطور حاج‌خانم مکان اعلامیه‌ها را قبل از رسیدن ساواکی‌ها تغییر داده است و از حضور خانوادگی‌شان در راهپیمایی‌ها.

 

محرم با دوچرخه می‌رفتیم مسجد گوهرشاد

از شانزده‌سالگی از روستای پاهامان -از توابع شهرستان قائنات- می‌آید یا بهتر است بگوییم طلبیده می‌شود به مشهد؛ چون فعل ورود به مشهد «آمدن» نیست، طلبیدن است و آقای درخشی از همین‌جا آغاز می‌کند؛ «ما ششم ابتدایی از روستایمان در پاهامان به زاهان می‌رفتیم تا درس بخوانیم. اوایل دهه ۴۰ بود که به مشهد آمدم. فضای روستا مذهبی بود. روضه‌ها و محرم‌ها خیلی پرشور برگزار می‌شد. می‌خواهم بگویم وقتی توی آن سن‌وسال به مشهد آمدیم، با این فضا غریبه نبودم.» اینکه یک جوان شانزده‌ساله با چه عقبه‌ای به مشهد می‌آید و علیه رژیم فعالیت می‌کند، سوال خیلی‌هاست.

گرایش به مذهب در اوایل دهه ۴۰ شاید مثل سال‌های بعدش آن‌قدر پررنگ نبوده؛ برای همین درخشی به این موضوع اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد که جلسات مذهبی، بخشی از نگاه آینده‌اش را ساخته است؛ «آن زمان وقتی آمدم به مشهد، قدم بلند بود. رفته بودم پیش یک عطاری کار می‌کردم. جو طوری بود که می‌آمدند و جوان‌هایی را که سن‌وسالشان به سربازی رفتن می‌خورد، می‌گرفتند و با خودشان می‌بردند. مجبور شدم از آنجا بیایم بیرون.آمدم همین‌جا که آن زمان بهش می‌گفتند حسین‌آباد.»

آقای درخشی در حسین‌آباد ماندگار می‌شود و کشاورزی می‌شود پیشه‌اش؛ «ایام محرم با دوچرخه می‌رفتم مسجد گوهرشاد. آنجا توی یکی از شبستان‌ها شیخ غلام‌حسین ترک، به منبر می‌رفت. ایشان پدر همین آقای عبدخدایی، نماینده مردم مشهد در مجلس خبرگان بود. اگر دیر می‌رسیدیم، می‌رفتیم منبر آقای مصباح.» و کم‌کم او وارد فضای نیمه‌مبارزاتی علیه رژیم شاه می‌شود.

 

پدر و پسری که امنیت محله حسین‌آباد را به عهده گرفتند

 

اعلامیه‌ها هر بار به‌صورت چرخشی، خانه یکی از ما بود

رفته‌رفته اهالی محله بیشتر می‌شوند و حسین‌آباد حالا بیشتر از اینکه زمین کشاورزی داشته باشد، به مکانی پررفت‌وآمد، تبدیل می‌شود. مسجد امام‌حسن (ع) هم با کمک‌های مردمی و همت آقای درخشی ساخته می‌شود. مسجدی که بین همه مساجد منطقه، بیشترین آمار شهدای انقلاب و دفاع مقدس را دارد؛ «روحانیانی توی محله داشتیم به اسم شیخ‌محمدعلی عرب و شیخ‌جواد پایین محله. این دو نفر نوار‌های امام را داشتند و صحبت‌های ایشان را پیاده می‌کردند. خیلی‌ها خبر نداشتند توی محله. اعلامیه‌ها هم به‌صورت چرخشی هر بار در خانه یکی از برادران، گذاشته می‌شد. آن روز نوبت ما بود و اعلامیه‌های زیادی را آورده بودند خانه ما.

 

ما طبقه بالای خانه‌مان را اجاره داده بودیم به یک ارتشی؛ کسی که بعد‌ها فهمیدیم ساواکی است. دلیل اینکه چرا از اول متوجه نشدیم، این بود که صدای روضه و سخنرانی از خانه می‌رفت بالا و آنها هم واکنشی نشان نمی‌دادند؛ برای همین خیلی شک نکرده بودیم. مغازه کناردستی‌مان قبلا خواروبارفروشی بود. نشسته بودیم آنجا که یک‌باره دیدم چند تا ساواکی ریختند آنجا و شروع کردند به گشتن و بازرسی. آنها هیچ حرفی نمی‌زدند و فقط می‌گشتند. ما گاهی اعلامیه‌ها را توی مغازه هم می‌آوردیم.

ترس برمان داشت که نکند چیزی بوده و ما ندیده‌ایم. خلاصه هرچه گشتند، چیزی پیدا نکردند. ما هم برای طبیعی شدن فضا، نوشابه باز می‌کردیم. بعد هم وقتی دیدند خبری نیست، گفتند بَدخواه‌مدخواه اگر داری، بگو ما حسابش را برسیم. بعد‌ها فهمیدیم که همسایه بالایی ما خودش یک‌پا ساواکی است.»

 

پدر و پسری که امنیت محله حسین‌آباد را به عهده گرفتند

 

با همین پسر شهیدم می‌رفتیم تظاهرات

آقای درخشی هرجا تظاهرات می‌رفته، پسرش هم همراهش بوده. می‌گوید در تظاهراتی که مرحوم طبسی و آقای خامنه‌ای اعلام می‌کرده‌اند، شرکت می‌کرده است؛ «سخنرانی‌های رهبری در بیمارستان امام‌رضا را شرکت می‌کردم و یادم می‌آید یک‌بار اعلام کرده بودند که توی صحن امام در حرم امام‌رضا (ع) تظاهرات است و با همین پسر شهیدم رفتم آنجا. من حتی در آن درگیری که نزدیک استانداری اتفاق افتاد، حضور داشتم. وقتی تانک‌ها آمدند، ما رفتیم کنار بیمارستان امام‌رضا (ع) سنگر گرفتیم. همین پسر شهیدم وقتی تانک‌ها را دید، من و خودش را انداخت داخل جوی تا آسیبی به ما نرسد. همان‌جا یکی دو نفر به شهادت رسیدند. بعد دیدیم یک عده دارند می‌پرند روی تانک و می‌گویند ارتش برادر ماست و تانک‌ها را انقلابیان گرفته‌اند و دارند می‌روند سمت لشکر. خوشحال شدیم و ما هم ناغافل رفتیم سمت تانک تا سوارش شویم. ولی خدا خیر بدهد دانشجویان پیرو خط امام را که متوجه موضوع شدند و به ما هشدار دادند که این یک دام است و برای ما نقشه کشیده‌اند و می‌خواهند شما را سربه‌نیست کنند.»

با این حال او می‌گوید که بین نیرو‌های نظامی و حتی ساواکی، افرادی بودند که از انقلابی‌ها حمایت می‌کردند؛ «هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، یک‌بار با یکی از دوستان سوار یک تاکسی شدیم که رانند‌ه‌اش نظامی بود. واقعا یادم نمی‌آید برای چه سوار شدیم ولی این را می‌دانم که یک نوار از صحبت‌های حضرت امام همراهمان بود. آنهایی که آن زمان را یادشان می‌آید، می‌دانند که حمل نوار صحبت‌های ایشان چه مجازاتی داشت. سوار شده بودیم و بعد متوجه شدیم که طرف ساواکی است. او ما را رساند به مقصدمان و گفت خدا به همراهتان! واقعا اگر اینها نبودند، کار خیلی سخت و مشکل می‌شد.»

پسر شهیدم وقتی تانک‌ها را دید، من و خودش را انداخت داخل جوی تا آسیبی به ما نرسد

 

من بچه‌ام را خوب نشناختم

خاطرات انقلابی‌اش ظاهرا با حضور پسر شهیدش، بیشتر در خاطرش مانده است؛ پسری که پدر و مادر درباره‌اش می‌گویند که او را خوب نشناختند؛ «علی‌اکبر یک دوره می‌رفت فوتبال بازی می‌کرد توی زمین خاکی. خب، جوان‌هایی که آنجا بودند، خیلی اهل مسجد نبودند. بهش تشر می‌زدم. می‌گفتم باباجان! با اینها بازی نکن. می‌گفت باباجان، ما اگر اینها را طرد کنیم، از دین زده می‌شوند. بعد از مدتی دیدم کم‌کم همان جوان‌ها با علی‌اکبر ما می‌آمدند مسجد و نمازخوان شدند. می‌گفت اینها خجالت می‌کشیدند بروند مسجد. باید یکی بینشان باشد تا خجالتشان بریزد.»

بعد از انقلاب، پدر و علی‌اکبر برای تامین امنیت محله شروع به فعالیت کردند. آقای درخشی می‌گوید آن دوره سرهنگ متین، رئیس شهربانی شده بود و آقای علم‌الهدی معرفی‌مان کرد برای تامین امنیت محله.» پدر، فرمانده پایگاه بود، اما به خاطر سن‌وسال علی‌اکبر بازهم برای این کار، به دست‌کاری شناسنامه احتیاج بود؛ «من اصلا می‌گفتم بهتر است درست را ادامه دهی و از این کار منصرف شوی؛ چون انقلاب به نیرو‌های باسواد، بیشتر احتیاج دارد. می‌گفت پس دانشجوی‌های پیرو خط امام که اغلبشان تحصیل‌کرده هستند، چه؟ چرا آنها می‌روند؟»

 

پدر و پسری که امنیت محله حسین‌آباد را به عهده گرفتند

 

فانسقه‌اش را محکم کشیدم ببینم پسرم چقدر مَرد شده

مادر شهید، چای و میوه تعارفمان می‌کند. آقای طیبی می‌گوید هنوز نتوانسته‌ایم با مادر شهید یک مصاحبه بگیریم و بعد به او اصرار می‌کند که کمی از خاطراتش را برایمان تعریف کند؛ «من هر جا که تظاهرات می‌رفتم، دختر‌ها را هم با خودم می‌بردم. یادم می‌آید پسرم سر تفنگش را می‌کوبید به زمین و می‌گفت مادرجان! نترسی‌ها؛ من اینجا دارم کشیک می‌دهم. او به جای آنهایی که نمی‌آمدند، هم کشیک می‌داد. موقعی که می‌خواست برود جنگ و لباس رزمش را پوشیده بود، فانسقه‌اش را همین‌طوری محکم کشیدم، ببینم چقدر قرص و محکم است. بهش می‌گفتم می‌خواهی بروی جنگ، پسرجان! باید محکم باشی. یادم می‌آید رفته بودم سوریه یک دست کت و شلوار برایش خریدم. آن زمان کت و شلوار خیلی مد بود. یک جفت کفش چینی خیلی خوشگل هم برایش خریدم. ولی هیچ‌وقت آنها را نپوشید. می‌گفت توی مدرسه بچه‌ها فقیرند و ندارند از این چیز‌ها بپوشند. خیلی اصرار می‌کردم که بپوشد. می‌گفتم لااقل یک‌بار بپوش، ببینم توی تنت.»

آلبوم عکس‌هایش را می‌آورد. آلبومی که ظاهرا بنیادشهید به دستشان داده و اصل مدارک هم دست بنیادشهید است. عکس مادر شهید کنار جنازه پسرش. مادر می‌گوید: پسرم اینجا انگار قرص منور خورده بود.

چهره‌اش می‌درخشید. نمی‌دانم چرا زنان‌های دیگر دست‌وبال من را گرفته بودند؟ خب، من پسرم را دیدم و می‌خواستم ببوسمش و باهاش حرف بزنم. دست‌هایم را گرفته بودند. من نمی‌خواستم گریه‌وزاری کنم، فقط می‌خواستم کنار پسرم باشم. مادر ادامه می‌دهد: هنوز، اما وقتی یاد آن روز‌ها می‌کنم، قلبم درد می‌کند. با این حال بعد از شهادت علی‌اکبر خدا به آنها یک پسر دیگر می‌دهد که اسم او را هم می‌گذارند علی‌اکبر. مادر بازهم تکرار می‌کند که پسرم را درست نشناختم او خیلی جلوتر از ما بود...

 

*این گزارش در شماره ۲۳۲ شهرآرا محله منطقه پنج مورخ ۱۱ بهمن سال ۱۳۹۵ منتشر شده است.

ارسال نظر
آوا و نمــــــای شهر
03:44