عصمت کریمویی، مادر شهید حسین مصلایی است. آخرین بار و لحظه خداحافظی وقتی به قد و بالای پسرش نگاه کرد، قلبش لرزید و احساس کرد در این رفتن برگشتی وجود ندارد.
وحید ضیافتی ۱۴ سالش بود که تصمیم گرفت وارد جنگ شود. هرچه به این در و آن در زد، بهدلیل جثۀ کوچکش او را قبول نکردند، اما بعد از دستکاری شناسنامهاش، بالاخره تلاشها نتیجه داد.
محمود باقرزاده جانباز روشن دل محله بهشتی است که چشمانش را بدون دریافت هیچ بهایی بهخاطر میهنش از دست داده است. او میگوید: «من در ۱۸ سالگی فرمانده گردان شده بودم. جان ۴۰۰ نفر در دست من بود.»
کبری محمدی، مادر شهیدان غلامرضا و عبدالله صفدرینژاد، چهلسال است در کوچهای زندگی میکند که مزین به نام پسران شهیدش است. هنوز هم در حسرت آخرین خداحافظیاش با هر دو فرزندش مانده است.
مادر شهید علیاصغر مرتضوی میگوید: از او فقط یک ساک دستی بهجا ماند. مدتی پس از شهادت برادرش امیر، پیراهن علیاصغر را در قبری خالی کنار مزار برادرش دفن کردم تا دلم با زیارت قبور آنان آرام بگیرد.
عباسعلی عباسزاده از نیروهای عملیاتی و کارراهانداز بود. چه بسیار اتاقهای عملی که در جبههها با دوندگیهای او برپا شد. او با اولین گروه هلال احمر عازم مناطق جنگی شد و تا پایان جنگ در کنار کادر درمان حضور داشت.
عدهای دلسوز دور هم جمع شدهاند و موسسهای را برای فراموشنشدن آزادگان تاسیس کردهاند؛ موسسه فرهنگی پیام آزادگان معروف به «خانه آزادگان» در امام خمینی ۴۰، خانهای معمولی بدون تابلو و نشانی است.
کوچه مسجد رانندگان و هنرستان شهیدباهنر، پر از خاطرات دانشآموزانی است که در تلاطم جنگ و روزهای سخت آن، از جوانی خود مایه گذاشتند و برای خدمت به انقلاب تلاش کردند.
مجتمع آیهها در حاشیه بزرگراه شهید کلانتری با وسعت ۶۴ هزار متر واقع شده است. هنگام ورود در ابتدای ورودی، نماد کنگره سرداران و ۲۳ هزار شهید استانهای سهگانه خراسان در ابعاد پنج در هفتمتر خودنمایی میکند.
شهید کاوه مهربان بود و حین بازی لبخند از لبش محو نمیشد. همه را با اسم کوچک صمیمانه صدا میکرد، انگار که سالهاست آنها را میشناسد. او مانند سایر بازیکنان، رفتار میکرد و نمیشد تشخیص داد که فرمانده است.
طلعتخانم مادر شهید حسن قائمی است؛ پاسداری که از نخستین روزهای تأسیس سپاه پاسداران به این نهاد مردمی پیوست و در سال۵۹ با شروع جنگ به جبهههای غرب کشور رفت.
تصورش را بکنید در خانهتان نشستهاید و به یکباره بگویند مقام معظم رهبری میخواهد وارد خانه شما بشود، چه احساسی به شما دست میدهد؟ این حس را خانواده قاسمیان در ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ تجربه کردند.
هرروز حلقه گلی میخرید تا شاید عزیزالله بیاید و گردنش بیندازد. آخرین قطار که میرسید و میدید خبری از او نیست، دسته گل را به گردن آخرین رزمندهای که از قطار پیاده میشد، میانداخت و میگفت «تو هم عزیز من هستی.»
در شرایط جزیره لاوان و با وجود همه سختیهایش، هیچ گاه عباس صباح به برگشت فکر نکرد. میگوید: برحسب وظیفه باید میماندیم. وقتی روی سکوها بودیم، هواپیماهای دشمن شلیک میکردند.
شهید علی سلیمانمنش خادم حرم بود که با اصرار سال ۶۱ به جبهه رفت، او ترک تحصیل کرد و کمک خرج خانواده بود، پدرش میگوید علی همهفن حریف بود! ابتدا آرماتوربندی میکرد و بعد از آن شیشهبری.
شهید حسین دباغ، دانشآموز بسیجی بود که آخرین بار در دهم تیرماه سال ۶۵ به جبهه رفت و در عملیات آزادسازی مهران به شهادت رسید.
هنگامی که تیپ ۲۱ امام رضا (ع) تشکیل شد اولین فرمانده آن محمدمهدی خادمالشریعه بود. شاید به جرئت بتوان گفت هم تیپ ۲۱ امام رضا (ع) ویژه بود و هم فرماندهاش. او بیش از ۱۹ گردان نیرو داشت.
«شهید مجتبی ناطقی» یکی از شهدایی است که در عملیات «بیتالمقدس» به شهادت رسید و پیکر پاکش بعد از ۱۷سال جستجو بالاخره در سال۷۸ به خانه برگشت.
مریمخانم شانزدهفرزند به دنیا میآورد که عمر دهنفرشان به دنیا نبوده است و فقط شش نفر از آنها زنده میمانند.اولین فرزندی که زنده میماند و بزرگ میشود، حسن است.
این رزمنده میگوید: در ۱۸ ماه دوران خدمتم از ساعت ۷ صبح تا آخر شب، تخلیه شهدا را انجام میدادم که کار بسیار دشواری بود و از خود صبح تا آخر شب، چکمههایم را درنمیآوردم، حتی نماز را با کفش میخواندم.