صندوق خاطرات - صفحه 3

سکینه فضل‌خدا از همان شب نخست اجتماعات، همراه با دیگر هم‌محله‌ای‌ها در خیابان ایثارگران حضور دارد. می‌گوید: تا جان در تن دارم، کنار وطن می‌مانم و لحظه‌ای از حمایت دست برنمی‌دارم.
غلامعلی خاکساری با شانزده‌سال سابقه سکونت در کوچه هاشمی‌رفسنجانی ۱۲ از نخستین ساکنان محله است. تلاش او و دیگر ساکنان قدیمی، مجیدیه را از مکانی دورافتاده و کم‌امکانات به محله‌ای آباد و پرجنب‌وجوش تبدیل کرده است.
با «نیره‌سادات شیرفروشان» که نام او در «دفتر شفایافتگان حرم مطهر رضوی» است، آشنا شده‌ایم و به قول خودش پس از ۳۰سال پژمردگی، خستگی و دلشکستگی، در ۸/۸/۸۸ همان روز زیبای میلاد حضرت رضا (ع)، چشمش به جمال حضرت روشن شده تا از دستان مهربان او شفا بگیرد.
سیف‌الله حافظی سال‌هایی را به یاد می‌آورد که نیزه هنوز روستا بود و راه ارتباطی، فقط مسیر‌های خاکی بود. می‌گوید: آن زمان، کشاورزی محور زندگی مردم بود و تصمیم مرحوم نصراللهی، مسیر توسعه محله را برای همیشه تغییر داد.
محمدرضانیک‌رو پدر شهید است و خانه‌اش را برای برگزاری مراسم عروسی و روضه در اختیار بسیاری از همسایگانش قرار می‌دهد. به قول خودش چراغ خانه‌اش از رفت‌و‌آمد و حضور مهمان‌ها همیشه روشن است.
حمید جهانگیرفیض‌آبادی از اولین دیدارش با شهیدبرونسی می‌گوید، دیداری که بعد از سال‌ها هنوز در ذهنش رنگ نباخته و گویای ساده‌زیستی شهیدبرونسی است.
برای قائد امت، شهید‌آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای، دیدار با نخبگان و خانواده شهدا جایگاه خاصی داشت. خانواده شهدا و نخبگان منطقه ۷ شیرینی دیدار با رهبر شهید را هنوز مزمزه و خاطره آن را مرور می‌کنند.
والدین شهیدمیرزامحمود تقی‌پور دو بار توفیق دیدار با آیت‌الله خامنه‌ای را داشتند. مادرشهید می‌گوید: حس ملاقات با پدری بود که خیلی برایت عزیز است و مهرش در دلت هست؛ اما سال‌ها از او دور بوده‌ای و برای دیدارش لحظه‌شماری می‌کردی.
سیدابراهیم موسوی می‌گوید: آن‌زمان تنها یک لوله آب از روی کال میان خیابان کارگر راضی رد می‌شد که آب چاه موتور وسط مهرآباد را به زمین‌های کشاورزی می‌رساند. تقریبا نه‌ساله بودیم که تفریح ما عبور با ترس‌ولرز از روی همین لوله بود.
مسلم میخوش از محفل صمیمی با رهبر معظم انقلاب اسلامی می‌گویدکه بعد‌ از آن، مسابقات مختلف قرآنی را با هدف شناسایی استعداد‌ها در محله برگزار کرده‌ است و در این مدت به اهدافش نزدیک شده‌ است.
مجید منفرد می‌گوید: هفت‌سال است همه زندگی من شده عمارت اربابی چهاربرج. اول یک سالی در اینجا کار بنّایی انجام دادم و شکل بازسازی‌شده فعلی، کار من و چند‌نفر از اهالی محله است. فعلا هم نگهبان مجموعه هستم.
رهبر شهید انقلاب هربار که به مشهد می‌آمدند، دیدار با خانواده شهدا جایگاه ویژه‌ای در برنامه‌شان داشت. خانواده شهید محمدحسن نظرنژاد یکی از آنها بودند که این دیدار‌ هیچ‌گاه برایشان فراموش نمی‌شود.
جواد پاکبازخسروشاهی می‌گوید: کوچه دادخواه را قدیم‌تر‌ها حوض‌خرابه صدا می‌زدند. حدود پنجاه‌سال پیش اینجا چیزی شبیه منبع آب یا آب‌انبار بود و مردم از آن آب برمی‌داشتند. البته ما خودمان هیچ‌وقت از آن استفاده نکردیم.
صدیقه یاحقی می‌گوید: حاشیه وکیل‌آباد که هم سرسبز بود و هم یک مسجد کوچک داشت و الان خیابان دانش‌آموز یک است، تنهاجایی بود که آب آشامیدنی پیدا می‌شد. زن‌ها برای شست‌وشوی ظرف و لباس، خودمان را به اینجا می‌رساندیم.
برای مجید حبیب، محله المهدی(عج) فقط محل زندگی نیست؛ بخشی از وجودش است. او از همان کودکی در کوچه‌های همین محله قد کشید و سال‌هایی را به یاد دارد که خانه‌ها ویلایی بودند و همسایه‌ها یکدیگر را به اسم کوچک می‌شناختند.
همسایه‌های کوچه اروند‌۶۸، بیش‌از نیم‌قرن است کنار هم زندگی می‌کنند و سال‌های طولانی با هم همدل و همراه بوده‌اند. آنها حالا فقط همسایه و هم‌محله‌ای نیستند. یکی از مکان‌هایی که محل دیدار این همسایه‌ها شده، مسجد امام‌حسن‌مجتبی (ع) است.
کوچه شهید‌مفتح‌۲۶ روایتی زنده از همسایه‌داری، رفاقت و اعتماد است. در این کوچه، سلام‌ها از سر عادت نیست، غم‌ها و شادی‌ها مشترک است و آدم‌ها یکدیگر را به اسم، به خاطره و به دل می‌شناسند و زندگی‌شان به دل هم گره خورده است.
حسین گروسی در کوچه‌ای به دنیا آمده که تابلو «برزن آفتاب» جایش را به کوچه «وحدت ۱۹» داده است او می‌گوید: خانه‌مان انتهای کوچه فرعی بود که هفت‌خانه داشت و فقط دو خانه سر جایشان مانده‌اند.
آقا برات‌الله از زمانی که نوجوان بود، کار شاگردی را در پیراهن‌دوزی شروع کرد و خاطره‌های تلخ و شیرین بسیاری از آن روز‌ها دارد. اما تعقیب و گریزش از دست مأموران دوچرخه‌بگیر و رفتار جنجالی استادکارش را از خاطر نمی‌برد.
برای منصوره علیزاده، پدر فقط نامی در شناسنامه یا عکسی بر دیوار نبود؛ محمدباقر علیزاده با رفتار، باور و انتخاب‌هایش، مسیر زندگی دخترش را شکل داد و سرانجام به شهادت رسید. منصوره خانم از کودکی کنار پدر کار کرد و مبارزه را آموخت.