صندوق خاطرات - صفحه 4

محمدرضا کاظمی تعریف می‌کند: بین پروین اعتصامی ۱۷ و ۱۹ گاراژی قدیمی بود که مکانی برای شیطنت‌های بچگانه‌مان بود. هر زمان می‌خواستم پولی را پنهان کنم، میان آجر‌های دیوار گاراژ قایمش می‌کردم.
کف کال امیرآباد آن سال‌ها خاکی بود و هر‌بار که سیلاب می‌آمد، همه‌چیز را با خودش می‌کشید؛ یک‌بار، بچه پنج‌ساله همسایه‌مان موقع بازی داخل کال افتاد و غرق شد. این اتفاق یکی از تلخ‌ترین خاطرات محمود امجدی از محله است.
وقتی سراغ همسایه‌های خوب کوچه شهید‌مفید ۳۳ را می‌گیریم، سه‌چهار نام خاص تکرار می‌شود. نام‌هایی که نه‌تنها به درد هم خورده‌اند که به یاری همه محله و همسایه‌ها آمده‌اند.
سیدمصطفی مصطفوی که معلم بازدنشسته است به‌دلیل آرامش الهیه ساکن این محله شد، می‌گوید: با ساخت هر‌ بنا در زمین‌های خالی، یک اتفاق عمرانی خوب هم در محله می‌افتاد و همه حوزه‌ها کم‌کم رشد کرد.
هم‌بستگی و رفاقت همسایه‌ها در محله پایین‌خیابان همچنان رنگ قدیم را دارد؛ رفاقت‌هایی به قدمت یک عمر. رضا براتی، حسین گروسی و غلامرضا جهانیان سه همسایه قدیمی هستند که بیش از شصت‌سال در خوشی و سختی کنار هم بوده‌اند.
مغازه بقالی با چهارچوب فلزی و قاب‌های شیشه‌ای هنوز هم در خاطرات جواد فرهادی پررنگ است؛ صاحب مغازه، پیرمردی بود که همه «عمو» صدایش می‌کردند و این هنوز در ذهن جوادآقا ماندگار شده است؛ چون هیچ‌کس اسمش را نمی‌دانست.
غلامرضا رضانژاد از قدیم کشاورز بوده و هنوز هم خودش را کشاورز می‌داند. شغلی که فقط راه معاش نبوده، بلکه مسیر زندگی‌اش را هم تغییر داده‌ است. از روز‌هایی می‌گوید که کشاورزی، او را به مهم‌ترین انتخاب زندگی‌اش و ازدواج رسانده است.