صندوق خاطرات - صفحه 4

مغازه بقالی با چهارچوب فلزی و قاب‌های شیشه‌ای هنوز هم در خاطرات جواد فرهادی پررنگ است؛ صاحب مغازه، پیرمردی بود که همه «عمو» صدایش می‌کردند و این هنوز در ذهن جوادآقا ماندگار شده است؛ چون هیچ‌کس اسمش را نمی‌دانست.
غلامرضا رضانژاد از قدیم کشاورز بوده و هنوز هم خودش را کشاورز می‌داند. شغلی که فقط راه معاش نبوده، بلکه مسیر زندگی‌اش را هم تغییر داده‌ است. از روز‌هایی می‌گوید که کشاورزی، او را به مهم‌ترین انتخاب زندگی‌اش و ازدواج رسانده است.
مصطفی فضائلی بچه محله پایین‌خیابان و محدوده عیدگاه است؛ از آن بچه‌محل‌هایی که باوجود سختی‌ها و متروکه‌بودن خانه پدری، هنوز به آنجا سری می‌زند و درختان قدیمی‌اش را زنده نگه می‌دارد.
کوچه حجاب ۷۱ از آن کوچه‌هایی است که هنوز بوی آشنایی می‌دهد، جایی که سلام‌ها واقعی هستند و در‌ها فقط به روی خانه‌ها باز نمی‌شود و به دل همسایه‌ها هم راه دارد. اینجا خاطره آدم‌ها مثل پیچک به دیوار‌های کوچه چسبیده‌ است.
حسین سراقی‌نوغانی کودکی‌اش در تکیه علی‌اکبری‌ها گذشت و نوجوانی‌اش پشت دخل مغازه رنگ و ابزار پدر در ابتدای کوچه آب‌میرزا شکل گرفت. بعد‌از فوت پدر و مادرش از محله قدیمی‌شان دل کند و راهی قاسم‌آباد شد.
عصمت حاجی‌‏آبادی که متولد سال ۱۳۱۳ است، سال۱۳۴۰ به محله گلشور می‌‏آید و دومین یا سومین خانه آن محدوده را به همراه همسرش حاج‌غدیر بنا می‌‏کند.
دکتر جواد عبادزاده را اهالی طلاب خیلی دوست دارند، او ۴۰ سال پیش پا به این محله گذاشت، آن زمان او سومین پزشک این محدوده از شهر بود و هر روز ده‏‌ها نفر را درمان می‌کرد.