صندوق خاطرات - صفحه 22

سمیه صادقی از مرحوم پدرش می‌گوید: از خود او شنیدم در کمپ اسرای عراقی یک کیسه طلا جمع کرده و همه را تحویل تهران داده بود. همیشه مراقب بود که مقرری سربازان سر موعد پرداخت شود.
قاسم فارسی می‌گوید: مردم قدیم معتقد بودند وقتی وسیله‌ای به‌عنوان عقل عروس از خانه پدری او برداشته می‌شود، فکر و ذهن عروس از آنجا بریده می‌شود.
حسن عطائی یکی از ویژگی‌های خوب همسایه‌هایش را محبت و پای‌کار بودن در برگزاری مراسم مذهبی می‌داند: اهالی هر کمکی از دستشان برآید، دریغ نمی‌کنند. دهه محرم هر‌کدام از همسایه‌ها گوشه‌ای از کار را می‌گیرند.
قدیمی‌های محله چهاربرج می‌گویند مسجد حضرت ابوالفضل‌العباس(ع) در کنار یک نهر آب و یک درخت ساخته شد.
غلامحسین سلامی تعریف می‌کند: آقای شهرتی همسایه‌مان و خانه‌اش نزدیک مدرسه بهادرزاده بود. او همراه همسرش ساندویچ خانگی و آلاسکا درست می‌کردند و به بچه‌ها می‌فروختند.
جواد کریمیان هر مناسبتی رخ می‌دهد، بی‌تفاوت نمی‌ماند و بنر بزرگی را روی سر‌در مغازه‌اش نصب می‌کند تا به همه یادآوری کند در دنیای اطرافشان چه می‌گذرد. از شهادت رئیس جمهور تا ماجرای ترور اسماعیل هنیه.
سید محمدهادی رییس السادات می‌گوید: اسارت برای من نعمت بود، شاید سختی داشت، اما سختی‌هایش هم برایم شیرین بود. سراسر آن، درس اسلام‌شناسی، دشمن‌شناسی، دوست‌شناسی و شهیدشناسی بود.
وحید عباسیان تعریف می‌کند: خیابان صاحب‌الزمان (عج) فعلی آن زمان به‌سمت خیابان دانشگاه بن‌بست بود و این کوچه سیصد‌متری که قبل از دهه شصت «مشاق» نام داشت، محل بازی ما بچه‌ها و نوجوانان محله بود.
حسن صفری ساکن نقطه‌ای شد که حالا بخشی از معبر جلال‌آل‌احمد ۴۸ است، می‌گوید: سالی که من در اینجا زمینی خریدم، به‌جز خانه سر نبش و ملک کناری آن، خانه دیگری نبود.
علی‌آقا از وقتی به یاد دارد، پای تنور بوده است. او بین در و همسایه، معتمد محله و کاسبی خوش‌برخورد به حساب می‌آید که انسانیتش را از کسی دریغ نمی‌کند. نمونه آن هم دیوار مهربانی نانوایی‌اش است.
خاطره رضا قصاب باوفا مربوط به وقتی است که اهالی محل دست به دست هم دادند تا خبر فوت پدرش را طوری به او بگویند که برایش قابل‌تحمل باشد.
زمان جنگ که تعداد کمی از مردم امکاناتی مانند ماشین یا تلفن داشتند، مادر ماریا مغازه کوچک جلو خانه‌شان را به اتاق تلفن تبدیل کرده بود تا همسایه‌ها بتوانند راحت‌تر از احوال اقوامشان باخبر باشند.
کارخانه نخریسی، حقوق کمی می‌داد، اما به کارگرانش می‌رسید. سابقه ندارد که شرکتی، در سه مرحله، سه قطعه زمین ۲۵۰ متریِ رایگان به کارگرانش داده باشد.
زهرا همتی همان‌طور‌که مقابل ویترین یکی از مغازه‌ها در خیابان احمدآباد به تماشا ایستاده بود، یک‌باره چشمش به مرد میان‌سالی افتاد که در چند‌قدمی او ناگهان نقش بر زمین شد.
ویدا اورلی، مدیر هنرستان عترت تعریف می‌کند: یک روز برفی پیشنهاد کردم بچه‌ها با‌توجه‌به رشته‌هایی که در آن تحصیل می‌کنند، مثل تربیت کودک، گرافیک و معماری به سلیقه خود یک آدم‌برفی درست کنند.
از ۱۰ داوطلب حضور در دوره‌های غواصی سازمان آتش‌نشانی مشهد، فقط دو نفر تا مرحله مدرسی ادامه دادند که علی اخلاقی‌افضلی یکی از آن دو نفر بود.
داستان زندگی علی‌اکبر نائمی از روستایی در قائنِ خراسان شروع می‌شود و به بودن در میان سران و درباریانی مانند هویدا و سرهنگ جلالی و... می‌رسد و سپس به ۱۵ سال همراهی در رکاب آیت‌الله عبادی ختم می‌شود.
اهالی محله طرق در زمان انقلاب شاید تعدادشان به ۳۰۰ نفر هم نمی‌رسید، اما همین افراد، راه مقابله با رژیم پهلوی را بلد بودند، از قرار‌های شبانه روی پشت‌بام بگیرید تا مبارزه‌های علنی در خیابان و گوش دادن به نوار‌های سخنرانی امام.
عزت‌خانم در دوران کودکی، به‌جای مدرسه به مکتب رفته و قرآن را از مُلای محله‌اش یاد گرفته است. ملای محله‌شان پیرزنی بوده که در خانه‌اش به دختر‌های محله قرآن آموزش می‌داده است.
آن‌طور‌که در خاطر محمد‌ وزیری هست، ۲۸‌خانوار در خیابان یوسفیه فعلی ساکن بودند و همه به هم برای تأمین نیاز‌های محله کمک می‌کردند؛ خواه ساخت مسجد بود یا تأمین کالا‌های معیشتی یا هر نیاز دیگری.