کد خبر: ۵۶۸۳
۰۸ شهريور ۱۴۰۴ - ۱۳:۳۰
آهنگر آرامگاه فردوسی از کودکی تا پیری پای کوره بود

آهنگر آرامگاه فردوسی از کودکی تا پیری پای کوره بود

حاج‌علی غلام‌پور معروف به اوستا ماشالا از جمله کارگرانی بود که در طرح بازسازی آرامگاه فردوسی در سال ۱۳۴۳ در کسوت آهنگر مشارکت داشت و طرح‌های خلاقانه‌ای نیز ارائه کرده که موجب پیشرفت کار شد.

از همان روزگاران قدیم، آهنگری در زمرۀ مشاغل سخت قرار داشته و هرکسی به‌سراغ آن نمی‌رفته است. آهنگران معمولا افراد قوی‌بنیه‌ای بودند که با زور بازوی خود آهن را شکل می‌دادند. زمانی که هنوز ماشین و ابزارآلات جدید کشاورزی عمومیت پیدا نکرده بود، ساخت تمام وسایل و ابزار کشاورزی مانند بیل، داس و کلنگ به‌عهدۀ آهنگران بود و آهنگری یکی از شغل‌های مهم محسوب می‌شد. این روزها، اما به‌دلیل پیشرفت صنعت و ماشینی شدن کارها، دیگر به‌سختی می‌توان کسی را یافت که به آهنگری اشتغال داشته باشد.

حاج‌علی غلام‌پور جزو معدود آهنگرانی است که از گذشته تا به امروز سنگر را حفظ کرده و با وجود کهولت سن، کورۀ مغازه آهنگری را، البته با کمک پسرش، روشن نگاه داشته است. او ازجمله کارگرانی بوده است که در طرح بازسازی آرامگاه فردوسی در سال ۱۳۴۳ در کسوت آهنگر مشارکت داشته و طرح‌های خلاقانه‌ای نیز ارائه کرده که موجب پیشرفت کار شده است. این گزارش در زمان حیات اوستا ماشاالله تهیه شده، او تابستان سال ۱۴۰۰ دار فانی را وداع گفت.  

 

اسباب‌بازی من، سندان و آهن گداخته بود

علی غلام‌پور معروف به «اوستا ماشالا» سال ۱۳۲۰ در طوس (روستای انداد) به دنیا می‌آید و از همان سال‌های کودکی شاگردی در مغازۀ آهنگری پدر را شروع می‌کند. او بعد‌ها نیز با وجود شرایط مناسب برای پیوستن به ارتش، به اصرار پدر آهنگری را ادامه می‌دهد.

اوستا ماشاا... می‌گوید: «قدیم رسم بود پسر شغل پدر را ادامه دهد؛ به همین دلیل من هم از همان کودکی آهنگر شدم و «سندان» و «آهن گداخته» اسباب‌بازی‌ام شد. برای کوبیدن آهن گداخته چند پتک در اندازه‌های مختلف وجود داشت. وزن پتک‌ها از ۳ تا حدود ۱۰ کیلوگرم بود.

معمولا شاگردان و افراد تازه‌وارد برای چند ماه با استفاده از پتکی کوچک، روش صحیح ضربه زدن به آهن گداخته را از اوستا می‌آموختند و بعد از چند ماه که قلق کار با پتک را می‌آموختند، حق استفاده از پتک‌های بزرگ‌تر را داشتند.

روز‌های اولی که برای شاگردی به مغازه پدرم رفته بودم، صورتم در مجاورت آهن گداخته گر می‌گرفت و بدنم غرق عرق می‌شد. شب که به خانه می‌رفتم، دیگر نای هیچ کاری را نداشتم، اما پتک زدن به آهن یک خوبی هم داشت و آن، این بود که جسم آدم را ورزیده و قوی می‌کرد و انسان دیگر احتیاجی به ورزش کردن نداشت.».

هر روز لوازم و تجهیزات آهنگری مانند پتک، سندان و دمنده را روی الاغی سوار کرده و به روستا‌های اطراف می‌رفتیم

 

به‌خاطر پدرم آهنگر ماندم

علی کوچولوی آهنگر، وضعیت کاسبی آهنگران آن روزگار را چنین توصیف می‌کند: «کار ما از یک ماه مانده به بهار اوج می‌گرفت و تا پایان فصلِ محصول در پاییز ادامه پیدا می‌کرد. هر روز لوازم و تجهیزات آهنگری مانند پتک، سندان و دمنده را روی الاغی سوار کرده و به روستا‌های اطراف (انداد، حصار و گوارشک) می‌رفتیم.

روستاییان نیز داس، بیل و گاوآهن شکسته و کندشدۀ خود را برای تیز کردن و تعمیر می‌آوردند و اگر وسیله قابل تیز کردن نبود، سفارش یک داس و بیل تازه را می‌دادند. به هر روستایی که می‌رفتیم، یک یا چند روز را مشغول تعمیر وسایل و ابزار کشاورزی ارباب ده می‌شدیم. دستمزد ما به‌صورت سالانه و با دادن کالا بود؛ نه پول. هر خانواده روستایی که در خانه یک جفت گاو شخم‌زن داشت، ۲۰ من (۶۰ کیلو) جو درعوض دستمزد سالانه به ما می‌دادند.

از خانواده‌های دیگر نیز که گاو شخم‌زن نداشتند، به‌صورت توافقی، درعوض یک سال کار،  چند کیلو جو بین ۵ تا ۱۰ کیلوگرم می‌گرفتیم. به‌دلیل این دستمزد در طول یک سال ما موظف به تعمیر و تیز کردن و ساخت داس، تیشه و بیل و دیگر وسایل کشاورزی برای کشاورزان بودیم.

با آن همه سختی و زحمتی که من و پدرم می‌کشیدیم، دستمزد کم و بخورونمیری دستمان را می‌گرفت؛ به همین دلیل به‌دنبال شغل دیگری بودم که درآمد بهتری داشته باشد. هر زمان که فرصتی پیش می‌آمد، به شهر می‌رفتم تا شغل جدیدی پیدا کنم. در همین رفت‌وآمد‌ها باخبر شدم که ارتش به‌دنبال جذب نیروست.

خودم را به مقر فرماندهی ارتش رساندم. مسئول استخدام با دیدن ورزیدگی جسمانی و اطلاع از مهارتم در شغل آهنگری، با پذیرش من موافقت کرد. با خوشحالی به روستا برگشتم و موضوع را به خانواده گفتم. پدرم از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شد و از من خواست به‌عنوان تنها پسر خانواده شغل او را ادامه بدهم. من هم برای خشنودی و رضایت پدرم از رفتن به ارتش منصرف شدم و شغل پدرم را ادامه دادم.».

 

از عشق طلبگی تا ساخت رایگان شمشیر و کلاه‌خود شبیه‌خوانی

اوستا ماشاا... در کنار تهیه ابزارآلات کشاورزی، ساخت لوازم و تجهیزات شبیه‌خوانی را نیز در طول این سال‌ها به‌صورت رایگان انجام داده است. او علاقه‌اش به طلبگی را دلیل این خدمت رایگان عنوان می‌کند و می‌گوید: «از دوران کودکی علاقه زیادی به طلبه شدن داشتم، حتی یک روز برای ثبت‌نام در حوزه علمیه به حرم امام‌رضا (ع) رفتم، منتها قبل از رفتن به حوزه برای اینکه با حال‌وهوای طلبگی آشنا شوم، به کتابخانه آستان قدس رفتم.

کتاب ناسخ‌التواریخ را برداشته و شروع به خواندن کردم. بعد از یک ساعت مطالعه متوجه شدم درک مطالب این کتاب و پوشیدن لباس روحانیت، حرمت و احترام خاصی می‌خواهد و این کار از من ساخته نیست؛ به همین دلیل همان‌جا منصرف شدم. با این وجود همیشه کتاب‌های دینی و شرعی را خریداری و مطالعه می‌کردم.

از شرکت در مراسم شبیه‌خوانی نیز خیلی لذت می‌بردم. در آن زمان چندین گروه شبیه‌خوانی در منطقه مراسم اجرا می‌کردند و گاهی‌اوقات برای تعمیر وسایل خود به مغازه ما می‌آمدند. من نیز که حالا در کار خود اوستا شده بودم، سپر و کلاه‌خود و شمشیر‌های سفارش‌داده‌شدۀ این گروه‌های شبیه‌خوان را به‌صورت رایگان می‌ساختم و تعمیر می‌کردم. بعد از مدتی چنان مهارتی در ساخت وسایل شبیه‌خوانی کسب کردم که حتی گروه‌های شبیه‌خوان از شهر‌های دیگر و مشهد برای سفارش به مغازه من مراجعه می‌کردند.».

بعد از ساخت تالار زیرین و انتقال پیکر فردوسی به آنجا، مشکل سنگینی و نشست دوباره بنا مطرح شد

 

۸ سال کار در طرح بازسازی آرامگاه فردوسی

هم‌زمان با شروع طرح بازسازی و تجدید بنای آرامگاه فردوسی، در سال ۱۳۴۳، اوستا ماشاا... هم به‌عنوان آهنگر در آرامگاه فردوسی مشغول به کار می‌شود و ۸ سال از عمرش را صرف این پروژه ملی می‌کند. او در این‌باره می‌گوید: «در دهه ۴۰ بنای ساخته‌شده آرامگاه فردوسی در دوران پهلوی اول نشست کرد و انجمن آثار ملی، طرح تجدید بنای آرامگاه را تصویب کرد.

سال ۱۳۴۳ مهندس سیحون، مسئولیت طرح بازسازی و تجدید بنا را برعهده گرفت. مهندس سیحون برای نتیجه‌گیری بهتر طرح بازسازی، بیشتر کارگران مورد نیاز خود را از بین اهالی بومی محله فردوسی انتخاب کرد. در این میان من هم به‌عنوان آهنگر استخدام شدم و مسئولیت تعمیر و ساخت کلنگ، بیل و تیشه‌های کارگران را برعهده گرفتم.

در همین مدت با یکی از مهندسان طرح آشنا شدم و بنا بر تخصصی که در کار آهنگری داشتم، در مواقع بروز مشکل نظر‌های خود را بیان می‌کردم. بعد از ساخت تالار زیرین و انتقال پیکر فردوسی به آنجا، مشکل سنگینی و نشست دوباره بنا مطرح شد و مهندسی که با من آشنا شده بود، از من پرسید به نظر تو چطور می‌توان پی این ساختمان را محکم‌تر کرد؟ با توجه به آشنایی که با آهن داشتم، به او گفتم برای این کار بهتر است از گل‌میخ‌های فولادی برای نصب تکه‌سنگ‌های بزرگ استفاده کنیم.

مهندس نیز از نظر من خوشش آمد و دستور داد با نصب میخ‌های فولادی، بنا را محکم و استوار کنند. این میخ‌های برجسته که نوک آن‌ها پرچ شده است، هنوز در قسمت پایینی آرامگاه فردوسی وجود دارد.».

 

از کودکی تا پیری پای کوره

 

طراحی تیشه‌ای شبیه شانۀ قالی‌بافی برای برجسته‌کاری تالار زیرین آرامگاه

کنده‌کاری و برجسته‌کاری‌های سقف زیرزمین آرامگاه یکی دیگر از معضلات این پروژه بوده است که در این دوره نیز ایده خلاقانه غلام‌پور راهگشا می‌شود. او می‌گوید: «برای کنده‌کاری تالار زیرین از هر وسیله‌ای که استفاده می‌کردند، طرح مدنظر مهندس سیحون درنمی‌آمد. برای رفع این مشکل، تیشه مخصوصی شبیه شانۀ قالی‌بافی طراحی کردم و سرانجام کارگران با استفاده از این تیشۀ ابتکاری توانستند برجسته‌کاری‌ها را انجام دهند. همچنین ایده من برای نصب سنگ‌های تراشیده‌شدۀ معروف به «کله‌گاوی» هم نظر مهندس سیحون را جذب کرد.

زمانی که نصب سنگ‌های تراشیده‌شدۀ کله‌گاو در قسمت بالایی بنا به مرحله اتمام رسید، مهندس سیحون که برای سرکشی از مراحل تکمیل کار آمده بود، بعد از مشاهده متوجه شد که این قطعه‌سنگ‌ها بالا، پایین قرار گرفته‌اند. او با دیدن این ناهماهنگی ناراحت شد و دستور داد کوتاه و بلندی سنگ‌های تراشیده‌شده کله‌گاوی را برطرف کنند. به پیشنهاد من برای برطرف کردن کوتاه‌بلندی سنگ‌های تراشیده‌شده، محل نصب را با سرب پر کردند و با این روش، مشکل برطرف شد.». بعد از ۸ سال کار در مجموعه آرامگاه فردوسی، به اوستا ماشاا... پیشنهاد کار در تیم مهندس سیحون داده می‌شود، اما او بازهم به‌خاطر پدر و دوری از خانواده این پیشنهاد را نمی‌پذیرد.

 

حالا پسرم ادامه‌دهندۀ راه من است

اوستا  ماشاا... حالا و بعد از ۶۰ سال کار مداوم دیگر توانی برای پتک زدن ندارد، اما خوشحال است که پسرش ادامه‌دهنده راه اوست.  اوستا ماشاا... می‌گوید: «در سال‌های گذشته که کشاورزی رونق داشت و بیشتر کار‌های کشاورزی با دست انجام می‌شد، خوب کار می‌کردیم و روزی دو سه تا داس و بیل می‌ساختیم و با درآمد آن زندگی خود و خانواده‌مان را تامین می‌کردیم، اما با از رونق افتادن کشاورزی و استفاده از وسایل و تجهیزات کشاورزی جدید، دیگر کسی از داس و بیل استفاده نمی‌کند.

در گذشته چند آهنگر دیگر نیز در این منطقه ساکن بودند که به علت نداشتن درآمد و مراجعه‌کننده، آهنگری را کنار گذاشتند. در حال حاضر من تنها آهنگر محله فردوسی هستم که با کمک پسرم کوره را روشن نگاه داشته‌ایم.

من از حدود ۵ سال قبل به‌علت پیری و کهولت دیگر نتوانستم به کار آهنگری بپردازم، بنابراین مغازه را در اختیار پسرم قرار دادم. او نیز که تمام فوت‌وفن‌های آهنگری را از من آموخته است، ادامه‌دهنده شغل اجدادی ماست و با وجودی که درآمد چندانی ندارد، اجاق آهنگری را روشن نگه داشته است. من گاهی‌اوقات به مغازه می‌آیم و با مراجعه‌کنندگانی که روزی برای ساختن داس و تیشه به مغازه می‌آمدند و امروز پیر و فرتوت شده‌اند، از خاطرات گذشته می‌گویم.

 

آهنگر انقلابی

اوستا ماشاا... در کنار آهنگری، فعالیت‌های مبارزاتی و انقلابی زیادی نیز دارد که در تعریف خاطراتی از آن دوران می‌گوید: «در یک جلسه خصوصی قرآن به‌صورت جسته‌وگریخته از زبان سخنران مجلس که از شهر قم آمده بود، با قیام امام‌خمینی و انقلاب آشنا شدم. سخنان این فرد تاثیر زیادی بر روی من گذاشت و دوست داشتم اطلاعات بیشتری به‌دست آورم.

یک روز صبح مغازه‌ام را تعطیل کردم و روانه شهر شدم. پرسان‌پرسان خودم را به دفتر آیت‌ا... شیرازی رساندم و به بهانه پرسیدن سوال شرعی، درباره امام‌خمینی و قیام وی از ایشان سوال کردم. ایشان ابتدا از کسب‌وکار و زندگی‌ام پرسیدند. گفتم روستایی‌زاده و آهنگرم. پرسیدند ارباب دهتان چطور آدمی است؟

گفتم: ارباب ظالم و زورگویی است. هیچ کسی هم جرئت حرف زدن علیه او را ندارد. گفتند دوست داری سرنگونی قدرتش را ببینی؟ گفتم: این آرزوی من و همه اهل روستاست. آیت‌ا... شیرازی سپس درباره امام‌خمینی و قیام او توضیح داد و در پایان گفت: قیام امام‌خمینی در پاسخ به ظلم ارباب‌ها و نظام شاهنشاهی بوده است. من هم که با چشمانم ظلم اربابان و بدبختی روستاییان را دیده بودم، آمادگی خودم را برای کمک به نهضت امام‌خمینی اعلام کردم.».

 

آیت‌ا... شیرازی من را از پشت‌بام فراری داد

اوستا  ماشاا... هم‌زمان با کار در مغازه به‌صورت سیار در بیشتر روستا‌های اطراف رفت‌وآمد می‌کند و خبر‌های امام و انقلاب را به گوش آنان می‌رساند. او می‌گوید: «زمانی که به‌عنوان آهنگر سیار، به مناطق مختلف سر می‌زدم، در این پوشش اعلامیه‌های امام را نیز بین مردم پخش می‌کردم.

برای گرفتن اعلامیه‌ها و اخبار جدید، رفت‌وآمدم به بیت آیت‌ا... شیرازی افزایش پیدا کرده بود. ماموران ساواک که من را تعقیب کرده و به انقلابی بودنم شک کرده بودند، هنگام خروج از خانه آیت‌ا... شیرازی دستگیرم کردند و با شکنجه و اذیت و آزار قصد داشتند از من اعتراف بگیرند، اما من در جواب آن‌ها می‌گفتم: من یک آهنگر ساده هستم و برای زیارت به حرم آمده‌ام و هیچ ارتباطی با انقلاب و انقلابیون ندارم. درنهایت مجبور شدند با گرفتن امضای کتبی آزادم کنند.

رئیس آن‌ها در هنگام آزادی گفت: اگر یک بار دیگر در محل مشکوکی دستگیر شوی، بلای بدی سرت خواهم آورد. چند روز بعد از این ماجرا دوباره برای گرفتن اعلامیه امام به خانه آیت‌ا... شیرازی رفتم. اتفاقا یکی از همان ماموران ساواک که چند روز قبل دستگیرم کرده بود، من را در حال رفتن به خانه آیت‌ا... شیرازی دید و بلافاصله به‌همراه چند نفر دیگر برای دستگیری‌ام وارد خانه شد.

آیت‌ا... شیرازی نیز من و چند نفر دیگر را از در پشت‌بام به داخل هتلی که در مجاورت خانه بود، هدایت کرد. صاحب هتل که متوجه موضوع شده بود، با پوشاندن لباس عربی، ما را از مسیر ورودی هتل و جلوی چشم ساواکی‌ها خارج کرد.».

 

* این گزارش پنج شنبه، ۴ آبان سال ۹۶ در شماره ۲۱۲ شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:44