سید محمدهادی رییس السادات میگوید: اسارت برای من نعمت بود، شاید سختی داشت، اما سختیهایش هم برایم شیرین بود. سراسر آن، درس اسلامشناسی، دشمنشناسی، دوستشناسی و شهیدشناسی بود.
وحید عباسیان تعریف میکند: خیابان صاحبالزمان (عج) فعلی آن زمان بهسمت خیابان دانشگاه بنبست بود و این کوچه سیصدمتری که قبل از دهه شصت «مشاق» نام داشت، محل بازی ما بچهها و نوجوانان محله بود.
حسن صفری ساکن نقطهای شد که حالا بخشی از معبر جلالآلاحمد ۴۸ است، میگوید: سالی که من در اینجا زمینی خریدم، بهجز خانه سر نبش و ملک کناری آن، خانه دیگری نبود.
علیآقا از وقتی به یاد دارد، پای تنور بوده است. او بین در و همسایه، معتمد محله و کاسبی خوشبرخورد به حساب میآید که انسانیتش را از کسی دریغ نمیکند. نمونه آن هم دیوار مهربانی نانواییاش است.
خاطره رضا قصاب باوفا مربوط به وقتی است که اهالی محل دست به دست هم دادند تا خبر فوت پدرش را طوری به او بگویند که برایش قابلتحمل باشد.
زمان جنگ که تعداد کمی از مردم امکاناتی مانند ماشین یا تلفن داشتند، مادر ماریا مغازه کوچک جلو خانهشان را به اتاق تلفن تبدیل کرده بود تا همسایهها بتوانند راحتتر از احوال اقوامشان باخبر باشند.
کارخانه نخریسی، حقوق کمی میداد، اما به کارگرانش میرسید. سابقه ندارد که شرکتی، در سه مرحله، سه قطعه زمین ۲۵۰ متریِ رایگان به کارگرانش داده باشد.