صندوق خاطرات

نسرین ساعدی به عشق پدرشهیدش شاعر شد
دختر شهید ابراهیم ساعدی‌بیجار می‌گوید: خیلی دلم هوای بابا را کرده بود. بدون آنکه تصوری از شعر و شاعری داشته باشم، شروع کردم به چیدن کلمات و چه جالب که کنار هم می‌نشستند.
مرور خاطرات قدیمی محله رسالت از زبان یکی از اولین ساکنان آن
طاهره محمدزاده‌اصلی از همان سال‌۵۷ که به محله رسالت می‌آید، دوش‌به‌دوش مرد‌ها، مانند دیگر زنان محله، چادر به کمر، مسجد صاحب‌الزمان (عج) را می‌سازند.
بدری تیمورتاش؛ مادر دندان‌پزشکی ایران، مسواک نذر می‌کرد
آذر وکیلی، دخترخوانده بدرالزمان تیمورتاش تعریف می‌کند: زمانی که دانشکده تأسیس شد، مردم برای مشکلات دندان‌هایشان نمی‌رفتند دانشکده. خانم دکتر ماشین رایگان در نظر می‌گرفت که مریض‌ها را ببرند و بیاورند.
خاطره حسین حاجیان از اولین روز کاری‌اش در ساعت‌سازی
تا آن‌موقع ساعت تعمیر نکرده بودم، آرام و آهسته ساعت اول را باز کردم حواسم جمع بود تا اجزای ساعت آسیب نبیند. روز بعد اول صبح، مرحوم ساعتچی صدایم زد و گفت: «این ساعت‌ها که از دیشب خواب هستند!»
خاطرات دباغ تبریزی‌ها از گنبد گوهرشاد تا ابزارفروشی سعدآباد
اسماعیل دباغ‌تبریزی می‌گوید: با اعتمادی که عموی خدابیامرزم به من کرد، کار نقاشی گنبد مسجد گوهرشاد را براساس عکس‌های قدیمی زیر گنبد شروع کردم. جایی که به آن ایوان مقصوره می‌گویند.
صدای اهالی قدیمی محله‌ هنوز هم در ذهن هاشم‌آقا زنگ می‌زند
هاشم آل‌ابراهیم می‌گوید: خانه پدری‌ام در کوچه روضه‌خوان ۳ دیوار‌به‌دیوار خانه خاله‌ام بود. خانه قدیمی خودمان هنوز پابرجاست، اما به‌جای خانه خاله‌ام، مسجد امام‌هادی (ع) بنا شده است.
زیباشهر با کلنگ «­ملت» آباد شد
حاج‌­احمد چشمه‌­نور از نخستین ساکنان محله زیباشهر می‌گوید: آن‌زمان آستان‌قدس قطعات ۲۵۰ متری زمین را در این محله به کارمندان واگذار می‌کرد؛ زمین‌هایی در بیابانی پر از تپه و پستی و بلندی که تنها دلیل سرمایه‌گذاری در آن، وعده ساخته‌شدن بزرگ‌ترین پارک شهر بود.