صندوق خاطرات - صفحه 16

آخر مجیدیه تا همین چند‌سال پیش، یکشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها روز بازار‌محلی برپا می‌شد. ما همسایه‌ها قرار خریدهایمان را برای یکی از این دو روز تعیین می‌کردیم و گروهی به خرید می‌رفتیم.
جعفر جام‌چی از سال ۱۳۵۰ که همراه خانواده‌اش از عراق رانده شد و به ایران آمد و مشهد را برای سکونت انتخاب کرد، هنرش در شهر و دیار ما ثبت شد و سال ۱۳۸۶ هم توانست بخشی از آینه‌کاری حرم را انجام دهد.
همسایه‌های کوچه شهید‌باغبان۶ همراه و همدل در برنامه‌های خیریه مانند جمع‌وجور کردن جهیزیه و برگزاری مراسم عروسی برای زوج‌های کم‌بضاعت، کنار هم هستند و به‌خاطر همین ویژگی است که پایبند اینجا شده‌اند.
علی‌اصغر علی‌اکبرزاده تعریف می‌کند: آب لوله‌کشی نداشتیم و آب را با تانکر برایمان می‌آوردند. یک‌بار مهمان از شهرستان داشتیم. از راه رسیده بودند و می‌خواستیم غذا درست کنیم. مهمان را ترک موتور نشاندم و با هم از شهرک ابوذر آب آوردیم.
محمد حقدادی تعریف می‌کند: نبود گاز، زندگی‌ اهالی را دشوار کرده بود. یکی از مسئولان وقت، به‌صراحت گفت «بهتر است فکر گازرسانی به این شهرک را از ذهنتان خارج کنید.»، اما با همدلی مردم بالاخره موفق شدیم.
آقامحسن می‌گوید: نانوایی سنگک پدرم اولین نانوایی شهرک بود. من همه ایام هفته مستقیم از مدرسه به در مغازه می‌آمدم تا پای پاچال بایستم. آن زمان یکشنبه‌ها را خیلی دوست داشتم؛ چون روز تعطیلی نانوایی بود.
برای فریبا شکیبا طبیعت بهترین معلم و درمانگر بوده است. او خودش را در سفر شناخته و متوجه شده که در رویارویی با مشکلات تا چه حد توانمند است.
یکی از همسایه‌های سرافرازان ۵۲ می‌گوید: خدا خیرش بدهد؛ از وقتی خانم نعیمی آمد، پیگیری کرد که آسفالت کوچه نوسازی شود و بانوان کوچه را برای استفاده از ورزش همگانی به سالن ورزشی سرافرازان معرفی کرد.
حبیب‌الله کرمی تعریف می‌کند: هنوز صدای نورالله توی گوشم است که کارش تعمیر همین دستگاه‌‎ها بود و یک روز وقت بررسی دستگاه، دستش لای اره‌های آن ماند و قطع شد. کارگر‌ها ترسیده بودند.
عادله خانم می‌گوید: روزی که پسرم سید‌مهدی آمد و گفت می‌خواهد به جبهه برود، پدرش مخالفت نکرد و به او افتخار کرد و وقتی هم که به شهادت رسید، با همه دل‌شکستگی صبوری کرد و معتقد بود ایستادن در‌برابر ظلم وظیفه است.
نرگس مطهری‌نژاد تعریف می‌کند: پدربزرگم در جریان تعویض شناسنامه‌اش متوجه شد نام مادربزرگم و چند تا از بچه‌هایش در آن نوشته نشده است. با توجه به اینکه سندی برای عقدنامه نداشتند، کارشناس ثبت‌احوال گفته بود باید دوباره مادربزرگم را عقد کند!
احمدرضا احمدیان می‌گوید: هر‌وقت از روبه‌روی کوچه هویزه‌۴ رد می‌شوم و چشمم به پارکینگ اداره مخابرات می‌افتد، سال‌های کودکی جلو چشمم زنده می‌شود؛ ما بچه‌های محله در آن فوتبال بازی می‌کردیم.
دوران کودکی جواد شادفر مصادف با ایام جنگ بود و از قضا خانواده او در این دوران تلفن داشتند. شماره تلفن خانه آنها در جبهه بین رزمندگان اعزامی از محله دست‌به‌دست می‌شد و به نوبت برای احوالپرسی خانواده‌هایشان تماس می‌گرفتند.
خاطرات کودکی حجت بصیری با کشتارگاه مشهد پیوند خورده؛ محل فعلی فرهنگ‌سرای غدیر، کشتارگاه مشهد و روبه‌رویش گاش گوسفندان بود. او می‌گوید: زیاد پیش می‌آمد که شتر از کشتارگاه فرار کند.
این سه همسایه کاری کرده‌اند که نه‌تنها چهارشنبه‌شب‌ها بیشتر ساکنان بلوک ۳۴ را دور هم جمع می‌کنند، بلکه همراهی سایر ساکنان محله را هم درشهرک ابرارجلب کرده و دست ۱۲ خانواده نیازمند را با کمک‌های مردمی گرفته‌اند.
حسن‌ یزدی راننده اتوبوس‌های یک قرانی قدیم مسافرمداری و رعایت احترام به مسافران را در همه سال‌های کاری‌اش مد نظر داشته و بی‌احترامی به مردم، خط قرمز او بوده است.
علاقه اسدالله غلامی به چوخه، کار خودش را کرد و او در جوانی، یکی از کشتی‌گیر‌های بنام توس شد که تا انتخابی تیم ملی پیش رفت. این عشق او را تا دهه سوم زندگی‌اش در میادین کشتی پرشور نگه داشت.
زهرا بلالی تعریف می‌کند: آن زمان که تعداد بچه‌های هر خانه زیاد بود و رفتن به پارک هم خیلی مرسوم نبود، در همین کوچه باریک، بازی‌های یه‌قل‌دوقل، وسط‌تنها و خط‌بازی انجام می‌دادند.
ابراهیم روحانی‌نیا از ساکنان قدیمی محله لشکر می‌گوید: اوایل دهه ۶۰ در میدان نهم آذر، خانه‌های گنبدی مخروبه و قلعه‌مانندی بود. کسی در آنها سکونت نداشت و محل تفریح و بازی نوجوانان شده بود.
حاج ذبیح اولین کسی بود که در محدوده روستاهای اطراف التیمور مجوز تاسیس شعبه نفت را گرفت. او بعد از تاسیس آن التیمور، امرغان، زین‌‏الدین، هلالی، برج‏‌آباد و شیرحصار را در حوزه کاری خود قرار داد.