سیدحسین به محض شنیدن صدای تظاهرات از خانه بیرون رفت
فرزند سادات آیتا... سیدعلی مهدویالحسینی بود؛ فرزند پدری که در تاریخ شهرستان زادگاهش، قائن، خوش درخشیده است. مردم قائن، آیتا... را به نماز باران تاریخیاش در قائن، به در خانهاش که به روی همه گشاده بود و به دستگیریاش از مظلومان و محرومان میشناسند.
پدر شهید، دوست صمیمی سیدجواد خامنهای؛ پدر مقام معظم رهبری و همدرس ایشان بود و مراودات خانوادگی با خانواده رهبری داشت.
سیدحسین مهدویالحسینی، پسر ارشد آیتا... سیدعلی بود با روحیاتی که بهگفته مادر، رقیهسادات جوادزاده، بسیار شبیه پدر بود؛ بزرگمردی که با وجود نخبه علمی بودنش، هیچگاه دغدغه انقلاب از سرش بیرون نرفت.
او زمانی که در حال تحصیل در دانشگاه و تدریس در مدرسهای در تهران بود، با وجود تلاشهای انقلابی و شرکت در راهپیماییهای تهران، حضور انقلابیاش در قائن را نیز از دست نداد و سرانجام سوم دی ۵۷ در بیستویکسالگی، دربین تظاهراتکنندگان قائن به ضرب دو گلوله به گلو و سینهاش به شهادت رسید.
فوت راحت پدر شهید و آخرین فعالیت انقلابی او
پای صحبتهای مادر شهید سیدحسین مهدویالحسینی، نشستن سعادتی است که نصیبم میشود. زندگی خارج از عرف این خانواده و فداکاریهای آنها در شهرستان قائن برای به ثمر رسیدن انقلاب، توصیفنشدنی است.
این خانواده از سال ۵۹، ۳۶ سالی میشود که همسایه اهالی ساکن در محله کویپلیس هستند و خیرشان بسیار به همسایههایشان رسیده است. مادر شهید چه در قائن و چه زمانی که در مشهد سکونت داشته است، شاید به حدود ۵۰۰، ۶۰۰ خانم، درس قرائت صحیح قرآن داده باشد.
سیدحسین، هفتسال داشت که پدرش به رحمت ایزدی پیوست؛ مرگی بسیار راحت که هرکس او را در بیمارستان دیده بود، از حالاتی که در او نمایان بود، متوجه شیرینی مرگ برای او شده بود.
یک هفتهای میشد که آقا در تهران بستری بود. اقوامی که آقا را در بیمارستان دیده بودند، میگفتند ایشان صبح از تخت بلند شده و وضو گرفته و نمازش را خوانده است.
پس از نماز، اول صبح صحبتی سیاسی بین سیدعلی با یکی از درباریان شاه صورت گرفته و آقا او را نصیحت کرده که: «به انقلاب بپیوند و دوستی و خدمت به دربار شاه را رها کن. حقوقی که از خدمت به شاه میگیری، حرام است» و این حرفها... او که از اتاق بیرون میرود، آقا از تخت بلند میشود و از یکی از همراهانش که از بستگان بوده است، میخواهد که کمکش کند تا رو به قبله بخوابد.
وقتی برادرشان به اتاق وارد میشود، میپرسد چرا ایشان روبه قبله خوابیده اند که میبیند آقا سهبار لبخند میزند ولی صحبتی نمیکند. دکتر را که صدا میزنند، میگوید ایشان فوت کردهاند.
مراودات «سیدعلی» با پدر رهبر
آیتا... سیدعلی مهدویالحسینی با پدر رهبر، دوست و همدرس بود و مراودات خانوادگی داشت. رهبر چندبار از بزرگان قائن، از احوال خانواده آیتا... مهدوی پرسیده بودند و امامجمعه قائن و نماینده مجلس این شهر به برادران شهید خبر داده بودند که رهبر، حال شما را جویا شدهاند.
آخر، روزگاری آیتا... مهدویالحسینی و رهبر معظم برای کلاسهای درس و... و نخستین فعالیتهای انقلابی که در دهه ۴۰ در جریان بود، همراه میشدند. ما در بازه زمانی پیش از فرزنددار شدنمان، در مشهد سکونت داشتیم و در همان زمان نیز سیدجواد خامنهای نزد آقا میآمدند و سیدعلی را با خود به جلسات میبردند.
یکی از همان روزها که سیدعلی همراه سیدجواد رفتند، عزیمتشان بسیار طولانی شد و من، چون کمسنوسال بودم، بسیار نگرانشان شدم و گریه کردم. سیدعلی که برگشتند، گفتند ما رفته بودیم نزد عالِم بزرگی که با امامزمان (عج) ارتباط داشتند و او سوالاتی از اجتهاد، از بنده پرسید و بنده از این آزمون سربلند بیرون آمدم.
آیتا... مهدویالحسینی و رهبر معظم برای کلاسهای درس و نخستین فعالیتهای انقلابی همراه بودند
گویا آن علما همان شب درمورد همسرم گفته بودند حیف عالم به این بزرگی که در آن محیط کوچک باشد و از سیدعلی خواسته بودند که برای سکونت به مشهد بیاید، اما سیدعلی به این دلیل که در شهر قائن، تعداد علما بسیار معدود بود و آنها فعالیتهای فرهنگی بسیار کمی انجام میدادند، این دعوت را نپذیرفت و ما به قائن برگشتیم.
پس از آن، از زمان فوت سیدعلی و آن سکونت در کوچه حماممیرعلمخان مشهد، سالها در قائن سکنا گزیدیم تااینکه در سال ۵۹ به مشهد بازگشتیم و تاکنون در شهر امامرضا (ع) ماندگار شدهایم و افتخار همسایگیاش را داریم.
دریافت حکم اجتهاد از حاجشیخعبدالکریم حائری
آیتا... سیدعلی مهدویالحسینی از علمای بنام قائن بود و حکم اجتهادش را از حاجشیخعبدالکریم حائری در نجف گرفته بود. آن زمان بودند علمای دیگری که حکم اجتهاد میدادند ولی حاجشیخعبدالکریم در دادن حکم اجتهاد، بسیار سختگیری میکرد. پدر شهید بسیار در دین و مذهب مقید بود و اصلا اهل دنیا نبود.
در زمانی که او در قید حیات بود، امامجماعت مسجد جامع قائن بود و درِ منزلش از وقت نماز صبح تا ساعت ۱۰ شب به روی مردم باز بود و همه در منزل ما در رفتوآمد بودند. یکی استخاره میخواست، یکی مشکلش را میگفت و حتی آموزشهای قرآنی و مذهبی به طلبهها در همان چند اتاق دور حیاط منزل کلنگیمان برگزار میشد.
آن زمان فرش خانه، زیلو بود و همان هم در قسمتهایی از اتاق وجود نداشت. آقا به این چیزها مقید نبود و معتقد بود که در این دنیا هرچه سبکبالتر باشیم، بهتر است، حتی عید که میشد، همه علما به باغها و بیرون از شهر و مهمانی میرفتند ولی سیدعلی میگفت این شهر جای تفریحی و مقبره عالِمی ندارد که مردم به آنجا بروند.
ما باید در منزل بمانیم که مردم جایی برای آمدن داشته باشند و کل عید و روزهای تعطیل، نیز در منزل ما اینگونه میگذشت.
مبارزه علنی با شاه
آیتا... سیدعلی، اخلاق و رفتار بسیار خوبی داشت. همیشه مهربان بود و لبخند بر لب داشت و در جایی هم که ضرورت بود، جدیت به خرج میداد. پس از بازگشت از نماز صبح، فعالیتهایش آغاز میشد و در منزل را به روی مردم باز میگذاشت.
سعی میکرد هر کمکی از دستش برمیآید، انجام دهد. او بسیار با شاه مبارزه میکرد و علنا مخالفت خود را با او اعلام میکرد و از مردم میخواست که با پیروی از شاه و خدمت به او به خود لطمه نزنند. بسیار اهل حل کردن مشکلات مردم بود. بین خانوادههایی که مشکل داشتند، صلح برقرار میکرد و مردم بسیار به او اعتقاد داشتند.
او دعای بارانی در قائن خواند که هیچیک از علما در همان زمان، راضی به خواندن آن نشدند و نگران شدند که باران نیاید، اما او با دلی محکم، دعای باران را خواند و بهمحض تمام شدن نماز، باران باریدن گرفت. زن و شوهرهای بسیاری را به زندگی مشترکشان راضی کرد و گره از مشکلات بسیاری باز نمود. مردم قائن، هنوز از او بهنیکی یاد میکنند و او را موجب بسیاری از تحولات خوش در قائن میدانند.
رادیو، تلویزیون ممنوع!
آن زمان رادیو و تلویزیون برنامههای مناسبی نداشت. سیدعلی بسیار بر این قضیه تاکید میکرد و اصلا برای منزل رادیوتلویزیون نمیخرید.
در خیابان هم که هر روز از منزل تا مسجد جامع میرفتند، هیچکسی جرئت نداشت صدای رادیو یا تلویزیونش را بلند کند و برنامههای مستهجن مانند رقاصی خانمها را در آن گوش دهد یا ببیند، حتی اگر در ادارات یا مراسم عروسی و جشن و سرورهای دیگر موسیقی بود، ایشان میگفتند که باید خاموش شود و مردم به فرمایش ایشان گوش میدادند و بهشدت از سیدعلی حساب میبردند.
شهید نخبه
سیدحسین، پسر ارشد ما بود. پسری که منشش از همان کودکی بسیار به منش پدرش شبیه بود. بسیار بااستعداد بود و همیشه نمرات درسیاش عالی بود. او تا کلاس نهم در قائن شاگرد ممتاز بود؛ به همین دلیل مسئولان مدرسه، رایگان او را به مدرسه علم کوهسنگی مشهد که مدرسه بسیار خوبی بود و آن زمان هزینه داشت، فرستاده بودند.
از همان کودکی به این دلیل که پدرش را سال اول ابتدایی از دست داده بود، دغدغه خرجی من و برادرانش را داشت و سعی میکرد هر طور شده، کمکخرجمان باشد. پس از طی دوران دبیرستان، در دانشگاه ارتباطات تهران پذیرفته شد و بهدلیل اینکه آنجا هم ممتاز بود، همزمان در یک مدرسه نیز تدریس میکرد و به خرج خانواده کمک مینمود.
آن مدرسه در تهران پس از شهادتش هنوز به نام او یعنی «شهید سیدعلی مهدویالحسینی» است. او بسیار با همسایهها مهربان بود و اگر برای کسی مشکلی پیش میآمد، ناراحت میشد و همیشه سعی میکرد اگر کاری از دستش برای کسی برمیآید، دریغ نکند. روزی که شهید را تشییع کردند، همکلاسیهای دانشگاهش که به مراسم آمده بودند، میگفتند شهید در متانت و رازداری و مهربانی در دانشگاه، نظیر نداشته است.
عید سال ۵۶ عید نبود
اواخرسال ۵۶ مانند همه سالها در منزل کیک و کلوچه میپختیم که سیدحسین از تهران بازگشت. گفت مادر دارید چه میکنید؟ امسال عید نداریم. تبریک عید نگویید به یکدیگر وقتی در تهران، علما و مبارزان را به گلوله میبندند و میکشند. میگفت این شاه، رفتنی است مادر، اما تا یک عده را نکشد، نخواهد رفت.
همیشه اعلامیه و نوار بههمراه داشت
زمان شهادت ۲۱ سال داشت و مهندس مخابرات بود. از تهران که میآمد، همیشه اعلامیه و نوار بههمراه داشت. زیاد چیزی برای من تعریف نمیکرد، اما او در تهران نیز فعالیتهای انقلابیاش را انجام میداد و این را یکبار که سیدجعفر، فرزند سومم را نیز با خود به تهران برده بود، متوجه شدم.
تعریف میکرد در میدان ژاله، بین انقلابیها و ماموران رژیم درگیری صورت گرفت که چند نفر کشته شدند و ما هم آنجا بودیم. او برادرانش را هم بسیار به فعالیتهای انقلابی تشویق میکرد و آنها را همراه خود برای تظاهرات و... میبرد.
یکبار سیدمحمد را با یکی از همسایگانمان به نام علی نصیری، در حال پخش اعلامیه در یکی از پارکها گرفته و به شهربانی برده بودند. خبری از آنها نداشتم تااینکه خانواده همان دوستش آمدند و اوضاع را خبر دادند. سیدحسین که متوجه شد من همهچیز را میدانم، گفت مادر اصلا ناراحت نباش، حتی اگر روزی ما را به زندان ببرند، تو باید زینبوار رفتار کنی و استقامت داشته باشی.
خواسته مادر شهید از مسئولان
مادر شهید حالا پس از بزرگ کردن چهار پسری که هرکدام در حد توانشان به انقلاب خدمت کردهاند، کمی دلگیر است. بیبی میگوید: رهبری بارها به مشهد سرزده و به دیدار خانواده شهدا رفتهاند. بارها از راه دور از حال ما خبر گرفتهاند، اما دوست داریم رهبر به خانواده ما که روزگاری همسرم، همراه و همدرس پدرشان بود، سربزند
دوست داریم رهبر به خانواده ما که روزگاری همسرم، همراه و همدرس پدرشان بود، سربزند
چشمانمان به در خشک شد که به دیدار ما بیایند یا بنیادشهید، برنامهای هم برای دیدار خانواده شهدای انقلاب با رهبر داشته باشد. مگر نه اینکه پسران ما با دست خالی و بدون اسلحه، جانشان را گذاشتند تا انقلاب بماند و بالوپر بگیرد، پس چرا نه بنیادشهید به این فکر است و نه کسی دیگر که خانواده شهدای انقلاب را نیز مانند خانواده شهدای جنگ، ارج و منزلت بگذارد؟
روز شهادت
سوم دی سال ۵۷ در مهدیه قائن، روضه بود. همان زمان مردم به خیابانها ریختند و شعار میدادند که شاه باید برود و خمینی بیاید. هر سه پسر من هم در خیابان بودند و تنها سیدحسین در منزل، در حال مطالعه بود. او نیز تا صدای تظاهرات را شنید، از جا پرید و به سمت صدا حرکت کرد.
چند دقیقهای بیشتر از بیرون رفتن سیدحسین نگذشته بود که صدای تیراندازی بالاگرفت. چادر مشکیام را پوشیدم و به سمت صدا حرکت کردم. جمعیت، بسیار زیاد بود و عبور از میان آنها کمی مشکل. صدایی شنیدم که میگفت مهدویِ دانشجو تیر خورد. به سمت مسجد جامع میدویدم و گریه میکردم. سیدحسین را برده بودند بیمارستان. یک گلوله به قلب و یک گلوله به سفیدی گلویش خورده بود.
* این گزارش سه شنبه، ۱۲ بهمن ۹۵ در شماره ۲۲۶ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

