صندوق خاطرات - صفحه 23

آذر وکیلی، دخترخوانده بدرالزمان تیمورتاش تعریف می‌کند: زمانی که دانشکده تأسیس شد، مردم برای مشکلات دندان‌هایشان نمی‌رفتند دانشکده. خانم دکتر ماشین رایگان در نظر می‌گرفت که مریض‌ها را ببرند و بیاورند.
تا آن‌موقع ساعت تعمیر نکرده بودم، آرام و آهسته ساعت اول را باز کردم حواسم جمع بود تا اجزای ساعت آسیب نبیند. روز بعد اول صبح، مرحوم ساعتچی صدایم زد و گفت: «این ساعت‌ها که از دیشب خواب هستند!»
اسماعیل دباغ‌تبریزی می‌گوید: با اعتمادی که عموی خدابیامرزم به من کرد، کار نقاشی گنبد مسجد گوهرشاد را براساس عکس‌های قدیمی زیر گنبد شروع کردم. جایی که به آن ایوان مقصوره می‌گویند.
هاشم آل‌ابراهیم می‌گوید: خانه پدری‌ام در کوچه روضه‌خوان ۳ دیوار‌به‌دیوار خانه خاله‌ام بود. خانه قدیمی خودمان هنوز پابرجاست، اما به‌جای خانه خاله‌ام، مسجد امام‌هادی (ع) بنا شده است.
حاج‌­احمد چشمه‌­نور از نخستین ساکنان محله زیباشهر می‌گوید: آن‌زمان آستان‌قدس قطعات ۲۵۰ متری زمین را در این محله به کارمندان واگذار می‌کرد؛ زمین‌هایی در بیابانی پر از تپه و پستی و بلندی که تنها دلیل سرمایه‌گذاری در آن، وعده ساخته‌شدن بزرگ‌ترین پارک شهر بود.
مسعود سنجر در طول ۲۶ سال کاری، از هیچ سندی بدون بررسی و دقت در قدمت خانه، موقوفه یا ملکی و آستانه بودن و ... نگذشته است و بدین‌ترتیب حالا اطلاعات خوبی از تاریخ و هویت محلات مشهد دارد.
سمیه صادقی از مرحوم پدرش می‌گوید: از خود او شنیدم در کمپ اسرای عراقی یک کیسه طلا جمع کرده و همه را تحویل تهران داده بود. همیشه مراقب بود که مقرری سربازان سر موعد پرداخت شود.
قاسم فارسی می‌گوید: مردم قدیم معتقد بودند وقتی وسیله‌ای به‌عنوان عقل عروس از خانه پدری او برداشته می‌شود، فکر و ذهن عروس از آنجا بریده می‌شود.
حسن عطائی یکی از ویژگی‌های خوب همسایه‌هایش را محبت و پای‌کار بودن در برگزاری مراسم مذهبی می‌داند: اهالی هر کمکی از دستشان برآید، دریغ نمی‌کنند. دهه محرم هر‌کدام از همسایه‌ها گوشه‌ای از کار را می‌گیرند.
قدیمی‌های محله چهاربرج می‌گویند مسجد حضرت ابوالفضل‌العباس(ع) در کنار یک نهر آب و یک درخت ساخته شد.
غلامحسین سلامی تعریف می‌کند: آقای شهرتی همسایه‌مان و خانه‌اش نزدیک مدرسه بهادرزاده بود. او همراه همسرش ساندویچ خانگی و آلاسکا درست می‌کردند و به بچه‌ها می‌فروختند.
جواد کریمیان هر مناسبتی رخ می‌دهد، بی‌تفاوت نمی‌ماند و بنر بزرگی را روی سر‌در مغازه‌اش نصب می‌کند تا به همه یادآوری کند در دنیای اطرافشان چه می‌گذرد. از شهادت رئیس جمهور تا ماجرای ترور اسماعیل هنیه.
سید محمدهادی رییس السادات می‌گوید: اسارت برای من نعمت بود، شاید سختی داشت، اما سختی‌هایش هم برایم شیرین بود. سراسر آن، درس اسلام‌شناسی، دشمن‌شناسی، دوست‌شناسی و شهیدشناسی بود.
وحید عباسیان تعریف می‌کند: خیابان صاحب‌الزمان (عج) فعلی آن زمان به‌سمت خیابان دانشگاه بن‌بست بود و این کوچه سیصد‌متری که قبل از دهه شصت «مشاق» نام داشت، محل بازی ما بچه‌ها و نوجوانان محله بود.
حسن صفری ساکن نقطه‌ای شد که حالا بخشی از معبر جلال‌آل‌احمد ۴۸ است، می‌گوید: سالی که من در اینجا زمینی خریدم، به‌جز خانه سر نبش و ملک کناری آن، خانه دیگری نبود.
علی‌آقا از وقتی به یاد دارد، پای تنور بوده است. او بین در و همسایه، معتمد محله و کاسبی خوش‌برخورد به حساب می‌آید که انسانیتش را از کسی دریغ نمی‌کند. نمونه آن هم دیوار مهربانی نانوایی‌اش است.
خاطره رضا قصاب باوفا مربوط به وقتی است که اهالی محل دست به دست هم دادند تا خبر فوت پدرش را طوری به او بگویند که برایش قابل‌تحمل باشد.
زمان جنگ که تعداد کمی از مردم امکاناتی مانند ماشین یا تلفن داشتند، مادر ماریا مغازه کوچک جلو خانه‌شان را به اتاق تلفن تبدیل کرده بود تا همسایه‌ها بتوانند راحت‌تر از احوال اقوامشان باخبر باشند.
کارخانه نخریسی، حقوق کمی می‌داد، اما به کارگرانش می‌رسید. سابقه ندارد که شرکتی، در سه مرحله، سه قطعه زمین ۲۵۰ متریِ رایگان به کارگرانش داده باشد.
زهرا همتی همان‌طور‌که مقابل ویترین یکی از مغازه‌ها در خیابان احمدآباد به تماشا ایستاده بود، یک‌باره چشمش به مرد میان‌سالی افتاد که در چند‌قدمی او ناگهان نقش بر زمین شد.