صندوق خاطرات - صفحه 20

یکدلی این آدم‌ها سبب شد صمیمیت و همسایگی بین آنها که همه فرهنگی بودند، به بهترین نحو ممکن شکل بگیرد. یکی از این همسایه‌های خوب، حاج اصغر ذاکر‌گل‌ختمی است که اهالی محله می‌گویند آشپز نذری‌ها در مناسبت‌ها است.
محمد زارع تعریف می‌کند: انتهای اروند‌۶۰ جوی آبی بود که از پشت مدرسه آزادی به زمین‌های زراعی می‌ریخت. در کل زمستان، این آب یخ می‌زد و شبیه سرسره می‌شد. بعد‌از مدرسه با بچه‌های اینجا سرسره‌بازی می‌کردیم و یکی از تفریحاتمان همین بود.
ریحانه فرح‌بخش می‌گوید: گر درس‌هایم را بخوانم و کمتر دردسر درست کنم، یا مثلا در خانه کمک مادرم باشم، پدر خوشحال‌تر می‌شود.
جانباز حمید جهانگیرفیض‌آبادی پای درددل خانواده شهدا می‌نشیند و خاطرات شهیدشان را ثبت و ضبط می‌کند. بعد هم با گفتن خاطرات باقی شهدا باعث آرامش قلب آنان می‌شود.
محمد هماور تعریف می‌کند: حمامی گفت: نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبری گفته حمام‌کردن در حمام جدید، آدم را پاک نمی‌کند، بلکه نجس‌تر هم می‌شود! الان چند‌هفته است که مشتری برای ما نمی‌آید. بعد‌از این همه، خرج‌کردن باید از جیب بخورم.
محمدرضا دهقان‌پور و خانواده‌اش از ساکنان قدیمی محله راهنمایی هستند. پدرش سال۱۳۴۵ قطعه‌زمینی می‌خرد و خانه را می‌سازد. آن زمان اینجا به قلعه احمدآباد معروف بوده است و مردم در آن گندم می‌کاشتند.
حاج نورمحمد عُرفانی که عمری برق‌کار بوده قدم­‌های زیادی برای آبادانی محله فردوسی برداشته است.
مجتمع مسکونی کیان، همسایه‌هایی را در خود جای داده که از آنها به‌عنوان افرادی باصفا یاد می‌کنند. در‌بین اینها محبوبه اکبری را تعداد زیادی از همسایه‌ها می‌شناسند. او از چهارده‌سال پیش که در مجتمع ساکن شده و باب ارتباط با همسایه‌ها را باز کرده است.
محبعلی اسدی می‌گوید: خیلی از این خانه‌ها را خودم ساخته‌ام. هیچ‌وقت هم صحبت پول به میان نمی‌آمد؛ هرچه همسایه‌ها دستمزد می‌دادند، می‌گفتم خدا برکت. آنهایی هم که دست‌و‌بالشان تنگ بود، هیچ؛ فی‌سبیل‌الله کار می‌کردم.
عمر آشنایی‌ این همسایه‌ها در قائم (عج) ۱۶ بیش از ۲۰ سال است. همسایه‌هایی مهربان که به‌سراغ هرکدامشان می‌رویم، دستی در کار خیر دارند. مهربانی و پر‌انرژی‌بودنشان باعث شده هر‌کاری از دستشان بر‌می‌آید، انجام بدهند.
سید‌رضا علوی‌منش می‌گوید: ما اصلا همسایه بد نداریم. اصلا اینجا ماندگار شدیم برای مسجد المهدی (عج) و آدم‌های خوب مسجدی‌اش. رابطه با همسایه‌ها برای من که پا به سن گذاشته‌ام، مثل رابطه پدر و فرزندی است.
علی‌اصغر حسن‌پور تعریف می‌کند: مرحوم مادرم دختر یکی از حاجی‌های محله را برایم در نظر گرفته بود. من آوازه او را شنیده بودم، اما ندیده بودمش. مادرم تنهایی رفته بود و حسابی حاجی را آماده کرده بود.
برای مجید آراسته که سه نسل قبل از خودش هم زاده اینجا هستند، توس یعنی بهترین جای دنیا؛ نقطه‌ای که پدر و پدربزرگ و اجدادش هم با وجود تمکن مالی فراوان دل از آن نکندند. مجیدآقا هم پا جای پایشان گذاشت و وفادار به این خاک ماند.
یک استخر بزرگ در میدان سرلشکر مظاهری بود که به آن سیل‌بند می‌گفتند، خیلی‌ها برای شنا به اینجا می‌آمدند، غافل از اینکه این استخر مانند باتلاق آدم‌ها را در خودش فرومی‌کشید. سال ۱۳۷۵ چهارجوان اینجا غرق شدند.
ابوالقاسم حاذقی از سماورسازان قدیمی است. او از دهه ۱۳۳۰ کارگاهی را در شهر درگز راه می‌اندازد و سماور‌های پناهندگان شوری را تعمیر می‌کند.
سیدعلی خراشادی‌زاده تعریف می‌کند: آن‌زمان دومغازه بیشتر در کوچه‌مان نبود. یکی مغازه حاج‌صفر موتورساز و دیگری علی‌آقا بقال. همیشه مقابل مغازه حاج‌صفر دروازه فوتبالمان به راه بود. او با بازی ما مشکلی نداشت.
طاهره حسن‌آبادی یکی از قدیمی‌ترین ساکنان کوچه موعود است. می‌گوید: درِ خانه‌ام همیشه به روی همسایه‌ها باز است و دوست دارم هر روز به خانه‌ام بیایند. ما حالا مثل یک خانواده‌ایم. باید هر روز احوال همدیگر را بپرسیم.
گلوله‌ای نصیب جمشید مهدوی‌کوچکسرا شد. می‌گوید: «اشهدم را گفتم و از حال رفتم. من را انداخته بودند در یک ژیان و به بیمارستان شاه‌رضا رسانده بودند. با آخرین رمقی که داشتم، اسمم، راه‌آهن و کوچه به‌آفرین را گفته بودم.»
مغازه لوازم‌التحریر جواد کریمی در حر ۱۶، محل دیدار دانش‌آموزان و معلمان قدیمی محله بعد از ۳۲ سال شده است.
عصمت کریمی‌ترشیزی می‌گوید: با اینکه دو دهه می‌شود که منازل مسکونی اینجا تبدیل به مراکز پزشکی شده و اکثر همسایه‌ها از اینجا رفته‌اند، همان‌ها که مانده‌اند، هوای یکدیگر را دارند و در سختی و خوشی کنار هم هستند.