صندوق خاطرات - صفحه 18

آقاماشاالله تعریف می‌کند: تقریبا هر شب با پدر و مادرم به مسجد می‌رفتیم. همسایه‌ها هم می‌آمدند، انگار که یک خانواده بودیم. آن روزها، افطار فقط یک وعده غذایی نبود، یک رسم بود که همه را دور هم جمع می‌کرد.
عذرا مصطفایی از برف سنگین سال‌۱۳۵۰ و بارشی که اهالی شهر را با مشکلاتی روبه‌رو کرد، تعریف می‌کند؛ خاطره‌ای که ماندگار شد.
مهناز کوره‌پز می‌گوید تصویر قدیم محله هنرستان، از زمین تا آسمان با امروزش فرق دارد. برای نمونه ساختمان آرمیتاژ، قدیم یک زمین کشاورزی بزرگ بود که در آن، استخر و خانه هم وجود داشت.
طیبه سرایی درباره روز اول دبیرستان تعریف می‌کند: با مانتو و شلوار نو به سمت دوستم رفتم تا خوش‌و‌بش کنیم. آن‌قدر ذوق داشتم که اصلا حواسم به اطراف نبود. ناگهان احساس کردم چیزی مرا نگه داشت!
احمد صاحب تعریف می‌کند: در سایه هدایت‌های شهید بصیر، گردان به پیشروی خود اد‌امه داد تا اینکه یک تیربارچی عراقی نیرو‌ها را زمین‌گیر کرد که در نهایت شهید بصیر با انداختن نارنجک هلاکش کرد.
در گذر زمان، خاطرات بسیاری در کوچه شهید صادقی ۵ واقع در محله گوهرشاد مشهد خاطرات ثبت شده است. خاطراتی از انقلاب و نگهبانی‌های شبانه تا همدلی همسایه‌های محله. علی‌اکبر کفشدار‌طوسی ۴۴‌سال پیش، همراه خانواده به خیابان شهید‌صادقی ۵ آمدند و ساکن شدند و اکنون او تیتروار روایت‌گر گوشه‌ای از خاطرات است.
محسن امیرکانیان، شانزده‌ساله بود که عزم میدان جنگ کرد. در عملیات آزادسازی خرمشهر، دست راستش پشت خاک‌ریز‌ها جا ماند؛ چند ماه بعد با دست مصنوعی دوباره راهی میدان شد و پس از ۵ سال حضور در جبهه شامگاه ۳۰‌آبان‌۶۶ شهد شیرین شهادت را نوشید.
پلاک یک پنجتن ۸۱ با سفره‌ای ساده پنجشنبه‌های شلوغی دارد. حاج احمد خرسند ۱۴ فرزند، ۲۴ نوه، ۴ نتیجه دارد. به قول اهالی زندگی حاجی خرسند، خرسند است.
علی محدثی‌خراسانی می‌گوید: قبلا به‌صورت گاه‌گدار و کورسی، مسافرکشی می‌کر‌دم، اما از سال‌۸۹ که بازنشسته یک شرکت تریکوبافی شدم، به آژانسی رفتم که در خیابان نواب‌صفوی بود. بعد از آن رانندگی برایم شغل شد.
در کوچه آموزگار ۸۰ محله تربیت وقتی سراغ همسایه‌های خوب و مردم‌دار را می‌گیری، ده‌ها اسم از زن و مرد برایت ردیف می‌کنند. در این کوچه، همسایه خوب کم نیست. در این میان برخی برای رونق و آبادانی محله قدم برداشتند.
شینا قدمی شب‌هایی را به خاطر دارد که صدای آژیر از زندان وکیل‌آباد به گوش می‌رسید و صدای شلیک تیر شنیده می‌شد. صدا‌هایی که نشان از فرار زندانی یا زندانیانی داشت و به‌دنبالش نور نورافکن‌های زندان و تلاش برای پیدا‌کردن آنها!
محمد باری تعریف می‌کند: آن چهار خانم در اسارت در اردوگاه ما بودند. شب‌های بسیاری که ما را می‌خواستند بزنند، جلو محل نگهداری آن چهارخانم، این کار را انجام می‌دادند که آنها بترسند و جیغ بزنند و روحشان در آن اتاق کوچک داغان شود. 
خانواده مطهری‌نژاد از‌جمله خانواده‌های بنام محله شهید‌بهشتی بودند. بیشتر اعضای این خانواده در همین محدوده زندگی می‌کردند، اما با گذر زمان، بسیاری از آنها از محله رفتند و اکنون فقط نرگس‌خانم و تعداد کمی از بستگان در این محدوده سکونت دارند.
قاسم خوش‌هیکل تعریف می‌کند: کشتی، محبوب مردم بود و عروسی‌ها با آن پرشور می‌شد. من خودم برای اولین‌بار که کشتی گرفتم، در عروسی بود؛ آن زمان رسم بود در عروسی‌ها اول کودکان را به کشتی می‌انداختند.
در محله مردارکشان هنوز هم به رسم قدیم، قبرستان بیخ گوش اهالی است تا هر‌وقت دلشان، هوای عزیز رفته‌شان را کرد، راه دوری نروند؛ قبرستانی که به گواه قدیمی‌ترین سنگ قبر، چهل‌و‌دو‌ساله است.
حمام شاه که پس از مرمت در سال ۱۳۸۵ به‌عنوان موزه مردم‌شناسی به روی مردم گشوده شد، درواقع بنای عصر صفویه و قاجار بود که با همت مرمتگران به اصل خود بازگشت، اما این حمام در دهه ۳۰ بالاتر از سطح امروزی قرار داشت.
این جانباز محله سرافرازان تعریف می‌کند آنهایی که ماشین داشتند، کیسه‌های بیست‌کیلویی برنج و پیت‌های هفده‌کیلویی روغن را داخل خودروشان گذاشتند تا به انبار ببرند. 
طولانی‌بودن مسیر رسیدن به محل کار، باعث شد غلامحسین سنگتراش برای زندگی این محله را انتخاب کند. از نظر او هفده‌شهریور محدوده‌ای قدیمی و آرام است که همسایه‌ها در آن، ارتباطی گرم و صمیمی با یکدیگر دارند.
آقا رضا تعریف می‌کند: اوایل جنگ بود. جوانی به خیاطی آمد و سفارش کت‌وشلوار برای دامادی داد؛ عجله هم داشت. اما دیگر برای بردن کت‌وشلوار نیامد! چند سال بعد در حالی‌که لاغرتر و پیرتر شده بود، آمد.
قربانعلی رحیم‌دل از اهالی محله تلگرد است که در خاطره‌ای از خانی صحبت می‌کند که سال‌ها پیش در روستای محل زندگی اش، بسیار به مردم جفا می‌کرد.