کد خبر: ۱۱۵۸۲
۰۹ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۲:۰۰
الیاس مجاور بازمانده‌ای از فاتحان است

الیاس مجاور بازمانده‌ای از فاتحان است

الیاس مجاور می‌گوید: بچه‌هایی که در سوریه همراه بودند، شغل‌های خوبی داشتند، اما رها کردند و آمدند دنبال کاری که یقین داشتند تکلیفشان است. اگر بحث معنوی دفاع را نادیده بگیریم، سختی‌ای که خانواده‌های ما کشیدند، جبران‌شدنی نیست.

از روزی که مادر و پدر الیاس تصمیم گرفتند پسر پنج‌ساله‌شان را بفرستند به پایگاه بسیج و هیئت عشاق‌الرقیه (س) در محله بالاخیابان تا انرژی زیادش در کار‌های جهادی پایگاه و هیئت صرف شود، پذیرفته بودند که روزی پسر یکی‌یک‌دانه‌شان دنبال اهداف دینی و مذهبی‌اش تا هر جا که لازم باشد می‌رود و برای دفاع از اسلام و وطن هر خطری را به جان می‌خرد، اما روزی که گفت می‌خواهد برای دفاع از حرم به سوریه برود، با داشتن همسر و دو فرزند، نمی‌دانستند چگونه این اجازه را به او بدهند و تقریبا همه‌چیز را به همسرش واگذار کردند.

سوده‌سادات مطلبی هم با شرط و شروطی که الیاس مجاور اول ازدواجشان درباره ارزش‌هایش گذاشته بود، می‌دانست که این مرد را نمی‌تواند از رفتن به دنبال خواسته‌هایش بازدارد و سر پرسودای او در فکر همراهی دوستانش در سوریه و مقابل داعش است.

 

 

رفیقانم رفتند و ما راهشان را ادامه می‌دهیم

طبقه پایین خانه‌شان یک حسینیه است. برای بچه‌هیئتی‌ها برگزاری مراسم عزاداری و جشن ائمه (ع) از همه کار‌های روزمره مهم‌تر است؛ به‌خصوص وقتی همه خانواده همراه هم باشند. خانواده الیاس مجاور، مدافع حرمی که بیشتر روز‌های عمرش در کار‌های جهادی گذشته است، همیشه از او حمایت می‌کنند و همراهش هستند.

زهرا و زینب، روز‌هایی را که پدر برای دفاع مقابل داعش به سوریه می‌رفت، به یاد دارند. پس از داعش هم هرجا لازم بود، حضور داشت و حتی حسین دوساله دوری پدر را بار‌ها تجربه کرده است.

وقتی از او می‌خواهم از روز‌های رفتنش به سوریه تعریف کند، می‌گوید: سوریه زمان جنگ یا بعد از جنگ؟ همین جواب یعنی بار‌ها هرجا نیاز بوده است، روی الیاس حساب کرده‌اند. می‌گوید: از روز‌های ابتدایی جنگ سوریه دنبال این بودم که بتوانم بروم.

سرانجام در سال ۱۳۹۶ پس از گذراندن کلی دوره آموزشی و مصاحبه، بعد از ۱۰ روزی که در منطقه آموزشی بودیم، توانستم با گروه فاتحین سه ماه تابستان بروم حلب. با بعضی بچه‌ها در هیئت دوست بودیم و بعضی‌ها را هم در دوره آموزشی شناختم.

سنجرانی، عارفی، هریری، محمد جاودانی و عطایی، همه بچه‌هایی بودند که خدا دوستشان داشت و شهید شدند، ولی ما که سعادت نداشتیم، برگشتیم و عزممان را جزم کردیم که همچنان راهشان را ادامه دهیم.

 

هرجا که لازم باشد، بسیجی‌ها هستند

از گوشی موبایلش عکسی را نشان می‌دهد و می‌گوید: یک هیئتی داریم از بیست‌سال قبل که همه بچه‌ها تربیت‌شده حاج‌آقا حمیدی هستیم. خیلی‌ها پست‌های مهم شهری و کشوری دارند و کلی دکتر و مهندس خروجی این هیئت بوده است. خیلی از شهدای مدافع حرم هم از همین بچه‌ها بودند. من هم عمران خوانده‌ام، اما همگی وقتی بحث دفاع از کشور بود، کار و زندگی را رها کردیم و رفتیم سوریه. پس از جنگ هم این رفتن‌ها ادامه داشت؛ برای سامان‌دادن به وضع جنگ‌زده‌های سوری و در این اواخر هم برای آوارگان لبنانی که در سوریه بودند.

شش‌بار، هر دفعه ۱۰ روز رفتیم سوریه و برای بیش از دویست نفر در منطقه زینبیه هر روز سه وعده غذا آماده می‌کردیم. کار بزرگی بود، اما برای ما که تجربه موکب‌زدن در نجف و سامرا و کربلا را داشتیم، شدنی بود.

پس از جنگ هم این رفتن‌ها برای سامان‌دادن به وضع جنگ‌زده‌های سوری و این اواخر آوارگان لبنانی که در سوریه بودند، ادامه داشت

این موکب‌زدن‌ها و آشپزی و غذادادن اولین‌بار در روز ولادت امام‌رضا (ع) و در کنار حرم اتفاق افتاد و موکب امام‌رضا (ع) شد الگوی خیلی از هیئت‌هایی که می‌خواهند اطعام کنند. پس از اینکه در شهر‌های مختلف ایران برای روستا‌ها و مناطق محروم بار‌ها موکب زدند و به مناسبت‌های مختلف به مردم غذا می‌دادند، ۱۰ سال پیش موکب‌زدن در سامرای عراق را شروع کردند؛ بدون تجهیزات. پس از آن هم بین نجف و کربلا، کنار عمود ۲۸۵، موکبشان را پایه‌گذاری کردند.

الیاس با گروه حاج‌آقای حمیدی و موکب امام‌رضا (ع) در هر جایی که نیاز بوده، حضور داشته است؛ در زلزله سرپل‌ذهاب، سیل پل‌دختر، سیل گرگان و روستا‌های اطراف سیستان‌وبلوچستان.

به گفته خودش ده‌ها برابر عراق و سوریه در ایران کار جهادی کرده‌اند، اما بچه‌بسیجی‌ها مظلوم‌اند و کارشان دیده نمی‌شود.

 

با هزینه شخصی به سوریه می‌رفتیم

او از مدیران کاروان‌های حج‌وزیارت است و یادش می‌آید که یک‌بار وقتی به سوریه رفته بودند برای اطعام جنگ‌زده‌ها، همراه با سه‌نفر از دوستانش از رفتن به حج جاماندند.

با حالتی که انگار یاد حرف‌های گزنده بعضی مردم افتاده است، می‌گوید: ما با هزینه شخصی‌مان به سوریه می‌رفتیم و برای پخت غذا هم کمک‌های مردمی داشتیم. در زمان جنگ هم کار و زندگی و شغلمان را گذاشتیم و رفتیم، اما خیلی‌ها می‌گویند مدافعان حرم برای پول رفتند. نمی‌دانند ما برای این کار که با دل و جانمان انتخابش کردیم، چه تاوان‌هایی را به جان خریدیم.

بچه‌هایی که در سوریه همراه ما بودند، شغل‌های خوب و درآمد مناسب داشتند، اما کار و زندگی را رها کردند و آمدند دنبال کاری که یقین داشتند تکلیفشان است. اگر بحث معنوی دفاع را نادیده بگیریم، سختی‌ای که خانواده‌های ما کشیدند، با هیچ چیز جبران‌شدنی نیست.

 

الیاس مجاور بازمانده‌ای از فاتحان

 

ما همه خادم امام‌رضاییم

صحبت از سختی رفتن آقاالیاس که می‌شود، سوده‌سادات، همسر الیاس مجاور تلخ‌خنده‌ای می‌زند و می‌گوید: وقتی الیاس گفت می‌خواهد برود، تعجب نکردم، اما گفتم اگر رفتی، مدام زنگ نزنی که بچه‌ها دلشان هوایی نشود. تلفن‌زدن‌هایش هفته‌ای یکی‌دوبار بود؛ خیلی کوتاه و تلگرافی. سرد صحبت می‌کردم که بداند نبودنش چقدر برایمان سخت است.

زهرا با تکان‌دادن سرش حرف مادر را تأیید می‌کند و می‌گوید: من چهار سال داشتم و زینب هجده‌ماهه بود که پدرم یک تابستان کامل رفت برای دفاع. زینب از دوری پدرم مدام تب می‌کرد. وقتی بابا زنگ می‌زد، می‌خواستم بگویم زود برگردد، اما هیچ چیزی نمی‌گفتم. حتی به او نمی‌گفتم که شب‌ها چقدر از دل‌تنگی گریه می‌کنم.

پدر دستی به سر دخترش می‌کشد و با خنده می‌گوید: ما برای دفاع از حرم حضرت‌زینب (س) رفتیم و خود خانم هوای ما را داشتند.

سوده‌سادات با خنده سری تکان می‌دهد و می‌گوید: وقتی می‌خواست برود، با بچه‌ها عکس یادگاری گرفت و حتی عکسی را که می‌خواست روی بنر ترحیمش بزنیم، انتخاب کرد.

سخت‌تر از نبود شوهرم، حرف‌هایی بود که بعضی‌ها می‌زدند. می‌پرسیدند چقدر گیرتان آمده است و این خیلی برایم سنگین بود

دلم خیلی گرفته بود، اما یک شب حضرت‌زینب (س) به خوابم آمدند و در خواب به من گفتند الیاس برای ما آمده است و حق نداری با سرباز ما سرد رفتار کنی. اما امان از حرف مردم. سخت‌تر از نبود شوهرم، حرف‌هایی بود که بعضی مردم می‌زدند. می‌پرسیدند چقدر گیرتان آمده است و این خیلی برایم سنگین بود.

زینب کنار مادرش می‌نشیند و می‌گوید: اصلا حرف مردم مهم نیست. ما همه خادم امام‌رضاییم. هر سال کنار حرم که موکب می‌زنند، می‌رویم و کار‌های زائران را انجام می‌دهیم. برایشان غذا می‌بریم و جارو می‌زنیم. حتی پارسال حمام و دست‌شویی را هم با زهرا شستیم.

زهرا حسین را بغل می‌گیرد و می‌گوید: مهم‌تر از همه، بچه‌های زائران را هم نگه می‌داریم تا آنها استراحت کنند. ما از پدر و مادرمان یاد گرفته‌ایم که به دیگران خدمت کنیم. کمک به مردم خیلی حس خوبی دارد.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۹ اسفندماه ۱۴۰۳ در شماره ۵۸۴ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

ارسال نظر
آوا و نمــــــای شهر
03:44