سال ۵۸؛ علیاصغر آدینه جز نیروهای داوطلب سپاه برای مقابله با منافقان و ضد انقلاب بود که در درگیری با منافقان بر اثر اصابت گلوله به گردنش دچار مجروحیت شدید شد و بعد از تحمل سالها درد و رنج به شهادت رسید.
برای منصوره علیزاده، پدر فقط نامی در شناسنامه یا عکسی بر دیوار نبود؛ محمدباقر علیزاده با رفتار، باور و انتخابهایش، مسیر زندگی دخترش را شکل داد و سرانجام به شهادت رسید. منصوره خانم از کودکی کنار پدر کار کرد و مبارزه را آموخت.
زمستان ۵۷، زمستان عجیبی بود؛ هم سرد، هم در بحبوحه انقلاب. آن روزها، مهدی اردکانی، دهیازدهساله بود که شهادت یکی از هممحلهایهایش، شهیدمحمدحسین رادمرد را در صف نفت دید!
با خروج شاه در ۲۶ دی ۱۳۵۷ از ایران، اوضاع کشور بیش از پیش به هم میریزد. مبارزات مردم انقلابی مشهد نیز با فرارسیدن بهمنماه ۱۳۵۷ وارد مرحله تازهای میشود. تظاهرات متعددی شکل میگیرد که رفته رفته کنترل شهر را از دست قوای نظامی خارج میکند.
بسیاری از خیابانهای معروف مشهد که پس از انقلاب تغییرنام دادهاند، اکنون حدود ۴۷ سال قدمت دارند. بسیاری از این اسامی اکنون جای خودشان را در میان مردم چنان باز کردهاند که خبری از نامهای قدیمی نیست.
محمدرضا توتونچی گرچه در ظاهر، اثری از شکنجه روی بدنش ندارد، قلبش با گذشت نیمقرن هنوز زخمی است. هرسال که به روزهای انقلاب اسلامی نزدیک میشود، دوباره تصاویر سالها مبارزه جلو چشمانش نقش میبندد.
بعضی خاطرهها با اتفاقی خاص در ذهن حک میشوند؛ خاطره مریم بازمحمدی هم از همین دست است. او از روزی میگوید که در زمستان سال۱۳۵۷ در یکی از راهپیماییها همراه برادر کوچکترش از پدر و مادرش جدا ماندند و دلهرهاش هنوز در خاطر او مانده است.
از شکنندهترین ضربات بر پیکر رژیم شاه، حرکت کارکنان نیروی هوایی در نوزدهم بهمن ۱۳۵۷ است. اعتراضات همافران در ماههای پایانی حکومت پهلوی از این جهت مهم است که رفته رفته به دیگر نیروهای نظامی سرایت و حکومت شاه را سرنگون میکند.
حسن ضیائیپناه آنقدر نامآشناست که ازهر کس بپرسی، یکراست انگشت اشارهاش را میگیرد سمت خانه شهید. مرضیه خانم همسر شهید اینطور میگوید که او در اسلحهخانه محل خدمتش به شهادت رسیده بود.
در مطالعات مربوط به تاریخ انقلاب اسلامی، حوادث پیش از ۱۹ دی ۱۳۵۶ را در قالب «نهضت اسلامی» و بعد از آن را با عنوان «انقلاب اسلامی» مطالعه میکنند. مشهد در آن دوران شاهد اتفاقاتی بود که بر شتاب قیام عمومی تأثیر گذاشت.
از روزهایی که جوانان محل برای نگهبانی و راهپیمایی سازماندهی میشدند تا امروز، مسجد «سناباد» همچنان پایگاه همدلی و کنش مردمی باقی مانده است. سه نفر از اهالی محله صاحبالزمان(عج) این مسیر را از انقلاب تا امروز بیوقفه طی کردهاند.
سیدمهدی حسینپور پیروزی بر طاغوت زمان را با چشمان خود دیده است. او روزهایی را به یاد میآورد که با پای پیاده از محله و روستای زادگاهش به شهر میرفت و میان سیل جمعیت با مشتهای گرهکرده شعار میداد و خواستار سرنگونی رژیم ستمگر پهلوی بود.
روایت محمود نظامدوست، قصه مردی است که زمانی از مرز مرگ عبور کرد، اما هر بار با تعهدی پررنگتر برگشت؛ مردی که زندگیاش شاهدی زنده بر تاریخ انقلاب و دفاع است حتی یک بار مجروح شد، اما به اشتباه خبر شهادتش به خانه رسید.
سفینه ظریفقربانی خاطره روز برفی شبهای سرد انقلابی را هرگز فراموش نمیکند؛ در حالیکه مشغول مراقبت از بچههای خردسالش بود، همسرش، غلام بازمحمدی در نانوایی چهارراه شهدا کارمیکرد و آن روز در راهپیمایی درگیر شده بود.
کشتار یکشنبه خونین مشهد، شرایط مشهد را همچون کل کشور به کلی تغییر داد و خفقان را به بالاترین حد خود رساند. با این حال مردم دست از مبارزه نمیکشند و چند روز بعد از کشتار فجیع ۱۰ دی ۱۳۵۷ دوباره تجمعات و راهپیماییها را از سر میگیرند.
محمود خادمالخمسه میگوید: هنگام اقامت در عراق فرصت شد به محلی که امام خمینی(ره) نماز میخواندند برویم. بعد از چند شب خواستم مکبر امام شوم و اذان بگویم. ایشان هم مخالفتی نکردند و این افتخار برای همیشه شامل حال من شد.
نهم دی ۱۳۵۷ مراسمی در مشهد برپا شد که پس از آن، جمعیت به سوی استانداری حرکت کردند و تانکهای ارتش برای مقابله وارد عمل شدند. در این روز گلوله و زنجیر تانک، دهها نفر از جمله الهه زینال پور و مهری زارع عباس آبادی را به شهادت رساند.
محمدجواد بذرافشان نقاش است و در ایتالیا درس خوانده او بیش از ۵ دهه است که این هنر را دنبال میکند. او نقاش انقلابی است و برای تظاهرات سالهای بعد از انقلاب تصویر امام را نقاشی میکرده است.
حاج علی اکبر بجستانی مقدم، تاجری است که بدلیل شمار وقفهایش از او بهعنوان بزرگترین واقف پس از انقلاب یاد میشود. او ۷۲ مدرسه در اطراف تهران وقف کرده که هرکدام به نامی از شهدای کربلا مزین شد.
محمد زرقانی، جانباز زمان انقلاب است. او در آن زمان سخنان امام را ضبط و شبانه بین مردم توزیع مینمود و در محله نوارفروشی میکرد. میگوید: دانشجویان میآمدند و از من خواستند صدتاصدتا برایشان نوار پر کنم.