ماجرای قاب عکسی که نه فرح، کلاهی داشت نه شاه، تاجی!
ربابه بازمحمدی| سالهای ابتدایی زندگی مشترکشان بود. در خانهای اجارهای در کوچهپسکوچههای محلات پایینخیابان زندگی میکردند. سفینه ظریفقربانی هرگاه روزهای پیروزی انقلاب اسلامی را به یاد میآورد، بیبروبرگرد یاد خاطره روز برفی در آن خانه میافتد؛ خاطره روزی که او مشغول مراقبت از بچههای خردسالش بود، درحالیکه همسرش، غلام بازمحمدی که در نانوایی چهارراه شهدا کارمیکرد، در راهپیمایی آن روز درگیر شده بود.
لباسهای خونی شاطر
سفینهخانم از شوهر مرحومش و خاطرات داغ آن روزها یاد میکند و میگوید: روی دیوار خانهمان یک عکس بزرگ از شاه و فرح داشتیم. در آن قاب عکس، فرح کلاهی به سر داشت و شاه، تاجی زرین. لبخندی به لب داشتند و انگار از جایی پایین میآمدند. همسرم دیر کرده بود و من به آن قاب عکس نگاه میکردم. مدتی بعد صدای درآمد.
برخاستم. غلام بود. با لباسهایی خونی و چکمههایی پر از برف. کمکش کردم تا لباسهایش را عوض کند. کنار چراغ علاءالدین نشست و انگشتان قرمز پاهایش را به آن چسباند. میدانستم نباید سؤالپیچش کنم. خودش کمکم همه را تعریف میکرد. روبهرویش نشستم و استکان چای را دستش دادم.
نانوایی، پناه مردم
سفینهخانم خوب بهخاطر دارد که آقا غلام چه تعریف کرده. او میگوید: همسرم گفت «نزدیک ظهر بود. جمعیت رفتهرفته بیشتر میشد. زن و مرد، پیر و جوان، حتی عدهای با بچههایشان آمده بودند. اینطرف میدان مردم بودند با دستانی خالی و آن طرف میدان، سربازان با اسلحههایی در دست. اذان که گفتند، صدای تکبیر مردم هم بلند شد. الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر شاه، مرگ بر شاه. اولین گلوله شلیک شد.
به تکههای عکس فرح و شاه که زیر پاهای غلام لگدمال میشدند، نگاه کردم؛ دیگر نه فرح کلاهی داشت نه شاه، تاجی زرین
صدای جیغ زنها و بچهها خیابان را پر کرد. درِ نانوایی را باز کردم و زن و بچهها را به داخل هدایت کردم. جمعیت زیاد بود و جا برای همه نبود. مغازهدارهای دیگر هم دستبهکار شدند. زنها و بچهها را داخل مغازهها پنهان میکردیم و مردها بیرون از مغازه با سربازان درگیر میشدند. عده زیادی زخمی و شهید شدند. یکی از آنها توی بغل خودم جان داد.»
نه تاج و نه کلاه
چشمان سفینهخانم حالا با یادآوری این خاطره از همسر مرحومش خیس میشود و میگوید: چشمهای غلام قرمز شده بودند، بغضش ترکید و مثل یک بچه شروع به گریه کرد. من هم اشکهایم را پاک کردم. همان لحظه انگار غلام چیز تازهای میدید. نگاهش به قاب روی دیوار افتاد. از جا پرید و به سمت قاب عکس شاه و فرح رفت. از دیوار برداشت و عکس را از قاب درآورد و ریزریز کرد. من به تکههای عکس فرح و شاه که زیر پاهای غلام لگدمال میشدند، نگاه کردم. دیگر نه فرح کلاهی داشت نه شاه، تاجی زرین.
* این گزارش دوشنبه ۱۳ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۸ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.
