صندوق خاطرات - صفحه 17

جوراب پاره یکی از بچه‌ها سر کلاس معذبش کرده بود. استاد آمنا جلسه بعد با جورابی به کلاس رفت که به‌طور عمد چند سوراخ داشت؛ «موقع درس‌دادن از جا بلند شدم و عمدا جوری ایستادم که بچه‌ها سوراخ جورابم را ببینند.»
علی‌اکبر جغتایی معروف به عمو ژیانی مدتی است که دیگر درمیان اهالی محله بلال نیست. او در جواب کسانی که می‌گفتند چرا با ژیان کار می‌کنی، می‌گفت که «ژیان مرد است و سبک‌رو، هیچ‌جا آدم را جا نمی‌گذارد.»
«قلعه چهار‌برجی روح‌آباد» در انتهای خیابان شهید‌شفیعی فعلی را برای مقابله با ترکمن‌تازی اینجا ساخته بودند. درِ چوبی بزرگی داشت که پشتش، سنگ بزرگی قرار می‌دادند. حدود سال‌۱۳۵۲ خود روح‌آبادی‌ها قلعه را خراب کردند.
علیرضا بسکابادی ۴۸سال پیش، وقتی کودک بود، همراه خانواده‌اش از روستا به شهر آمد و در خیابان شهید‌بسکابادی ساکن شد؛ همان‌جا ازدواج کرد، بچه‌هایش را بزرگ کرد و هنوز هم در همین خیابان زندگی می‌کند.
اینجا شهید اسفندیانی ۶ است؛ خیابانی که همسایه‌ها هر‌روز یکدیگر را می‌بینند و از حال هم باخبرند و پشتشان به هم گرم است. برای کمک‌کردن از هم پیشی می‌گیرند و اجازه نمی‌دهند مشکلات سد راه فعالیت‌هایشان شود.
اکبر نظرعلی‌زاده تعریف می‌کند: اواخر دهه ۶۰ از وسط خیابان موسوی‌قوچانی ۲۴ به بعد، دیواری بود که پشت آن باغی با درختان توت بسیار قرار داشت. باغ‌های سرسبز، مردم را در بهار به اینجا می‌کشاند.
مختار توکلی‌پور، انتهای شهر و در بیابانی دور‌افتاده، زمینی آستانه‌ای به متراژ ۲۳۰‌متر را به حدود ۴۰۰ هزار تومان خرید و شروع به ساخت آن برای سکونت کرد، درست جایی که الان جلال‌آل‌احمد‌۷۰ است.
کاشانی‌۸ در محله بالاخیابان یکی از مسیر‌های پرتردد زیارتی است که کسبه این گذر، آداب مهمان‌نوازی را رعایت می‌کنند. یکی از این افراد مجتبی ساده، مغازه‌دارقدیمی این معبر است که همسایه‌ها او را معتمد محله می‌دانند.
غلامعلی عضدپور تعریف می‌کند: هوا گرم بود و بقیه شیرخشکی که می‌ماند، خراب می‌شد. ناگزیر به خرید یخچال شدیم اما تنها مال ما نبود. هرکدام از همسایه‌ها گوشت یا مرغ می‌خریدند، می‌آوردند و توی جایخی یخچال ما می‌گذاشتند و همه با هم ندار بودند.
سیدمحمد میراکبری تعریف می‌کند: یکی از تفریحات همیشگی بچه‌های محله در روز‌های گرم سال، آب‌تنی در جوی آب وسط کوچه شهید‌رستمی‌۲۲ بود؛ جویی که آب باغ‌تره‌های اطراف را تأمین می‌کرد و پناهگاهی برای بچه‌ها از گرمای تابستان بود.
مصطفی هروی زمانی که نوجوان بود، خانواده‌اش از روستای یدک شهرستان قوچان به محله نیزه گلشهر آمدند. آن زمان اطرافشان کمتر خانه و بیشتر کارگاه، مرغداری و زمین کشاورزی بوده است.
سید‌جلیل علمشاهی تعریف می‌کند: استاد شجریان همان‌طور‌که ورق می‌زد، از جواب‌های درست و تمیزی دفترم تعریف می‌کرد. آن وسط سه غلط هم داشتم. استاد رو به من کرد و گفت: علمشاهی، تو شاگرد زرنگی هستی. می‌دانم که این سه تا از دستت در رفته است.
کوچه‌زردی در گذشته به کارگاه‌های قالی‌بافی‌اش معروف بوده است. حتی برخی می‌گویند نام «زردی» که بر کوچه گذاشته‌اند، به‌خاطر رنگ و روی زرد افرادی است که در این کارگاه‌ها کار می‌کرده‌اند.
بی بی کبری ثابتی می‌گوید: به بهانه تحویل کاموا به منزل شهید فاضل الحسینی می‌رفتم و از او که در ساخت نارنجک دستی مهارت داشت؛ تعدادی نارنجک تحویل می‌گرفتم و به شهرستان های اطراف مشهد از جمله تربت حیدریه و قوچان می بردم.
اعضای جلسه یکشنبه‌ها، همگی فوتبالی بودند؛ مثلا خود من و محمد آبشناسان که در زمان جنگ شهید شد، در تیم ابومسلم بازی می‌کردیم. برخی هم امروز افراد شناخته‌ای شده‌ای هستند مانند سرلشکر حسن فیروزآبادی و...
خاطرات عباس رمضانی از کودکی با کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرک شهیدباهنر گره‌خورده است. طبق گفته او آن روز‌ها اینجا پر از زمین‌های کشاورزی بود و خیابان شهیددرکی فعلی نیز تنها پنجاه خانوار داشت.
مراسم عروسی ما با چهارشنبه‌سوری مصادف شده بود. من هم از روی آتشی که درست شده بود، پریدم. همان لحظه یکی از جوان‌ها ترقه‌ای درون آتش انداخت و اتفاقی که نباید، رخ داد و گوشه دامنم آتش گرفت.
حاجیه‌قربانی می‌گوید: سر یک باور و اعتقاد، آن روز‌ها در دیگ سمنو فقط توسط دختر‌های خانه باید باز می‌شد. چون سالی هم یک‌بار این اتفاق می‌افتاد، باید دختری که نوبتش بود یک‌سال انتظار می‌کشید.
مصطفی امامیان درباره روزگار گذشته محله فردوسی تعریف می‌کند: آن زمان همه اهالی که ۳۵ خانوار می‌شدیم، در ده قلعه‌بالا زندگی می‌کردیم. همه این محدوده یک سند داشت به شماره ۱۲۷ اسلامیه.
محمدرضا ریاحی‌نژاد تعریف می‌کند: گرمابه صحرا که حالا مخروبه شده است، روزی محل استحمام اهالی بود. نزدیک عید نوروز باید زودتر نوبت می‌گرفتیم تا بتوانیم از خدمات دلاک استفاده کنیم.