همسایههای کوچه فلسطین۱۳ هرکدام ازهرطریقی که بتوانند به یکدیگر محله کمک میکنند. سالهاست که یکدیگر را میشناسند و دوستی و همدلیشان اینجا رنگ و بوی بیشتری گرفته است.
در دل محله ایثارگران، همسایههایی سکونت دارند که حالوهوای زندگی یکدیگر را خوب درک میکنند؛ همیشه از حال هم خبر دارند؛ برای دختران بیبضاعت مراسم عروسی میگیرند.
مسجد چهاردهمعصوم(ع) محل حضور انسانهای خالص، عالم و باصفایی بوده که بیشتر از هرچیزی، نام و یاد آنها در خاطرهها ماندهاست. شهدای زیادی از این مسجد به جبهه اعزام شدند و پاتوقی برای بچههاست.
سیدعلی سجادی یکبار پدر دانشآموزی که پیچگوشتی آورده بود مدرسه را خواست و تذکر داد. چند سال بعد او را دید که پسرش را نشان میداد که در دعوا چاقو خورده است!
عباس عباسزاده از آن فوتبالیهای تند و تیز است که اغلب خاطراتش هم بر محور فوتبال در کوچهپسکوچههای محله المهدی در دهه۶۰ میچرخد.
بیست سال پیش، وقتی زهرهخانم پا به خیابان مؤمن گذاشت، از این همه خانه، مغازه و کوچههای آسفالتشده خبری نبود. محله بیشتر شبیه روستایی بود دورافتاده. اما زهره خانم از همان سال دوم، به فکر آبادکردن محله افتاد.
حسین غدیری میگوید: پدرم کارگر بود و برای ساختن ایستگاه راهآهن روزی پنج ریال مزد میگرفت. من هم همراهش میرفتم. سقف ایستگاه را به شیوهای سخت، اما ماندگار ساختند.
در محله الهیه، اولین ساکنان، گویی ارج و قرب بیشتری بین مردم دارند. بیشتر آنها بین اهالی بهعنوان معتمد شناخته میشوندو مثل نخ تسبیح همسایهها را به هم وصل میکنند.
حاجمحمدتقی قربانیان چند نوبت مدیریت کاروانی را عهدهدار بوده که از مسجد ولیعصر (عج) محله شهیدرضوی به نیت پیادهروی اربعین راه انداخته است؛ سفرهایی که برای او و اهل کاروان پر بوده از خاطرات ناب.
حمیدرضا عباسی، ایثارگر محله سرافرازان میگوید: حاجآقا تقوی برای نیازمندان حاشیه شهر کمک جمع میکرد. من گفتم تازه عروسی گرفتهام و بدهکارم اما بعد پشیمان شدم و گفتم حاجیتقوی بیا! این چند جفت کفش را ببر.
پدربزرگ احمدآقا شنیده بود اتوبوسی بهشکل کاروان شخصی، زائران را تا کربلا میبرد. خانواده هم وسایل مختصری برداشت و همراه این کاروان راهی شد. مسیری که اتفاقات عجیبی همراه شد.
مرداد سال۸۸، دو اتوبوس قدیمی پر از زائران مشتاق محله میشود. رضا و همسرش هم با همه سختیهایی که در مسیر رسیدن به کربلا تحمل کردند، راهی شدند و حتی خرابی اتوبوس هم آنها را از شوق زیارت ناامید نکرد.
در کوچه امامزمان (عج) ۲، همسایهها تا دلتان بخواهد از حال هم خبر دارند؛ اگر یکی به مسافرت برود، کلیدش را به خانه همسایهاش میسپارد، اگر همسایهای بیمار داشته باشد، همه برای کمک پای کارند.
احمد زارعزاده میخواست بانی خیر شود و مسافر جامانده را به اتوبوسی برساند که از محله عازم کربلا بود، اما دست بر قضا زیارت امامحسین(ع) نصیب خودش و همراهانش هم شد.
سرنوشت، هر کدام از این سه نفر را به بهانهای به همجواری با مسجد حضرت ولیعصر(عج)، کشانید و دغدغههای مشترک برای آبادی محله، دوستیشان را عمیقتر کرده است.
نانوایی خانواده تفقدرُخی در جای شلوغ و توی چشمی نیست، بااینحال هم مشتری دارد؛ هم نان خوب دست مردم میدهد. میگوید: نانوایی خوب را هرجا باشد، پیدا میکنند و حتی ساعتها در صفش میایستند.
سیدمحمد موسویفرد میگوید: تا قبل از این تخریبها ما در کوچهای زندگی میکردیم که به خاطر وجود مسجد امامهادی (ع) به همین نام شناخته شده بود، اما حالا که نامش تغییر کرد؛ هویت هم رنگ باخت.
بیشتر خانمهای محله شقایق یک، عضوی از پایگاه بسیج مسجد حضرتعلی (ع) هستند و با مهر و صبوری دست جوانانی را گرفتهاند که درگیر آسیبهای اجتماعی بودند. آنها هر کاری از دستشان برمیآید برای هم انجام میدهند.
حمید معصومیان که همه عمرش را در خیابان افسر گذرانده، میگوید: به آنها که از همه جای مشهد و روستاهای دیگر میآمدند برای مداوا پیش یدالله شکستهبند، میگفتیم «بروید تا همین ستون زرده.»
حمید خواجهایممقدم تعریف میکند: پدرم برای باقیاتالصالحات عمهام آبسردکنی خرید و نزدیک شیرآب نصب کرد و به این ترتیب رانندگان و عابران میتوانستند آب سرد میل کنند.