صندوق خاطرات - صفحه 12

جواد کریمی، ۴۴‌سال پیش همراه خانواده‌اش از یکی از محله‌های اطراف حرم به خیابان موعود در محله کنه بیست نقل مکان کردند و هنوز هم در همین خیابان زندگی می‌کند.
اهالی محله، درویش‌علی صدایش می‌کنند. متولد ۱۳۰۴ در مهرآباد است و از واقعه مسجدگوهرشاد تا ورود روس‌ها به مشهد الرضا(ع) خاطره بسیاری از محله دارد. درویش‌علی یک شاهد زنده از عصری تاریخی است.
حاج‌صادق ابراهیم‌زاده تعریف می‌کند: به درخواست گروهبان دو تا چای ریختم و به اتاق برگشتم. هنوز لب به لیوان نزده بودم که افسر نگهبان مقابلم ایستاد و گفت «ابراهیم‌زاده! پستت را ترک کرده‌ای؟!»
سید‌علی سجادی می‌گوید: محضری در کوچه کامیاب‌۷ مستقر شد که چون کوچه بن‌بست بود، بسیاری از محلی‌ها به کوچه کامیاب ۷ نام «بن‌بست محضر» داده بودند. بیشتر ازدواج‌های خانواده ما در همین محضر انجام شد.
همسایه‌های کوچه شهید‌درکی۳۶ حالا بیش از نیم‌قرن است که کنار هم به‌خوبی و خوشی زندگی می‌کنند. آنها هر‌روز احوال هم را می‌پرسند و مثل یک خانواده از جزئیات زندگی یکدیگر باخبرند.
آقا‌علی‌اکبر می‌گوید: اصلا کسی از زیر کار بلیت‌خریدن در نمی‌رفت. در شهرک رضوی بلیت می‌فروختم و زمانی‌که برای نماز می‌رفتم، مردم بلیت را از پشت نرده دکه برمی‌داشتند و پولش را می‌گذاشتند.
همسایه‌های جهادگر فاطمیه که از سال‌۱۳۹۵ حول محور گروه جهادی شهید‌صاحبنظر دور هم جمع شده‌اند، کمک به تأمین تدارکات برای نیرو‌های گشت شبانه بسیج محله را به فهرست بلند فعالیت‌هایشان اضافه کرده‌اند.
حسین مرصعی سال‌های متمادی، صبح‌ها پیش‌از رفتن به سر کار، فاصله خانه تا قبرستان گلشور قدیم (بوستان بهشت کنونی) را با لباس ورزشی دویده است تا فرهنگ ورزش‌کردن را میان اهالی محله ایثار جا بیندازد.
با اینکه کشتی گرفتن در گود کشتی و حتی بردن قند، زیر زبان مرتضای جوان مزه شیرینی داشت، اما او اصلا کشتی را برای این می‌گرفت که قوی‌تر بشود و بتواند علم بزرگ روستا را بر دوش بکشد.
علی کاظمی تعریف می‌کند: شیر آب که نبود، مردم از آب قنات استفاده می‌کردند برای وضو و آشامیدن. ظهر که می‌شد، رضا آهنگر بدون معطلی قفلی روی در دکان می‌زدند و با آب همان چاه وضو می‌گرفت.
اکرم خانم می‌گوید: بچگی ما در کوه‌ها گذشت. پنج‌ساله بودم که بازی می‌کردیم. من دم یک مار را به‌جای بند کفشم گرفتم و پس از حرکتش چنان فرار کردم که پایم به سنگ گیر کرد. طوری زمین خوردم که سرم شکست.
حمید فخرایی تعریف می‌کند: باغ یک‌قِرانی روبه‌روی خانه‌مان بود. در گذشته، هر‌کس می‌خواست از آب یا فضایش استفاده کند، باید یک‌قِران پول می‌پرداخت. با بچه‌های محله هر‌روز عصر مقابل همین باغ، بساط فوتبال‌بازی ما به راه بود.
طبق خاطرات حمیده‌خانم ، روز قبل آغاز ماه محرم، عزاداران با جمع‌شدن در مسجد قدیمی کلاته‌برفی، مراسم «علم‌بندو» را اجرا می‌کردند و علم‌های چوبی مسجد را پوشش پارچه‌ای می‌دادند.
محسن قربانی تعریف می‌کند: روزگاری، بین خیابان‌های شهید درودی ۷ تا ۱۵ کنونی کال بزرگی قرار داشت که به محل ریختن نخاله‌های شهری تبدیل شده بود. بهترین سرگرمی ما بازی «جنگی» در این تپه‌های نخاله بود.
عبدالله امینی از نفس‌گیر‌ترین عملیات دوران حضور در جبهه یاد می‌کند: فرمانده گروهان ما و معاونش شهید شده بودند. دشمن شروع به پیشروی کرده بود و چاره‌ای جز تسلیم نداشتیم، اما ایستادگی و شهادت را به اسارت ترجیح دادیم.
سمیه موسوی پنجشنبه به کربلا رسید و جمعه را با خبر حمله هوایی رژیم صهیونیستی به خاک کشورمان شروع کرد. در بین‌الحرمین وقتی ما برای نابودی رژیم صهیونیستی شعار می‌دادیم، خیلی از مردم عراق هم به جمع ما اضافه می‌شدند.
آقا عباسعلی وقتی خبر شهادت پسرش را شنید، سردخانه رفت و تا سه روز که پیکر شهید در سردخانه بود، هر روز کنار پسرش نماز می‌خواند و در روز خاک‌سپاری هم او را غسل داد و کفن کرد.
جو کوچه شهید رحیمی۵ آن‌قدر خوب و صمیمی است که وقتی کسی اینجا ساکن می‌شود، دیگر به فکر جابه‌جایی و نقل‌مکان به کوچه و محله دیگری نمی‌افتد.اینجا همسایه‌ها از احوال هم باخبرند؛ اما اهل بدگویی و سرک‌کشیدن به زندگی دیگران نیستند.
علی‌اصغر زارع‌زاده از روز‌های جمع‌آوری کمک‌های مردمی برای جبهه یاد می‌کند: این کمک‌ها از همان سال ۱۳۵۹ شروع شد و تا پایان جنگ تحمیلی ادامه داشت. با بلندگو به مردم اعلام می‌کردیم که: «خودروی جمع‌آوری کمک‌های مردمی به جبهه» آمده است.
جواد دهستانی ۴۳‌سال پیش در خیابان کاشف محله صاحب‌الزمان (عج) به دنیا آمد و همین‌جا بزرگ شده است. تنها پسر خانواده، مغازه لبنیات‌فروشی پدر مرحومش، محسن دهستانی، را سر پا نگه داشته است.