تابستان۶۹ اولین اسرای ایرانی آزاد شده بودند و قرار بود چندنفری از جوانان این محله هم به وطن بازگردند. ناصر نیکویی، فرش زیر پایش را جمع کرد و روی طاقنصرت اجارهای انداخت و چشمانتظار ورود آزادگان هممحلی شد.
زهرا سلیمانشاهی تعریف میکند: خانه ما در پرجمعیتترین کوچه محله قرار داشت؛ کوچه شهید موسوینژاد۲۴ که آن زمان همه آن را به اسم «میلان۱۲» میشناختند. عصرها کار ما بچهها بازیکردن کنار در چوبی باغ بود.
اگزوزساز محله خیرآباد با نصب تصاویر شهدا در مغازهاش، حال خوبی دارد. او به وجود تصاویر شهدا در مغازه اگزوزسازیاش مباهات میکند و آن را مایه برکت کسبوکار و بهترشدن حال و احوال دلش میداند.
زهرا فاطمی میگوید: اوایل که اینجا آمده بودیم، بهخاطر دوری از حرم خیلی ناراحت بودم اما بعدها شنیدم ایستگاه خط۱۲ در مسیر حرم تا وکیلآباد، تنها اتوبوس شبانهروزی شهر، نزدیک خانه ماست.بارها سحرها از این ایستگاه، راهی حرم شدهام.
در کوچه امامت۱۳، کم نیستند همسایههایی که نامشان به نیکی یاد میشود. وجود مسجدی در محله، موقعیت خوبی بوده است که آشنایی و دوستی همسایهها از آنجا شکل بگیرد؛ همسایههایی که در هیچ شرایطی از حال هم بیخبر نیستند.
هنوز هم در برخی مجتمعها، همسایههایی زندگی میکنند که رسم همدلی را زنده نگه داشتهاند. یکی از این نمونهها، مجتمع مسکونی واقع در کوچه نماز۲۷ در محله آبشار است، جاییکه ارتباط و همدلی بین بسیاری از ساکنانش همچنان جریان دارد.
خاطره عظیم پهلوان، روایت مردی است که به شوق دیدن همسر و فرزند خردسالش، دل به جادهای سپرد که کم مانده بود در آن، جانش را به خطر بیندازد. او تا سال۶۲ در همان روستا زندگی میکرد و بعد از آن به مشهد آمد.






