صندوق خاطرات

خیابان درکی محله شهیدباهنر به یاد شهدا زنده است
خاطرات عباس رمضانی از کودکی با کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرک شهیدباهنر گره‌خورده است. طبق گفته او آن روز‌ها اینجا پر از زمین‌های کشاورزی بود و خیابان شهیددرکی فعلی نیز تنها پنجاه خانوار داشت.
لباس عروس در چهارشنبه‌سوری آتش گرفت!
مراسم عروسی ما با چهارشنبه‌سوری مصادف شده بود. من هم از روی آتشی که درست شده بود، پریدم. همان لحظه یکی از جوان‌ها ترقه‌ای درون آتش انداخت و اتفاقی که نباید، رخ داد و گوشه دامنم آتش گرفت.
دیگ سمنو باید توسط دخترهای خانه باز می‌شد
حاجیه‌قربانی می‌گوید: سر یک باور و اعتقاد، آن روز‌ها در دیگ سمنو فقط توسط دختر‌های خانه باید باز می‌شد. چون سالی هم یک‌بار این اتفاق می‌افتاد، باید دختری که نوبتش بود یک‌سال انتظار می‌کشید.
از خاک کهندژ برای حاصلخیز شدن زمین‌های کشاورزی استفاده می‌کردیم
مصطفی امامیان درباره روزگار گذشته محله فردوسی تعریف می‌کند: آن زمان همه اهالی که ۳۵ خانوار می‌شدیم، در ده قلعه‌بالا زندگی می‌کردیم. همه این محدوده یک سند داشت به شماره ۱۲۷ اسلامیه.
نوروز و صف طولانی گرمابه صحرا در محله امام‌خمینی(ره)
محمدرضا ریاحی‌نژاد تعریف می‌کند: گرمابه صحرا که حالا مخروبه شده است، روزی محل استحمام اهالی بود. نزدیک عید نوروز باید زودتر نوبت می‌گرفتیم تا بتوانیم از خدمات دلاک استفاده کنیم.
سفره‌های افطار مسجد «شجره» به روایت ماشاءالله نفیسی‌فر
آقاماشاالله تعریف می‌کند: تقریبا هر شب با پدر و مادرم به مسجد می‌رفتیم. همسایه‌ها هم می‌آمدند، انگار که یک خانواده بودیم. آن روزها، افطار فقط یک وعده غذایی نبود، یک رسم بود که همه را دور هم جمع می‌کرد.
غول سپید برف، پشت در خانه عذرا‌خانم
عذرا مصطفایی از برف سنگین سال‌۱۳۵۰ و بارشی که اهالی شهر را با مشکلاتی روبه‌رو کرد، تعریف می‌کند؛ خاطره‌ای که ماندگار شد.