خانه شهیدکاظمیان پاتوق فرهنگی محله کوشش شده است
درِ خانه فاطمهخانم باز است. صدای خندههای کودکانه به گوش میرسد. داخل حیاط، درختی بیبروبرگ سر به آسمان ساییده است. پیرمردی پشت پنجره با پرنده توی لانه ور میرود و لبخندی کمرنگ، صورتش را پر کرده است. تا ما را میبیند، فاطمهخانم را صدا میزند و زن و شوهر به استقبالمان میآیند.
عباسآقا دان پرندهاش را داده است و با سینی چای به همسرش میپیوندد. زن و شوهر حین گفتوگو مدام حرف هم را کامل میکنند با هم میخندند و گاه شانههایشان از زور گریه میلرزد.
فاطمه منتظر ابدی، مادر شهید سعید کریمزادگان، هشتسال منتظر ماند تا از پسرش خبری شود. صبر با زندگی عباسآقا و فاطمهخانم عجین شده است. شاید برای همین است که صبورانه حضور پرشور دخترکان محله کوشش را در خانهشان پذیرا شدهاند. درِ خانهشان را به رویشان گشودهاند تا هر هفته پاتوق حضرت خدیجه (س) مسجد حقیقی، در اتاق گوشه حیاط خانهشان برگزار شود.
چطور خودم را ببخشم؟
عکس سعید با آن پیراهن گلبهی در قابی چوبی به چشم میخورد. فاطمه منتظر ابدی ۷۵ سال دارد و بهترین سالهای عمرش را در التهاب جنگ سپری کرده است. جنگ در رگوپی زندگی او و همسرش ریشه دوانده است؛ طوریکه هنوز زن و شوهر برای هم از سعید میگویند و اشک میریزند. وقتی ثواب حضور دخترها در خانهشان را به روح بلند سعید هدیه میکنند یعنی هنوز جنگ در این خانه و خانواده نفس میکشد.
سعید که هوای رفتن به جبهه به سرش افتاد، دو برادر دیگرش هنوز در جبهه بودند. فاطمهخانم میگوید: مجید، پسر بزرگم، تخریبچی بود، حمید هم مخابراتچی. سعید دوره سهماهه آموزشی را گذراند تا درصورت نیاز به جبهه برود. سهماهه آموزشیاش که تمام شد، راه میرفت و میگفت «جنگ تمام میشود و من مدیون مردم و کشورم میمانم. برای دورههای ما هزینه شده است؛ اگر جبهه نروم، چطور خودم را ببخشم؟»
فـاطـمهخانم بــا بهخداسپردنها آشنا بود. دو بار دیگر هم پسرها را از زیر قرآن رد کرده بود؛ «راستش وقتی پسر بزرگم عازم شد، خیلی بیشتر به من سخت آمد. آخر فاصله سنی چندانی با او ندارم. مجید را چهاردهسالگی به دنیا آوردم. ما با هم بزرگ شدیم. با هم توی حیاط دوچرخهسواری یاد گرفتیم. برای همین وقتی میخواست به جبهه برود انگار داشت جانم کنده میشد.»
ادامه میدهد: نهساله بودم که همسرم به خواستگاریام آمد. یک روز از مدرسه که آمدم، میخواستم بروم توی کوچه با دخترهای همسایه بازی کنم که مادرم صدایم زد. مادربزرگم در آشپزخانه بود. خانه شلوغ بود و هرکسی کاری میکرد. مادرم گفت «برو لباسهایت را عوض کن؛ توی کوچه هم نرو. این میهمانی مال توست.»
عصر که شد، عاقد آمد و عقدمان کرد. به مادرم میگفتم عباس که همیشه خانه ماست. چرا میخواهد من را بگیرد؟ (میخندد) دوازدهساله بودم که به سر خانه و زندگیام رفتم و چهاردهسالگی هم مجید به دنیا آمد.
عباسآقا که همین روزها نودسالگی را تمام کرده است، شاگرد نجاری پدر فاطمهخانم بود. پسر کاری و سربهراهی که از آبله دستهایش نان درمیآورد، آرامآرام در دل استادکار جا باز کرد. شنبهها برای کمک به خانه آقای منتظر ابدی میرفت تا در مجلس روضه هفتگی چای بگرداند. در همان آمدورفتها فاطمه را دیده بود.
مدیر مدرسه گفت سعید خیال جبههرفتن دارد؛ او دیگر هوش و حواسش به درس و مدرسه نیست
در خانه فاطمهخانم جنگ سایه انداخته و لحظات مادر پر از التهاب و راز و نیاز بود. آن روزها تا کسی از او حال پسربزرگش، مجید را میپرسید، اشکش سرازیر میشد؛ «وقتی به مرخصی میآمد، از ساعات پرخطری که از سر گذرانده بود، برایمان تعریف میکرد و میگفت مادر چقدر دست به دامن ائمه (ع) شدی که اینطوری خدا هوایم را دارد. راست هم میگفت؛ ائمه (ع) را خسته کرده بودم بس که التماسشان میکردم پسرهایم سالم و سلامت برگردند.» (میخندد)
مجید، آزمون صبوری فاطمهخانم بود. او با مجید دلکندن را یاد گرفت؛ «گاهی ۶ ماه به مرخصی نمیآمد. در خانه تلفن نداشتیم. وقتی به خانه همسایه تلفن میکرد، نمیفهمیدم چطور خودم را به خانهشان میرساندم. پستچی که نامهاش را میآورد، از خوشحالی اشک میریختم. ترس ازدستدادنش امانم را بریده بود.
یکی از همرزمانش همسایهمان بود. او هم تخریبچی بود. وقتی به شهادت رسید، آنقدری که من برایش گریه کردم و بیقرار بودم، نزدیکانش گریه نکردند. همه از این حجم گریه و زاریام تعجب میکردند. من شهادت را به خانه و زندگیام نزدیک میدیدم، ولی فکر نمیکردم سعید، شهید خانهمان باشد.»
حمید پسر دوم خانواده سرباز بود و در منطقه جنگی خدمت میکرد. او و مجید سهسال فاصله سنی دارند. سعید، پسر سوم خانواده، با بچههای دیگر خانه متفاوت بود. وقتی سعید عازم جبهه شد هفدهسال بیشتر نداشت. او آرپیجیزن بود.
بابای سعید آبنبات گوشه دهان انداخته است و در آرامش چای مینوشد. او با انگشت به قاب عکس سعید اشاره میکند؛ «ببین باباجان، همین پیراهنی را که توی این عکس تنش کرده است، خودش دوخته بود. از دوازدهسالگی تابستانها میرفت سر کار. یکیدوسال خیاطی رفت؛ چندسالی هم آلومینیومسازی. از آن سال تا وقتی میهمان این دنیا بود، خرج درس و مدرسه و کیف و کفشش را خودش در میآورد.»
فاطمهخانم پنجره توی اتاق را نشانم میدهد. همان را هم یک تابستان، سعید در مغازه در و پنجرهسازی ساخته است. زن و شوهر در ذهنشان بهدنبال کودکی سعید میگردند. هردو همنظرند که سعید مؤمن، باهوش و کمحرف بود. او پیش از پدر و مادرش، صبح جمعه در دعای ندبه حرم حاضر بود. نماز اول وقتش ترک نمیشد و قرآن از دستش نمیافتاد. حسابی هم درس میخواند.
حاجی باریکاندام است و گذر سال و ماه، شانههایش را در هم فشرده است. کمرمق میگوید: با اینکه خیلی درسخوان بود، اما یکدفعه دیدم دل به درس نمیدهد. به مدرسهاش رفتم تا ببینم اوضاع درس و مدرسهاش چطور است. مدیر مدرسه گفت سعید خیال جبههرفتن دارد؛ او دیگر هوش و حواسش به درس و مدرسه نیست. همان روزها پسر خواهرم شهید شده بود. سعید دیگر آرام و قرار نداشت.
وقتی دوره آموزشی را گذراند، پدرش و مجید برای دیدنش به تربت حیدریه رفتند؛ «هرکاری کردیم، جلو در راهمان ندادند. گفتند بچهها مشغول تمرین هستند. ما این همه راه را رفته بودیم که سعید را ببینیم. چطور بیخبر برمیگشتیم؟ دیدیم قسمتی از سیمخاردارها پاره است. از همان زیر وارد پادگان شدیم. رفتیم و بین پسرهایی که قدمرو میرفتند، او را شناختیم و پیدایش کردیم. قدش از دوروبریهایش بلندتر بود.»
حاجی سرپا ایستاده و ادای رژه رفتن سعیدش را درمیآورد. سر جایش مینشیند. شانههای لاغر و تکیده حاجی میلرزد. چشمهای کمفروغش را بین انگشتها میفشارد، اما حریف سیل اشک نمیشود. اشک، اشک، اشک.

نامههایمان برگشت خورد
سعید بعداز گذران دوره آموزشی، پدر و مادرش را راضی کرد که برای ادای دین به جبهه برود. ششماهی میان جبهه و خانه در رفتوآمد بود. در آن مدت، زنگ میزد و نامه هم میفرستاد. سال۶۶ آخرین نشانیای که پدر و مادرش از او داشتند، خرمشهر بود. به همان نشانی هم نامه میفرستادند. زمستان بود. بهمنماه. عباسآقا داشت توی حیاط برفها را پارو میکرد که پستچی آمد. حاجی در را باز کرد. فاطمهخانم از توی حیاط، جلو در را میپایید. وقتی خط قرمز پشت نامهها را دید و شنید که پستچی به همسرش میگوید «نامههایتان برگشت خورده؛ انگار در آن نشانی چنین فردی نیست»
بند دلش پاره شد. همان وسط حیاط زیر درخت روی زمین نشست؛ «به خانه همسایهمان رفتم تا کمی دلم آرام بگیرد. همسایهها یکدیگر را خبر کردند تا دلداریام بدهند. اما مگر حریف دلشورهام میشدند! آنها میگفتند شاید جای دیگری فرستادهاندش، اما وقتی پستچی را دیدم، دلم ریخت. به دلم برات شده بود که سعیدم دیگر برنمیگردد.»
از روزی که فاطمهخانم رفت خانه همسایه تا دلی سبک کند تا وقتی خبری از سعید بهشان دادند، هشتسال گذشت. در این هشتسال، تا در خانه را میزدند، فاطمهخانم به خیال اینکه سعید آمده است، بیرون میدوید. تا در میهمانی، دو زن سر در گوش هم فرو میبردند، فاطمهخانم دلش هزارراه میرفت که نکند خبری شده است و به او چیزی نمیگویند. همه این سالها فاطمهخانم منتظر بود. چشمبهراه و درمانده. در همان سالها دختر شوهر داد، پسر داماد کرد. زندگی بدون سعید در جریان بود.
آنها میگفتند شاید جای دیگری فرستادهاندش، اما وقتی پستچی را دیدم، دلم ریخت
وقتی آزادهها به کشور برگشتند، فاطمهخانم و عباسآقا عکس سعید را دستشان میگرفتند و از خانه این آزاده به خانه آن یکی میرفتند، شاید نشانی از پسرشان پیدا کنند. اما خبری نبود که نبود.
جمجمهاش را بوسیدم
بعد از هشتسال بیخبری بالاخره از سپاه پاسداران به در خانه آمدند و گفتند «سعید پیدا شده است؛ فردا به معراج بیایید.» چرا فاطمهخانم با خودش فکر میکرد وقتی برود دست توی کاکلهای پسرش میاندازد و بر صورت باریک و استخوانیاش بوسه میزند؟
این را فاطمهخانم از خودش میپرسد: «کاکل کجا بود. صورت کجا بود. چهارپاره استخوان. سرم را بردم توی تابوت و جمجمهاش را بوسیدم. بیرون که آمدیم، حمید گفت از کجا معلوم سعید باشد. اما سعید بود. یک هفته جلوترش خواب دیدم که آمده، با همان لباس خاکی بسیجی. گرفتمش توی بغلم و گفتم دیگر نمیگذارم بروی. خندید و گفت مادر یک هفته صبر کن. دارم میآیم. خودش بود. سعیدم.»
زن و شوهر، پسری را که با هزار زحمت بزرگ کرده بودند، به آغوش خاک سپردند. از حالا و نوههایش که میپرسم، حاجیهخانم میگوید: آن وقتها که مثل حالا امکانات نبود. مادری سخت بود. آب گرم کجا بود! با آن زحمت هفتبچه بزرگ کردم. حالا هرکدام از بچههایم یا یک بچه دارند یا دوتا. من دست تنها آن همه بچه را بزرگ کردم، اما آنها روی هم هفتنوه به ما تحویل دادند. (زن و شوهر میخندند).
سروصدای دخترها شنیده میشود. عباسآقا دوری توی حیاط میزند و به خانه که پا میگذارد، با لبخند میگوید: امروز شکر خدا آمدهاند. فاطمهخانم میگوید: آن طرف حیاط یک خانه داریم که خیلی بزرگ نیست؛ مثل یک سوئیت است. پسرم تا ششماه پیش با زن و بچهاش آنجا زندگی میکرد. خدا فرزند دومش را که داد، دستوپایش تنگ شد؛ برای همین از اینجا رفت. یکیدو هفته بعد در جلسه قرآن محله، فرمانده بسیج پایگاه مسجد حقیقی داشت دنبال جایی برای پاتوق دخترها میگشت. خودم خواستم بچهها به خانه ما بیایند. خانه خالی افتاده بود. این جوری ثوابش به روح سعیدم میرسد.

دختران پاتوق در خانه شهید
وقتی میفهمیدند در خانه مادر شهیدکریمزادگان پاتوق تشکیل میشود، با خاطر آسوده اجازه میدادند
وقتی بنا شد هر پایگاه بسیج یک پاتوق دخترانه داشته باشد، فعالان فرهنگی مسجد حقیقی بهدنبال فضایی برای حضور هفتگی بچهها میگشتند. در جلسه قرآن محله، فاطمهخانم قبول کرد هر هفته پنجشنبه، خانه را دراختیار دخترهای پاتوق حضرت خدیجه (س) بگذارد.
آرزو میابادی، فرمانده بسیج مسجد حقیقی، به درِ خانه همسایهها رفت و دختردارها را شناسایی کرد. تکبهتک از مادرهایشان خواست اجازه بدهند آنها در پاتوق عضو شوند. وقتی میفهمیدند در خانه مادر شهیدکریمزادگان پاتوق تشکیل میشود، با خاطر آسوده اجازه میدادند.
دخترها بین نه تا دوازدهسال دارند و پانزدهتایی میشوند؛ در این فضا امامشناسی میآموزند، قرآن تمرین میکنند، سرود میخوانند. به قول صدیقه عبداللهی، معلم قرآنشان، سبک زندگی اسلامی را با بازی و سرگرمی میآموزند.
حاجآقا و حاجیهخانم دلشان به حضور دخترها در خانه گرم است. پدر شهید هر هفته برای دخترها از بیسکویت گرفته تا شیرینی و میوه تهیه میکند. امروز از مسجد برای دخترها آش آوردهاند. هیاهوی خاصی در خانه حکمفرماست. زندگی در خانه شهیدسعید کریمزادگان در جریان است.
وقت برگشت، مادر شهید، سیب سرخی به سمتم میگیرد و اصرار دارد که برش دارم. با لبخند میگوید: سعیدم سیب دوست داشت.
* این گزارش سهشنبه ۲۸ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۰ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.
