کد خبر: ۱۴۱۴۴
۲۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
درخشش دختران کبدی‌کار محله کشاورز زیر سایه محرومیت‌ها

درخشش دختران کبدی‌کار محله کشاورز زیر سایه محرومیت‌ها

تلاش‌های زهرا بارزمان، دختران کبدی‌کار را با کمترین امکانات به سکوی قهرمانی رساند. او می‌گوید: این موفقیت‌ها برای گروهی که نه سالن دارند، نه حمایت می‌شوند و نه حتی فضایی ثابت برای تمرین، فقط یک افتخار نیست. ما کار غیرممکن را ممکن کردیم.

نشانی‌ای که برای محل تمرین دختران کبدی‌کار داده‌اند، من را به حسینیه‌ای کوچک در محله کشاورز می‌رساند؛ به حسینیه حضرت زهرا (س) که در میانه کوچه‌ای باریک قرار گرفته‌است.

داخل حسینیه، بیست دختر نوجوان کبدی‌کار هستند که محدودیت نمی‌شناسند. این چهاردیواری کوچک، نه تاتامی دارد نه تجهیزاتی برای تمرین، اما وقتی انگیزه و امید باشد، یک گوشه همین اتاق هم کافی است تا تمرینات دختر‌ها ادامه پیدا کند. آنها از همین گوشه به سکو‌های قهرمانی استان و کشور رسیده‌اند. این اتفاق علاوه‌بر تلاش خود دختران تیم ماهور به مربی پرانگیزه‌شان هم برمی‌گردد.

زهرا بارزمان خودش سن‌وسالی ندارد و متولد سال۸۳ است، اما کوله‌باری از تجربه روی شانه‌هایش دارد. او سال‌هاست که در رشته‌های مختلف مثل هندبال، دوومیدانی و کبدی مشغول تمرین است و مدال‌های رنگارنگ هم کسب کرده‌است، اما مهم‌ترین دستاوردش را جمع‌کردن این دختر‌ها دور هم و کاشتن بذر رؤیا‌های آنها در این زمین نابارور می‌داند. او حالا یک‌تنه دارد. با وجود محدودیت‌ها و مخالفت‌ها، دخترانش را حمایت می‌کند و از آنان قهرمان می‌سازد.

 

شوق ورزش و تکاپو

از همان سال‌هایی که هنوز قدش به تور والیبال نمی‌رسید، شوقِ ورزش و تکاپو در وجودش جوانه زده بود. وقتی از او می‌پرسم از چه زمانی به ورزش علاقه‌مند شدی؟ به فکر فرو می‌رود و مکث می‌کند؛ انگار دنبال نقطه شروع می‌گردد، اما پیدا نمی‌کند. بعد رشته‌هایی را که دنبال کرده است، پشت هم ردیف می‌کند، والیبال، هندبال، دو‌ومیدانی، داژبال و.... جالب‌تر اینکه در همه‌شان هم مدال و مقام دارد؛ از سطح استان گرفته تا رقابت‌های کشوری.

اما جرقه جدی ورزش برایش از نه‌سالگی با رشته هندبال زده شد؛ آن‌قدر در این مسیر پیش رفت که حالا بازیکن رسمی هندبال در تیم پدیده نوین است و مدرک داوری درجه‌۳ فدراسیون را هم دارد. مهم‌ترین موفقیتش هم سال گذشته رقم خورد؛ در شاهرود، جایی که همراه تیمشان روی سکوی سوم لیگ دسته سه ایستادند. لحظه‌ای را که مدال را دور گردنش انداختند، شیرین‌ترین خاطره‌اش از این رشته می‌داند.

با همه اینها، هندبال هیچ‌وقت تنها رشته ورزشی مورد‌علاقه‌اش نبوده است. او پنج‌سال پیش، به کبدی هم علاقه‌مند شد؛ «مدتی بود که از تمرین هندبال، نفس‌نفس‌زنان می‌دویدم تا سالن دیگری برای تمرین کبدی. بعضی روز‌ها حتی فرصت نمی‌کردم ناهار بخورم.».

اما این وضعیت ادامه‌دار نشد و مربی هندبال، او را از تمرین کبدی منع کرد تا تمام توان و انرژی‌اش را در تمرین‌های هندبال خرج کند. اما شوقی که کبدی در دلش کاشته بود، آن‌قدر ریشه دوانده بود که با یک جمله از جا کنده نشد.

 

برگزاری‌ کلاس‌ها از صبح تا غروب

برای راضی‌کردن مربی هندبالش، راه دیگری پیدا کرد. به او گفت که می‌خواهد مربی کبدی شود، نه بازیکن؛ به‌این‌ترتیب انرژی و وقت بیشتری برای تمرین در هندبال دارد. مربی با اکراه قبول کرد. اما قبل از اینکه به‌طور جدی وارد دنیای کبدی شود، خودش را در نقش مربی در جای دیگری امتحان کرد.

چهار‌سال پیش با صحبت با چند نفر از اهالی محله و پیگیری از شهرداری، سر از سالن شهید رجایی خیابان شهید دهنوی در‌آورد؛ سالن قدیمی کشتی که گوشه‌ای از آن بدون‌استفاده مانده بود. همان‌جا شد مربی صبحگاهی خانم‌های محله. کم‌کم تعدادشان بیشتر شد و برنامه‌های تمرین او هم طولانی‌تر؛ «صبح اول خانم‌ها برای تمرین صبحگاهی می‌آمدند. بعد با گروه دیگری ایروبیک کار می‌کردم. بعدازظهر هم نوبت دختر‌های نوجوان بود که به تمرین کبدی و هندبال بپردازیم. تقریبا از صبح تا غروب در سالن می‌ماندم.».

اما این وضعیت همیشگی نماند. بعد از مدتی، هزینه‌های سالن افزایش یافت و دیگر به او برای کلاس‌ها زمان ندادند. درِ سالن شهید رجایی به روی او بسته شد، اما انگیزه‌اش را از دست نداد. 

 

درخشش زیر سایه محرومیت‌ها

 

ورود به مدارس و پیدا کردن استعدادها

مسیر تازه‌ای را در مربیگری پیش گرفت. حدود دو سال پیش در آزمون تربیت‌بدنی آموزش‌وپرورش شرکت کرد و بعد‌از گرفتن مدرک، با همان گواهی وارد فضای مدارس شد؛ فضایی که به‌قول خودش باعث آشنایی او با دختر‌های بااستعداد منطقه شد.

اولین تجربه‌هایش در مدارس شهید‌کاوه و مدرسه شهید‌جعفری خیابان شهید‌دهنوی شکل گرفت. بعدتر، کارش گسترده‌تر شد و به مدارس با پایه‌های بالاتر رفت؛ پایه‌های دهم تا دوازدهم، و حتی مدتی هم در هنرستان شهید‌قاسم سلیمانی فعالیت می‌کرد.

دنبال دختر‌هایی بودم که علاقه بیشتری به ورزش داشتند و به فکر تشکیل تیم کبدی بودم

اما او فقط یک مربی تربیت‌بدنی نبوده است؛ از همان روز‌های اول که وارد مدرسه شد، چشمش دنبال دختر‌هایی می‌گشت که می‌توانند در میدان رقابت بدرخشند. خودش می‌گوید: نمی‌خواستم فقط مربی بچه‌ها باشم. همیشه استعدادیابی هم می‌کردم. دنبال دختر‌هایی بودم که علاقه بیشتری به ورزش داشتند و به فکر تشکیل تیم کبدی بودم.

رابطه‌اش با بچه‌ها هم از جنس مربی و شاگرد نبود. طرح رفاقت می‌ریخت؛ با آنها حرف می‌زد، می‌خندید، پای درد‌دل و دغدغه‌هایشان می‌نشست. رفته‌رفته این صمیمیت، لباس رسمی مربیگری‌اش را کنار زد و جای خودش را به دوستی واقعی داد. همین رابطه گرم و صادقانه باعث شد که دختر‌ها دل بدهند به کبدی؛ رشته‌ای که شاید اگر مربی دیگری معرفی‌اش می‌کرد، جدی‌اش نمی‌گرفتند.

اما درست وسط این مسیر رو‌به‌جلو، یک مشکل بزرگ دوباره سر راهشان سبز شد؛ نبود مکانی برای تمرین. او توضیح می‌دهد که نداشتن مکان مشخص برای تمرین، بیشترین ضربه را به این تیم زده‌است؛ «قبلا شاگرد‌های من ۵۳نفر می‌شدند، اما چون مکانی برای تمرین نداریم و حسینیه هم فضای کمی دارد حالا به پانزده‌نفر رسیده‌اند. تمام دغدغه من این است که این استعداد‌ها زیر سایه بی‌توجهی مردم و نهاد‌ها از بین نروند و پرورش پیدا کنند.»

 

جایی برای تمرین پیدا نمی‌کردیم

داستان پیدا‌کردن یک مکان ثابت برای تمرین، خودش یک روایت طولانی و جداست؛ روایتی پر از در بسته و آدم‌هایی که انگار حقی برای ورزش دختر‌های نوجوان قائل نمی‌شوند. زهرا با خودش فکر می‌کرد «کبدی که تجهیزات خاصی نمی‌خواهد. بچه‌های محله هم که توان مالی برای سالن‌های گران ندارند. بوستان‌های بانوان می‌توانند گزینه‌های مناسبی برای تمرین باشند.».

اما واقعیت خیلی سخت‌تر از این تصور ساده بود. اولین مقصدشان بوستان بانوان پارک رجا بود. هنوز جلسه اول شروع نشده نگهبان پارک جلویشان سبز می‌شود و خیلی ساده دستور می‌دهد که از پارک خارج شوند. زهرا می‌گوید: اصلا فکرش را نمی‌کردم. جلو بچه‌ها خجالت‌زده شدم؛ انگار کاری خلاف انجام داده بودیم!

آنها راهی بوستان بانوان پارک ملت شدند، اما آنجا حتی اجازه ورود هم پیدا نکردند. جمعیت بچه‌ها را که دیدند، همان دم در ورودی مانع شدند. همین سناریو در بوستان وحدت و پارک نصرت هم تکرار می‌شود. در آخرین تلاششان چندنفر چندنفر، جدا جدا وارد شدند و طوری رفتار کردند که انگار تیم نیستند و بعد آرام‌آرام به هم ملحق شدند. اما این ترفند هم جواب نداد. هر بار که جمع می‌شدند، نگهبان جلو می‌آمد و توضیحاتشان را نصفه‌نیمه قطع می‌کرد.

زهرا می‌گوید: هرچه می‌گفتیم این یک مدل بازی است و داریم تفریح می‌کنیم، اصلا همکاری نمی‌کردند. وقتی از پارک‌ها ناامید شدند، رفتند سراغ سالن‌های ورزشی محله. اما آنجا هم اوضاع چندان فرقی نمی‌کرد.

در سالن رجایی خیابان دهنوی، مسئول سالن حتی دختر‌ها را ورزشکار حساب نمی‌کرد. برخورد‌های سرد، بهانه‌جویی‌های پی‌در‌پی، و رفتار‌هایی که گاهی از مرز بی‌احترامی هم رد می‌شد؛ «می‌گفتند اینجا آشغال می‌ریزید! در‌صورتی‌که ما بعد تمرین همه‌جا را تمیز می‌کردیم. فقط می‌خواستند ما را با هر بهانه از سالن بیرون کنند.»

 

از ما حمایت نکردند، اما مقام‌آور شدیم

بعد از به بن‌بست رسیدن‌های پشت‌سرهم، زهرا و تیمش تصمیم گرفتند راه دیگری را امتحان کنند و این‌بار سراغ هیئت‌امنای مساجد محله رفتند. تصورشان این بود که مسجد، به‌عنوان یک فضای فرهنگی محلی، شاید پناه امنی برای فعالیت ورزشی دختر‌ها باشد. آنجا هم در‌های همکاری باز نشد. در مسجد جوادالائمه (ع) در خیابان دهنوی، چندجلسه اول را با سختی، اما بدون مزاحمت پشت سر می‌گذارند. اما هیئت‌امنا اعلام می‌کنند که درست نیست دختر‌ها در مسجد تمرین کنند. دختر‌ها که نمی‌خواهند بهانه‌ای دست کسی بدهند، هر جلسه با چادر و حجاب کامل برای تمرین‌ها وارد مسجد می‌شدند، اما حتی این هم مانع مخالفت‌ها نشد و در‌نهایت از تمرین در آنجا هم منع شدند.

آنها در چند مسجد دیگر نیز همین مسیر را طی کردند؛ در هر مسجد، چند‌جلسه‌ای تمرین می‌کردند و بعد‌از مدتی با یک نه قطعی روبه‌رو می‌شدند. با همه این سختی‌ها و تمرین‌های جسته گریخته، با همه رفت‌وآمد‌ها و ناامیدی‌هایی که هر بار ته دلشان می‌نشست، باز هم عقب نکشیدند. انگیزه‌شان قوی‌تر از محدودیت‌ها شد، آن‌قدر قوی که می‌توانستند از دل همین تمرین‌های پراکنده، مقام‌های شایان‌توجهی به‌دست بیاورند. حالا کلی مقام استانی در مسابقات المپیاد ورزشی بانوان مشهد دارند.

این موفقیت‌ها فقط یک افتخار نیست؛ ما غیرممکن را ممکن کردیم

اما می‌گویند که مهم‌ترین مقامشان را امسال به‌دست آورده‌اند. آنها در مسابقات کبدی استعداد برتر دختران کشور در اردبیل مقام اول را کسب کردند. دختر‌ها امسال در مسابقات استانی نیشابور هم روی سکوی قهرمانی ایستاده و مقام اول را به دست آورده‌اند.

زهرا می‌گوید: این موفقیت‌ها برای گروهی که نه سالن دارند، نه تاتامی، نه حمایت می‌شوند و نه حتی فضایی ثابت برای تمرین دراختیارشان است، فقط یک افتخار نیست. ما کار غیرممکن را ممکن کردیم.

 

درخشش دختران کبدی‌کار محله شهیدمعقول زیر سایه محرومیت‌ها

 

بارزمان، فقط یک مربی نیست

حدیثه یوسف‌خانی، متولد سال ۱۳۸۹

دو سال است که کبدی کار می‌کنم؛ دوسالی که شاید از بیرون اندک به نظر برسد، اما برای من پر از تجربه و تغییر بوده است. دو سال پیش خانم بارزمان، معلم ورزش ما، در مدرسه از من تست گرفت و گفت استعداد خوبی دارم. راستش را بخواهید، همان روز حس کردم این رشته می‌تواند چیزی فراتر از یک ورزش ساده برای من باشد.

کبدی برایم فقط ورزش نیست؛ ترکیبی از هیجان، انرژی و حتی یک جور بازی سرگرم‌کننده است. قبل از این، کونگ‌فو کار می‌کردم. آن را هم دوست داشتم، اما حالا حس می‌کنم کبدی به من نزدیک‌تر است. هم‌تیمی‌بودن، دویدن، تاکتیک داشتن و هوشیاری... همه‌اش کنار هم باعث شد که به این رشته علاقه‌مند شوم.

تا امروز در پنج مسابقه شرکت کرده‌ام و خوشبختانه در همه‌شان مدال آورده‌ایم. آخرین مسابقه‌ام، مسابقه کشوری اردبیل بود؛ جایی که به تیم نوجوانان مشهد معرفی شدم و با هم به مقام اول دست یافتیم.

اگر بپرسید دلیل موفقیتم چیست، بدون لحظه‌ای تردید می‌گویم خانم بارزمان. او فقط یک مربی نیست؛ کسی است که همیشه، در همه شرایط، پشت ما ایستاده. هیچ‌وقت نمی‌گذارد ناامید شویم یا کم بیاوریم. وقتی جایی برای تمرین نداریم، خودش دنبال راه چاره می‌افتد. وقتی خسته‌ایم، با چند کلمه ساده دوباره انرژی‌مان را برمی‌گرداند. حتی وقتی خودمان به خودمان شک داریم، او باورمان دارد.

 

درخشش دختران کبدی‌کار محله شهیدمعقول زیر سایه محرومیت‌ها

 

حرفه‌ای و دلسوز

مریم رحیمی‌نژاد، متولد سال۱۳۹۰

همیشه می‌گویم اگر ما می‌بریم، نصفش به خاطر ذهن و تجربه مربی‌مان است

حدود یک سال است کبدی کار می‌کنم. همه‌چیز از روزی شروع شد که خانم بارزمان در مدرسه از من تست گرفت. قبل از آن فقط دوومیدانی کار می‌کردم و راستش حتی نمی‌دانستم رشته‌ای به نام کبدی وجود دارد. وقتی اولین‌بار تمرین کبدی را تجربه کردم، فهمیدم در این ورزش چیز‌هایی هست که در هیچ رشته دیگری پیدا نمی‌شود؛ سرعت، تمرکز، جرئت و....

خانم بارزمان همان روز اول گفت که استعداد دارم و همین جمله برایم شد انگیزه‌ای که مسیرم را عوض کنم. با کمک او آن‌قدر پیشرفت کردم که خیلی زود به مسابقات کشوری معرفی شدم و خوشبختانه به همراه تیم توانستم مقام هم کسب کنم. هنوز هم باورم نمی‌شود که فقط در یک سال چنین راهی را طی کرده‌ام.

خانم بارزمان واقعا یک مربی معمولی نیست؛ خیلی حرفه‌ای کار می‌کند. تاکتیک‌ها و ریزه‌کاری‌هایی را به ما یاد می‌دهد که کمتر مربی‌ای بلد است. خیلی وقت‌ها وسط مسابقه، همان ترفند‌هایی که او یادمان داده است باعث می‌شود نتیجه بازی عوض شود. همیشه می‌گویم اگر ما می‌بریم، نصفش به خاطر ذهن و تجربه مربی‌مان است.

اما چیزی که از حرفه‌ای‌بودنش مهم‌تر است، دلسوزی‌اش است. شهریه‌ای که از ما می‌گیرد، خیلی ناچیز است و حتی از خیلی از بچه‌هایی که توان پرداخت ندارند، هیچ شهریه‌ای نمی‌گیرد. واقعا یک‌جور‌هایی از جیب خودش دارد این تیم را می‌چرخاند. او گاهی در مدارسی که کار می‌کند، هم بین تیم‌های کبدی مدارس، مسابقات بین‌مدرسه‌ای می‌گذارد و از جیب خودش سالن اجاره می‌کند تا بچه‌ها حرفه‌ای‌تر شوند.

خیلی‌وقت‌ها که در پارک‌ها تمرین می‌کردیم، موقع برگشت، با اینکه خودش خسته بود، یکی‌یکی با ما هم‌مسیر می‌شد. سوار اتوبوس می‌شد، بچه‌ها را تا نزدیک خانه‌شان می‌رساند و بعد تازه خودش برمی‌گشت خانه.

 

* این گزارش دوشنبه ۲۷ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۶۰ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44