این آزاده تعریف میکند: عملیات خیبر بود؛ کنار آب سنگر گرفته بودیم و بچهها همه یکییکی شهید میشدند.شهیدپروانه به سمت نیروهای خودی آمد و دستور داد تسلیم شویم اما رزمندهها قبول نمیکردند.
بچه کوچه جوادیه ۳ سال است که شروع کرده به ثبت مفاهیم و مصادیق «همسایگی» در محله قدیمیاش؛ از جمعآوری اسناد و عکسها گرفته تا مصاحبه با قدیمیهای محل.
محمدعلی امامدادی سالهاست بازنشسته شده اما همیشه حواسش به درختان و فضای سبز هست. میگوید: در خیابان دور میزنم و اگر کسی مسافرت بود یا فراموش کرده بود به درختانش رسیدگی کند، آنها را آبیاری میکنم.
طاهره آینهدار، مادر شهیدغلامرضا ابراهیمی تعریف میکند: بیرون از خانه بودم که گفتند چند نفر برای دیدنت آمدهاند. قلبم گواهی میداد که آمدهاند خبر شهادت پسرم را بدهند. هنگامیکه وارد خانه شدم پرسیدم «غلامرضایم شهید شده؟»
ننهزرگل میگوید: همسرم برای فرزند پسر نذر کرد و از سال ۵۰ هرسال شب عاشورا دیگ نذریمان به راه است. ۵۳ سال است که نذرمان را ادا میکنیم، حتی بعد از فوت همسرم آن را ادامه دادهایم. ۲۸ سال آبگوشت نذری میدادیم، اما از دهه۷۰ به رسم مشهدیها شله میدهیم.
وقتی پنج سال داشت، بهخاطر بمباران، مدتی به مشهد نزد پدربزرگ و مادربزرگ میآید، اما الیاس صفاردزفولی که نمیتوانست خاطرات تلخ اهواز را فراموش کند، بهمحض شنیدن صدای هواپیما برروی زمین دراز میکشید.
عباس ساعی شاعر است و معلم و سالها در میان کتابهایش و قصههای محله امامهادی (ع) زندگی کرده است. او قصه حبیباللهی، ارباب خوشنام و رعیتنواز بحرآباد قدیم (محله امامهادی (ع) جدید) را خوب میداند.
این خیًر نیکوکار از همان زمانی که با چشمانش فقر و فلاکت مردم را دید، خیلی دوست داشت به آنها کمک کند و حالا سرپرستی هزارخانواده فقیر و فرزند یتیم را برعهده دارد.
حسین آقای شریف روحانی میگوید: آقاشاه برای روضهها یک ترکه چوب از درخت حیاط خانه میکند. دم در میایستاد و مهمانان را خوشامد میکرد. هرکس که وارد میشد، آرام با ترکه بر شانهاش میزد و خوشامد میگفت.
آقاسیدحسن تفقد باوجود کم سنوسال بودن، نقش کمکی برای مادرش داشت: پارچهها که شسته میشد، با مادر ریجه میکشیدیم و پردهها را پهن میکردیم. ناهار هم همانجا نان و سکنجبین، اشکنه یا ناندوغ میخوردیم.
۵۶سال از روزهای تشکیل هیئت جعفرآقا و دوستانش از معتبرترین هیئتهای محله عامل گذشته است. زندگی در خانواده مذهبی باعث میشود او به فکر تأسیس هیئت بیفتد.
لیلا محمدزاده از سال۷۵ وارد آموزشوپرورش استثنایی شده است. به قول خودش بهازای هر روز کار، خاطرهای با آنها دارد. اما خاطره اولین سال خدمتش که شاگردش حسن رقم زد، هنوز برایش انرژیبخش است.
میترا ارزمانزاده تعریف میکند: احساس کردم قصد زن خیلی جدی نیست، اما جای آزمون و خطا نبود؛ سعی کردم میلیمتری به او نزدیک شوم، اما با پرواز یک کبوتر از پشت سرم، ماجرا بهطور کلی عوض شد.
بعد از طواف اول، درست در پشت مقام ابراهیم از شدت گرما و ازدحام جمعیت روی زمین افتادم. خیلی سریع برادران بنگلادشی و مصری دور من حلقه زدند. آب روی سر و صورتم ریختند.
محمدحسین امینی تعریف میکند: همه دوستان و آشنایان به پدرم میگفتند که راهانداختن کسبوکار در این خیابان سوتوکور فایدهای ندارد، او، اما پیشبینی میکرد که این خیابان یک روز تبدیل به بورس کلیفروشهای مواد غذایی مشهد شود که درست از آب درآمد.
زهراخانم تعریف میکند: ما در روستا هم برق داشتیم، هم آب و هم گاز لولهکشی، اما به اینجا که آمدیم نه آب داشتیم، نه گاز و نه برق. دوباره رفتیم سراغ دبههای آب و نفت و چراغ والور.
حاجاکبر نعیمیپور تعریف میکند: وقتی کفش ملی سال ۱۳۴۵ آمد، در کمتر از دوسال بیشتر کارگاهها تعطیل شدند. کفش ملی دهبیست شعبه اطراف حرم زد. مجبور شدم دور کفاشی را خط بکشم.
سیدعبدالرحیم و عادله، پدر و مادر شهید سیدمهدی نعمتی هر سال در روز عید غدیر سر صبح بر سر مزارش در بهشترضا (ع) حاضر میشوند و مزارش را گلباران میکنند.
حاج ناصر زارعپور مهریزی، با ۴۷سال سابقه، قدیمیترین کاسب کوچه حمام باغ است او از خاطرات گذشته این محله میگوید؛ از ۱۳سال شاگردیاش برای یادگرفتن نجاری تا مراودات دیروز و امروز اهالی با یکدیگر.
احمد تشدیدی تعریف میکند: حدود سال۷۶ بود که بعداز دوندگیهای بسیار بالاخره اولین اتوبوس به محلهمان آمد. مردم خیلی خوشحال بودند؛ چون دیگر قرار نبود مسیر طولانی را در خیابان خاکی پیاده بروند.