دکتر ماسیس میکائیلیان، متولد1311 در اصفهان است. مردی که اتفاقات روزگار و تلخی و خوشی آن را با چشمان خود دیده است. او در معرفی خود میگوید: پدرم کارمند اداره پست و تلگراف بود و سال 1318 ما را به مشهد آورد. در محله سرشور ساکن شدیم. خانه ما نزدیک به بازار بود. از همان کودکی علاقه خاصی به پزشکی داشتم و هنوز کشیدن نیش زنبورهای گاوی را به یاد دارم که وقتی انجام میدادم در پاسخ به سؤال دیگران درباره این کار میگفتم اینها بیماران من هستند و باید خوب شوند.
اول خبرش را آوردند، بدون جنازه. خانهمان فرش نداشت. برای همین مراسم را در خانه برادر سیدموسی گرفتیم. یادم نیست چقدر طول کشید؛ شاید یک ماه، که جنازهاش را آوردند. گوشه سردخانه مانده و شناسایی نشده بود. آخر، نه سر داشت و نه دست و پای سالم. من که پیکرش را ندیدم.
سیدحسن موسوی مجموعهدار اشیای عتیقه است که با عشق به میراث کشورش تمام عزم خود را برای حفظ میراث ایران زمین جزم کرده است تا که شاید با جمع آوری این مجموعه عظیم از تاریخ ایران بتواند بذر هویت ایرانی و میراث کهن ایران باستان را در دلهای جوانان و نوجوانانی که روز به روز از فرهنگ خود فاصله گرفتهاند بکارد.
غلامرضا اربابی، زاده سیستان است. او میگوید: من سه بار تصادف سخت کردهام. جنگ رفتهام. قرار نبوده که 58 سال از خدا عمر بگیرم. سرنوشت من میتوانست همین معلولیت باشد، ولی به دلیل تصادف. همه معلولان قابل احترام هستند، ولی من راهم را انتخاب کردم. زخم زبان هست، ریشخند هست و سخت هم هست. جوانهای حالا تحملشان کمتر است، ولی اگر موفق شوند کارشان بینهایت از کاری که ما کردیم ارزشمندتر است.
اگر برای آرشیوم میلیاردها تومان هم پول بدهند آن را واگذار نمیکنم. گاهی با خودم فکر میکنم آرشیوم را هم که بفروشم با پولی که به دست بیاورم میخواهم چه کار کنم. باز دوباره به سراغ خرید آرشیو میروم. هر کسی به چیزی اعتیاد دارد. یکی به سیگار، یکی به چای، یکی به خرید کردن، اعتیاد من هم به جمعآوری آرشیو است. روزی که مادرم به خواستگاری همسرم رفت و آنها پرسیدند داماد چه دارد؟ او گفته مال و منال خاصی ندارد. اما تا دلتان بخواهد کتاب و مجله دارد.
سیدعلی طباطبایی، متولد متولد محله محمدآباد است و ساکن قدیمی پایین پای حضرت. دوران کودکی و نوجوانی او در مدرسه ناصرخسرو در همین منطقه میگذرد. از سیزدهسالگی هم تحصیل در حوزه را شروع میکند. مداحی و خواندن برای اهل بیت(ع) را هم بنا به استعداد و علاقهاش از همان سن و سال آغاز میکند. همزمان با مداحان پیشکسوت معروف خراسانی آن دوره هم ارتباط میگیرد و از آنها شیوه درست مداحی را میآموزد. در بحبوحه انقلاب و حوالی آن سالها به وادی سیاست هم پا میگذارد و با پخش اعلامیه، شبنامه و... فعالیتهایش را ادامه میدهد.
آرشیو تخصصی کانون میثاق شهدا در محله آبکوه محل نگهداری محتوای دستهبندی شده با مستندات روزنامههای مشهدی و ملی از نیم قرن پیش تاکنون و با موضوعات مذهبی، دینی، اعتقادی، علمی و پزشکی است. این مکان بیشتر شامل روزنامههایی است که از زمان انقلاب تاکنون توسط دکتر فتاحی گردآوری و دستهبندی موضوعی شدهاند. اینجا مکانی مناسب با تعداد بسیاری کتاب و بیش از 300جلد آرشیو روزنامهای برای تحقیق و تفحص دانشجویان و محققان به شمار میآید.
جابر وظیفهشناس، فرمانده پایگاه شهدای مدافع حرم با 30سال سن و داشتن مدرک کارشناسی علوم اجتماعی شش سال است که در مدارس مختلف درس میدهد. علاوهبراین در مرکز علوم قرآنی آستان قدس هم فعالیت دارد. چند سالی نیز هست که عضو شورای اجتماعی محله سرافرازان شده است. او که خود را در همه حال بسیجی میداند فعالیتهای بسیاری را در مدتی که کرونا شیوع پیدا کرده در محله انجام داده است.
بعد از برادرم همسرم راهی جبهه شد. من ماندم و سه فرزند کوچک. او میگفت خدا یار و یاور شماست. من باید از انقلاب و این سرزمین دفاع کنم. یادم میآید آن زمانها یک گوشمان به در خانه بود، تا خبری یا نامهای از مردانمان که در جنگ بودند به دستمان برسد. همسرم بار آخری که رفت گفت عملیات است. 20روز از عملیات گذشته بود و همه دوستانش برگشته بودند و همسرم برنگشته بود. به خانه یکی از دوستانش رفتم تا سراغش را بگیرم. او گفت مجروح و شهیدشدنش را دیدهام اما دیگر از او خبری ندارم.
توزیع نوار سخنرانی امام(ره)، اعلامیه و مبارزه علیه نظام ستمشاهی تنها گوشهای از اقدامات این زوج جوان در بحبوحه انقلاب بود. آنها با اشراف بالایی که به اهداف رژیم و ستمگریهایش پیدا کرده بودند، در جلسات خصوصی به سخنرانی در میان دانشجویان میپرداختند و هرروز بر شمار مبارزان انقلاب میافزودند. هردو معلم بودند و در طرقبه تدریس میکردند و منزلی نیز در تهپلمحله داشتند که زندگی خود را در کنار بچهها در آن میگذراندند.
خراسانی احترام زیادی برای کتاب قائل بود طوری که فرزندانش هیچ وقت ندیدهاند او در حالت درازکش کتاب بخواند. او همیشه روی زمین مینشست و با گذاشتن کتاب روی رحلهای قرآنی به مطالعه آن میپرداخت. اکنون کتابهای مرحوم خراسانی سر از زندان مشهد درآوردهاند تا همچنان موجب انسانسازی و فرهنگسازی شوند و همانطور که او در قید حیاتش معتقد بود «مطالعه، همنشینی با بزرگان است»، فرصت این همنشینی برای زندانیان فراهم شود.
پدرو مادرم میخواستند من را باقیمت سالانه ۷۰۰ تومن به آن مرد کرایه بدهند. تعداد بچهها زیاد بود و خرج و مخارج بالا. پدرم از پس هزینههایمان بر نمیآمد، اما من دلم راضی نمیشد. هرچه میگفتم آنجا نمیروم حریف خانواده نمیشدم. شبی که قرار بود من را به خانه آن روستایی بفرستند به مشهد فرار کردم.
تمایلی برای بیان خاطرات بد ندارد. انگار همین الان در همان صحنهها قرار میگیرد. چهرهاش ناگهان درهمکشیده و غمگین میشود. میگوید: حادثه خیلی تلخی بود که مریضم کرد. مردی بر اثر سوءظن، ابتدا 2فرزند کوچکش را در آشپزخانه حبس و در را روی آنها قفل کرده و بعد همسرش را به حمام برده و رگ دست او و خودش را زده بود.حادثهای که ابعاد رسانهای به خود گرفت و معمای آن بعد از 15روز حل شد.
سربریدن بچههای انقلابی و پاسدار در مراسم عروسی و اقدام به نسلکشی در مریوان و نقده و سنندج با کمک نیروهای کرد عراق و سوریه، خون هر وطنپرستی را به جوش میآورد. با اینکه علیاصغر زخمی بود و تازه از کردستان برگشته بود، اهل خانه انتظار داشتند من در منزل بمانم و به تیمار برادر مجروحم بپردازم، اما نمیتوانستم خود را مجاب به ماندن کنم. آنقدر اصرار کردم تا مادر و پدرم راضی شدند، بعد از آن به همراه چند نفر از بچههای محلهمان که در مجموع هشت نفر بودیم.
جواد خشکی میگوید: یکی از اهداف زندگی من همیشه این بوده است که بتوانم مشکلی از مشکلات مردم را رفع کنم، اما اینکه چقدر تاکنون موفق بودهام یا نه قضاوتش با خداوند است! در کنار حضور مستمر در مسجد همیشه سعی کردم از افرادی که تمکن مالی دارند کمکهای نقدی و غیرنقدی را تهیه و جمعآوری کنم و میان افراد نیازمند محله با حفظ آبرو و عزت نفسشان توزیع کنم.
در سال 1378 از سپاه بازنشست شدم، اما 2سال قبل از بازنشستگی کارخانه تولید قطعات دفاعی، خودرویی و گازی را در جاده کلات راه اندازی کردم. یکی دو سال اول راه اندازی کارخانه، 3نفر بیشتر نبودیم، اما آرام آرام به تعداد نیروها و وسعت کارخانه اضافه کردم. موفق شدم عنوان بزرگترین تولیدی قطعات شرق کشور را کسب کنم.
در علمیاتی پلاکم گم شد.به تعاون مراجعه کردم و دوباره پلاک گرفتم و مسئول تعاون روی اسمم خط کشید و در آخر دفتر یادداشت کرد که دوباره پلاک گرفتهام. هنگامی که پدرم شهید میشود، دفتر را نگاه میکنند و میگویند خبری از بهدگانی نداریم، روی اسمش خط قرمز کشیده شده. این خبر را به مادرم میدهند. آنها هم تصور میکنند که شهید یا مفقودالأثر شدهام.
نانواییها، بقالیها، کارگران وکارمندان و همه و همه مثل یک روز عادی به کار مشغول شدند اما روز یکشنبه ۱۰دی سال ۵۷ همه چیز عادی نبود.
پدرش بهدلیل فعالیتهای انقلابیای که داشتند برایشان دوربین خریده بود و عباس و برادرش از هر چیزی که میدیدند عکس میگرفتند. آنها به دنبال ثبت و ضبط خاطرات و وقایع اطراف بودند.عباس در آن زمان 17ساله بود، اما بهتبع آنچه از خانوادهاش آموخته بود حضور فعالی در راهپیماییها و برنامههای انقلابی داشت.
هیچ وقت فرزندانش نفهمیدند مادر این همه انرژی را از کجا میآورد چون علاوهبر خدمت در پشت جبهه هیچ وقت برایشان کم و کاستی نگذاشت و آب در دلشان تکان نخورد. او خودش را مادر تمام رزمندگان میدانست و با همان دغدغههای یک مادر به دنبال فراهمکردن مایحتاج و نیازهای سربازان در پشت جبهه بود. همه خانمهای محله را بسیج میکرد تا برای رزمندگان کاری انجام دهند. خودش که در بافندگی مهارت داشت لباسهای بافتنی را نظارت میکرد تا در صورت مشکلدار بودن آنها را بشکافد و درست کند.