
همه ما در پستوی ذهن، خاطراتی خوش از بهمنماه به یادگار داریم. آذینبندی کوی و برزن، پخش سرودهای انقلابی از بلندگوهای مدارس و مساجد و برپایی مراسم جشن و نورافشانی در گوشهوکنار شهر از فرارسیدن سالگردِ ماه پیروزی خون بر شمشیر و مشت بر گلوله خبر میدهد.
سالها از آن ایام پرآشوب، اما تاریخساز بهمن ۵۷ میگذرد و انقلاب اسلامی با وجود تمامی کمبودها در حال پشت سر گذاشتن دهه چهارم حیات خود قرار دارد، با این وجود هنوز هرساله با فرا رسیدن ایام دهه فجر، شهر رنگو روی تازهای به خود میگیرد. همهجا چراغانی میشود و مردم خوشحالتر به نظر میرسند.
میخواهند پاس بدارند سنت گذشتگان خود را در رقم زدن یکی از بزرگترین و مردمیترین انقلابهای قرن گذشته. همین ایام بهانهای شد تا پای صحبت دو تن از ریشسفیدان و معتمدان محله رضائیه بنشینیم و خاطراتی را که از آن روزهای پرآشوب دارند، مرور کنیم.
محمدرضا مهدیزادهباغدار، شصتوپنجساله و ساکن خیابان گلریز در محله رضائیه، نخستین کسی است که با او گپوگفت میزنیم. او که خانوادهاش، نسلاندرنسل ساکن همین محل بودهاند و به گواه پسوند فامیلیشان، به کار زراعت و کشاورزی اشتغال داشتهاند، خاطرات بسیاری از آن ایام دارد.
وی در ابتدا به سالهای قبل از انقلاب سرکی کشیده و میگوید: اواخر حکومت پهلوی دوم بهدلیل افزایش سریع قیمت نفت و درپی آن افزایش درآمدهای حکومت، خوی استبدادی محمدرضا هم تقویت شده بود. یادم هست از اوایل دهه ۵۰ شاه حزب جدیدی به نام رستاخیز را ایجاد کرد و خواستار عضویت مردم در آن شد.
دولت هم هزینه و تبلیغات زیادی برای پیوستن شهروندان به این حزب میکرد و این درحالی بود که در میان عامه، طیفهای مختلفی اعم از اسلامگرایان، کمونیستها و مجاهدین فعال بودند. دامنه این تبلیغات به مدارس هم کشیده شده بود و معلمهای ما تلاش میکردند دانشآموزان را برای پیوستن به آن ترغیب کنند. میگفتند بروید عضو حزب شوید، برای پیشرفت در کار و آیندهتان خوب است!
از همین سالها کمکم احساس میشد که خفقان بیشتر شده و رژیم پهلوی در سراشیبی قرار گرفته است؛ بهویژه از آغاز سال ۵۷ دیگر آشکار بود که حالوهوا عوض شده است و با ورود امامخمینی به ایران، ورق کاملا برگشت.
آن سالها در عین نابرابری و مشکلات، زندگی در جریان بود. عامه مردم به هم نزدیک و با هم همدل بودند. اگر مشکلی برای کسی پیش میآمد، دیگران به او کمک میکردند. دروغ و تظاهر کم بود. اینها همه برکت میآورد، اما الان با وجود آنکه همهچیز هست، انگار هیچچیز نیست. مردم راحتطلب شدهاند.
دنبال هر کاری نمیروند. چشموهمچشمی زیاد شده است و همه درگیر مشغلههای ساختگی هستند. دیگر آن همدلی گذشته دیده نمیشود و مردم بهنوعی از هم دور شدهاند. این تلنگری است که مهدیزاده به ما میزند و ادامه میدهد: ایام وقوع انقلاب من تقریبا ۱۵ سال داشتم و در دوره دبیرستان، مشغول به تحصیل بودم.
درگیریها میان مردم و نیروهای طرفدار شاه و ساواک از اوایل پاییز و بهویژه زمستان، شدت گرفته بود. پدرم با وجود آنکه بسیار مذهبی و از خادمان امامرضا (ع) بود، بهدلیل خطراتی که وجود داشت، بر حسب وظیفه پدری به من هشدار میداد و سعی میکرد مانع حضورم در راهپیمایی شود، اما من در این زمینه حرفش را نشنیده گرفته و همانند دیگر همسنوسالان خود، معمولا در تظاهرات شرکت میکردم.
به یاد دارم در کوچه ما زنی با دو فرزند پسرش به کار تولید بُرس کفش مشغول بود. دهم دی، زدوخورد خیابانی شدت گرفت. صبح همان روز در کوچه، شاهد بودم که یکی از پسران این خانواده برای شرکت در راهپیمایی عازم مرکز شهر میشد. با هم خوشوبش کوتاهی داشتیم و پس از آن بهسمت راهپیمایی حرکت کرد. بعدازظهر همان روز او که اسمش محمد مرادی بود، به شهادت رسید و بهعنوان اولین فرد از محله ما جان خود را در راه انقلاب تقدیم کرد.
محمد پسر خوبی بود و شهادتش برای ما افتخار بود. حوادث اطراف استانداری را هم به یاد دارم. در این روز یک تانک ارتش شاهنشاهی بهسمت مردم حمله کرد و در شلوغی، هیجان و برخوردهای ایجادشده چند تن به شهادت رسیدند.
عصر امروز، عصر ارتباطات است. جهان به دهکدهای کوچک تبدیل شده است. رسانههای جمعی، تکنولوژیهای ارتباطی و فضای مجازی وضعیتی را فراهم کردهاند که مردم بهسرعت از اخبار سرتاسر جهان مطلع میشوند.
تعریف میکند: زمان انقلاب این امکانات گسترده نبود. مردم معمولا ازطریق شبنامه و اطلاعیههایی که جوانان انقلابی به داخل خانههای مردم میانداختند، از زمان و مکان راهپیماییها مطلع میشدند. خاطرم هست یکی از دوستانم دستگاه کوچکی داشت که کارکرد آن شبیه بیسیم بود. ازطریق همین دستگاه، صدای راهپیمایان را بر روی موج خاصی از رادیو میفرستادیم تا مردم بتوانند از اخبار باخبر شوند.
مهدیزاده به اوضاع کنونی کشور هم اشاره میکند و ادامه میدهد: خداراشکر بعد انقلاب پیشرفتهای زیادی حاصل شده است، اما نابسامانیهایی هم وجود دارد. فقر هست که خود ناامنی و فساد را بهدنبال دارد. مسئولان باید همت کرده و با ایجاد اشتغال و همچنین توزیع عادلانه درآمدها، رضایت عمومی را بیشتر کنند. اکنون مسئولان کشور ما از تجربه خوبی برخوردار هستند، اما انرژی و نیروی گذشته را ندارند، لذا بهتر است به نسل جوانتر هم اعتماد کرده و اداره امور را به آنها واگذار کنیم.
مهدی عابدزادهسعیدی، روحانی مسجد امامرضا (ع) که متولد سال ۱۳۱۳ میباشد، دیگر کسی است که با ما همکلام میشود. عابدزاده که از سال ۱۳۴۲ ساکن رضائیه بوده است، نیز در ابتدای سخنانش نقبی به گذشته میزند و میگوید: انقلاب درواقع از حادثه گوهرشاد و دستورِ برداشتن چادر ریشه گرفت.
در این واقعه بود که برای نخستینبار افرادی در حمایت از اعتقادات و در مقابله با رژیم پهلوی بهپا خاستند و قیام کردند. جرقه دوم هم درپی حوادث و اتفاقاتی که پس از تبعید امام به ترکیه و سپس فرانسه روی داد، زده شد. اعتراضات مردم را در این مدت اگرچه رژیم بهظاهر سرکوب میکرد، اما درواقع وجود داشت و مانند آتش زیر خاکستر بود.
از اواخر سال ۵۶ کمکم اعتراضات ضدپهلوی روند علنیتری به خود گرفت و مراسم چهلم شهدا پشتسر هم و در شهرهای مختلف باشکوه برگزار میشد.
عابدزادهسعیدی ادامه میدهد: یادم هست در یکی از روزهای اواخر پاییز در حال راهپیمایی از سمت بالاخیابان به سوی حرم بودیم که درگیری ایجاد شد. ماموران رژیم برای متفرق کردن مردم گاز اشکآور بهسوی جمعیت پرتاب کردند که یکی از آنها به پای من خورد و بهشدت زخمی شدم.
۹ دی ماه هم در چهارراهشهدا و درکنار منزل آیتالله شیرازی تجمع کرده بودیم که یک ماشین ارتشی شروع به تیراندازی کرد. در این حادثه هم دو، سه نفر شهید شدند. چند روز بعد نیز در بست پایینخیابان، درگیری روی داد که شهیدحنایی از محله ما در این اتفاقات به شهادت رسید.
چیزی که در ایام انقلاب وجودی قوی داشت، همبستگی مردم و آمادگی آنها برای جانفشانی در راه وطن و اعتقاداتشان بود. ادامه صحبتهای عابدزاده موید همین نکته است: ده دی حکومتنظامی اعلام شد. تجمع در شهر ممنوع شده بود و هر کس در خیابانها رفتوآمد میکرد، دستگیر میشد.
همان روز یکی از هممحلیها آمد و گفت باید برویم راهپیمایی کنیم؛ چراکه اگر نرویم، ماموران بقیه مردم را بازداشت میکنند. این آمادگی برای مواجهه با خطر در راستای دفاع از مردم کاملا وجود داشت. آن روز، خانمها پیشقدم شدند و ما هم در پی آنها حرکت کردیم و تظاهرات بزرگی شکل گرفت.
سرهنگی بود که بهدلیل عشق به امام، خانهاش را به قیمت ۱۲ هزار تومان فروخت و قسمت اعظم آن را خرج کرد. خاطره دیگری که از چند روز قبل انقلاب در ذهنم مانده، این است که با فرمان امامخمینی، کارگران شرکت نفت دست از کار کشیده بودند. روز ششم بهمن بود که بهطور اتفاقی، مامور توزیع نفت از کوچه ما رد شد و از او چند گالن نفت خریدم.
دقیقا روز بعد، کمبود نفت در شهر بیشتر شد. من هم به اهالی اعلام کردم هرکه سوخت ندارد، بیاید و از ما بگیرد. در پی این اقدام، چندین نفر به خانهام مراجعه و نفت دریافت کردند، اما بهدلیل برکتی که خداوند قرار داده بود، نهتنها نفت خود ما تمام نشد، بلکه تمام محل از آن استفاده کردند و هیچ کمبودی احساس نشد.
این گزارش دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ در شماره ۲۸۱ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.