زهرا براتی میگوید: وقتی ما به این محله آمدیم، خداراشکر بیشتر خانهها حمام داشت، اما حمام عمومی که به «ننهقربان» معروف بود، هنوز سرپا بود و یکیدوبار اینجا آمدم. الان بخشی از آن را ورثه بازسازی کردهاند و قسمتی از آن هنوز دستنخورده ولی کهنه و قدیمی و متروکه شده است.
سالهاست پنجشنبههای حسن منتظری به این شکل میگذرد؛ زیارت، دیدار با مردم و هدیههایی که شاید ارزش مالی زیادی نداشته باشند، اما برای گیرندهشان میتواند خاطرهای ماندگار باشد.
سال۱۳۴۸ بود که عباس آهور مغازه خودش را راه انداخت و از آن زمان، زندگیاش با عطر شیرینی، گرمای فر و رفتوآمد مشتریهایی گره خورد. تعریف میکند: پلههای خانه حاجآقا فهمیده، دیواربهدیوار قنادی پدرم، پاتوق بچههای کوچه بود.
زهره ایرانمنش خاطرهای دارد از شبی که همسر شهیدش سیدکاظم کمالیسرشت، مرد سالخورده روستایی را که از راهی دور به محلهشان آمده بود، با خود به خانه آورد.
سرهنگ طهماسبی، دوستی و مراوداتی تا زمان شهادت رضا سنجرانی با او داشته و از روزی تعریف میکند که شهیدسنجرانی نگذاشت به توزیعکننده مواد مخدر بیاحترامی شود. میگوید: آقارضا ضعیفکش نبود.
مهدی جعفری میگوید: آنسالها انتهای محمدآباد مستقیم به خیابان عماریاسر و جاده قدیم طرق میرسید و پارکینگ درشکهها و گاریها طرف صدمتری بود؛ که مردم را تا پنجراه پائین خیابان میبردند.
حمید رخشانی، آتشنشان و کشتیگیر سیودوساله، حالا بیشاز چهلمدال رنگارنگ در کارنامه ورزشیاش دارد؛ از مسابقات کشوری گرفته تا رقابتهای بینالمللی. درمیان این مدالها، طلای مسابقات المپیاد جهانی پلیسها و آتشنشانهای جهان در سال۲۰۲۲ جایگاه ویژهای دارد.
کافی است نگاهی به دست سازههای کوچک، مینیاتوری و پر از ظرافت «فاطمه فخار» بیندازید. او با حوصلهای برآمده از عشق و دقتی حیرت انگیز که در ساخت کوچکترین و ریزترین وسایل خانگی به خرج میدهد، زندگی و خاطرات نسلهای گذشته را جان دوباره میبخشد.
برای سیدحسن حیدرینسب، سیدعلی فقط برادری نیست که در بستان شهید شده؛ همان برادری است که بعداز مرگ پدر، تکیهگاه خانه شد. برادر دیگرش، سیدحسین تنها ۱۵ سال داشت که پیکرش سالها در شلمچه ماند و سیدمحسن هم برادری بود که بهدنبال پیکر برادر رفت و شهید شد.
شهید حسین پاکدلخانقاهی در همان چهار سال زندگی مشترکشان صاحب یک فرزند شد، اما هیچ وقت پسرش را ندید. او همیشه به همسرش میگفت میدانم فرزندم پسر است. اسمش را جواد بگذار.
ربابه شمقدری آخرین فرزند حاج علیاصغر شمقدری است؛ خانوادهای که امروز دیگر هیچکدام از سه خواهر و پنج برادرش در قید حیات نیستند و او حالا خودش به نوعی یک تاریخ شفاهی است از سالهای پیش از انقلاب تا دفاع مقدس و سالهای پس از جنگ.
غلامحسین اعتقادی، رزمنده ۸ سال دفاع مقدس، بیش از ۲۰۰ شب است که به نیت شهدا در تجمعات شبانه حضور دارد. میگوید: فقط دو یا سه ماه از ازدواجم گذشته بود که گفتند برای اعزام به جنوب حاضر باش و بدون معطلی وسایلم را جمع و از همسرم خداحافظی کردم.
سکینه اسماعیلینسب میگوید: هر وقت یاد خانه پدریام در کوچه حمیدیه ۱۲ میافتم، خاطرات شیرین دورهمی همسایهها زنده میشود. آن زمان ماه رمضان یا موقعی که فصل پاککردن زعفران بود، هر کدام از همسایهها غذای خودش را میآورد و دورهم جمع میشدیم.
حسن آذرنوش و زهرا علینیا در خاطرات خیلی از دانشآموزان، چهرهای آشنا و مهرباناند؛ زوجی که از سال۱۳۸۹ در مدارس محدوده محله شهید بسکابادی کار کردهاند. حالا با رسیدن مهرماه خاطراتشان در مدرسه که خانه اولشان بوده، را مرور میکنند.
برای ابوالقاسم افخمی مدرسه فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ بخشی از کودکیاش در همان حیاط و کلاسهای درس گذشت؛ جایی که پدرش «بابای مدرسه» بود. همین یک جمله کافی است تا بفهمیم چرا ابوالقاسم از مدرسه، صدای زنگ، نیمکتها و راهروهایش ترسی نداشت.
آقاعلیاکبر حیدریان از همان سالهای جوانی دلش خانوادهای پرجمعیت میخواسته است. خودش میگوید: حتی آرزو داشتم خداوند دوازدهفرزند به من بدهد. حالا ششپسر و سهدختر دارم که هرکدام خانواده خودشان را ساختهاند و نتیجه زندگی آنها شده ۲۷نوه و ۱۳نتیجه برای من.
اوایل دهه۶۰ بود که علی طبری از خیابان امام رضا (ع) به محدوده محله آزادشهر نقل مکان کرد. دو سال بعد، از محل کارش به او قطعه زمینی در محله شریف واگذار کردند و آنها جزو نخستین ساکنان این محله شدند.
محمد مهدی شخصی میگوید: در داخل کوچه حسینباشی کوچهای بود به نام کوچه حاجیسیگاری یا کوچه درشکهدارها به دلیل آنکه درشکهچیها که در آن زمان حکم همین تاکسیهای امروزی را داشتند در آن کوچه بودند.
علاقهمندی احمد توانا به جمعآوری دوربین عکاسی به سالهای نوجوانیاش برمیگردد که هر روز از تهپلمحله به راسته کنار بازار رضا (ع) میرفت و روزبهروز، بیشتر شیفته دوربینها میشد. زمانی تعداد دوربینهایش به ۲۷۰دستگاه میرسید.
عمر زندگی مشترک مرضیه و علی موسوی گرچه به یک سال هم نرسید، معنایی برایشان پیدا کرد که هنوز هم جای صحبت دارد. مرضیهخانم عکس و یادگاری زیادی هم از آن سالها ندارد، جز یک قاب عکس از علیآقای شهید که او را همیشه به یاد خوابی که زمان مجردی دید، میاندازد.