صندوق خاطرات

سفره‌های افطار مسجد «شجره» به روایت ماشاءالله نفیسی‌فر
آقاماشاالله تعریف می‌کند: تقریبا هر شب با پدر و مادرم به مسجد می‌رفتیم. همسایه‌ها هم می‌آمدند، انگار که یک خانواده بودیم. آن روزها، افطار فقط یک وعده غذایی نبود، یک رسم بود که همه را دور هم جمع می‌کرد.
غول سپید برف، پشت در خانه عذرا‌خانم
عذرا مصطفایی از برف سنگین سال‌۱۳۵۰ و بارشی که اهالی شهر را با مشکلاتی روبه‌رو کرد، تعریف می‌کند؛ خاطره‌ای که ماندگار شد.
ما از زمین برج آرمیتاژ، گوجه و بادمجان جمع می‌کردیم!
مهناز کوره‌پز می‌گوید تصویر قدیم محله هنرستان، از زمین تا آسمان با امروزش فرق دارد. برای نمونه ساختمان آرمیتاژ، قدیم یک زمین کشاورزی بزرگ بود که در آن، استخر و خانه هم وجود داشت.
خاطره طیبه سرایی از روز اول دبیرستان
طیبه سرایی درباره روز اول دبیرستان تعریف می‌کند: با مانتو و شلوار نو به سمت دوستم رفتم تا خوش‌و‌بش کنیم. آن‌قدر ذوق داشتم که اصلا حواسم به اطراف نبود. ناگهان احساس کردم چیزی مرا نگه داشت!
شهید بصیر با پرتاب نارنجک، گردان را نجات داد
احمد صاحب تعریف می‌کند: در سایه هدایت‌های شهید بصیر، گردان به پیشروی خود اد‌امه داد تا اینکه یک تیربارچی عراقی نیرو‌ها را زمین‌گیر کرد که در نهایت شهید بصیر با انداختن نارنجک هلاکش کرد.
خاطرات آقای کفشدار از نیم قرن سکونت در کوچه شهید صادقی۵
در گذر زمان، خاطرات بسیاری در کوچه شهید صادقی ۵ واقع در محله گوهرشاد مشهد خاطرات ثبت شده است. خاطراتی از انقلاب و نگهبانی‌های شبانه تا همدلی همسایه‌های محله. علی‌اکبر کفشدار‌طوسی ۴۴‌سال پیش، همراه خانواده به خیابان شهید‌صادقی ۵ آمدند و ساکن شدند و اکنون او تیتروار روایت‌گر گوشه‌ای از خاطرات است.
شهید محسن امیرکانیان فارغ‌التحصیل دانشگاه جبهه شد
محسن امیرکانیان، شانزده‌ساله بود که عزم میدان جنگ کرد. در عملیات آزادسازی خرمشهر، دست راستش پشت خاک‌ریز‌ها جا ماند؛ چند ماه بعد با دست مصنوعی دوباره راهی میدان شد و پس از ۵ سال حضور در جبهه شامگاه ۳۰‌آبان‌۶۶ شهد شیرین شهادت را نوشید.