صندوق خاطرات - صفحه 2

خاطره سیدهاشم حسینی به دوازده‌سالگی‌اش برمی‌گردد که هر بار که از روستا می‌آمد، برای فروش بار، اول به‌سراغ یکی از مغازه‌دارها که آشنایش بود، می‌رفت. گاهی به مغازه‌داران خیابان شهیدعرفانی می‌فروخت اما میان همه رفت‌وآمدهایش، یک روز بیشتر از همه در ذهنش مانده است.
قله سرآخور با ارتفاع ۲هزارو ۴۶۰ متر، نه‌تنها بلندترین نقطه کوهستان‌های قوچان، بلکه نمادی از تغییرات اقلیمی شگفت‌انگیز است.این قله، برخلاف ظاهر آرام و مسیر‌های کوه‌پیمایی هموارش در فصل‌های گرم، زمستان‌هایی خشن و استخوان‌سوز دارد.
در بعضی کوچه‌ها، رسم همسایگی فقط به سلام و احوالپرسی در کوچه محدود نمی‌شود؛ بلکه آدم‌ها سال‌ها کنار هم زندگی می‌کنند، در شادی‌ها و سختی‌ها کنار هم می‌ایستند. موعود‌۲۳ در محله کنه‌بیست یکی از همین کوچه‌هاست.
مریم دهقان می‌گوید: «پاتوق دختران مروارید» را برای جذب نوجوانان به پایگاه راه انداختم. در این سال‌ها همراه همین دختران به دیدار خانواده شهدا می‌روم. یکی از دیدار‌های خاطره انگیزم با خانم‌ام البنین خجسته، مادر شهیدان محمد و غلامرضا سلامی بوده است.
پرس‌و‌جوی ما از تعدادی از ساکنان خیابان سیدرضی۴۵ ما را به وجه اشتراک می‌رساند. مردم همسایه قابل‌اعتماد را بهترین همسایه می‌دانند. بر این اساس سیدمیراحمد نقوی، استاد بازنشسته دانشگاه را به‌عنوان انسانی معتمد و امین محله یاد می‌کنند.
مهدی حاذق از روزی که به استخدام کارخانه قند درآمد،  وظیفه‌ای خاص در خط تولید محول شد که فقط او از پسش برمی آمد. همین کار و مشغله هر سال، او و همسرش را از یک سفر خانوادگی دور و دورتر می‌کرد. روزی که پایان دوره کاری اش رسید، سفرکردن را کلید زد.
اگر بخواهیم داستان رشد محله تربیت در چهار دهه اخیر را مرور کنیم، قطعا حمید فرهمند یکی از کسانی است که می‌تواند این مسیر را روایت کند. او زمانی را به یاد می‌آورد که هنوز خانه‌ها مثل امروز به سمت آسمان قد نکشیده بودند.
محمدرضا قصاب باوفا می‌گوید: خانه دیوار‌به‌دیوارِ مسجد، کارگاه کیک پزی دو برادر بود. آن زمان، به‌خاطر پخت کیک، بوی خوشی در محله راه می‌افتاد. با اینکه الان این ساختمان مخروبه شده است، چون کار اولیه‌شان را از همین‌جا شروع کردند، حاضر به فروش این ملک نیستند.
علی‌اکبر شهپری که آوازه خوبی‌هایش زبانزد بود، دهم اسفند ۱۴۰۴ در جریان جنگ تحمیلی سوم و حمله آمریکا به فرودگاه مشهد به شهادت رسید. او جزو دلاورمردان ارتشی و اولین شهدای پدافند جنگ تحمیلی سوم در مشهد است.
در اوایل قرن چهاردهم، سید محمد موسوی شیرازی که خود از عالمان دینی و مبلغان شیعی بود، سفری از کرمانشاه به قصد زیارت علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) آغاز کرد. او در این سفر از کشور‌ها و شهر‌های مختلفی دیدن کرد و مشاهدات خود را در قالب سفرنامه نگاشت.
علی قربانزاده ۹ سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش را در اردوگاه‌های عراق گذرانده است. او پیش از اسارت کلاه بافتنی با دست خط یکی از هم وطنان هدیه می‌گیرد که او را در اردوگاه دلگرم نگاه می‌دارد.
یک روضه خانگی در محرم سال۱۳۷۹، شروع آشنایی آمنه جونابادی و زهره رنجبر می‌شود؛ آشنایی‌ای که کم‌کم رنگ رفاقت می‌گیرد. چند‌سال بعد، سکینه فنایی هم به جمعشان اضافه می‌شود. حالا این سه همسایه، سال‌هاست در شادی و سختی کنار یکدیگرند.
محمد خوازه خاطرات زیادی از محله‌های سجادیه، رضاییه مهدی‌آباد دارد. او می‌گوید: پدربزرگم، زمین‌ کشاورزی داشت. گاهی شب‌ها برای آب گرفتن زمین‌ها همراه او می‌رفتم. می‌گفت: «اگر ترسیدی بگو بسم‌ا... الرحمن الرحیم.»
آنها همدلی را ویژگی مثال‌زدنی همسایه‌ها در این کوچه، عنوان می‌کنند و با مهربانی تمام، سکونت در این معبر را به همه کسانی که دلشان برای همسایگی‌های قدیم تنگ شده است، پیشنهاد می‌دهند.
نقطه عطف زندگی این نجات‌یافته پشت میله‌های زندان عبرت، زمانی رقم خورد که با راهنمایی یکی از هم‌بندی‌هایش، به خواندن حدیث کساء روی آورد. زمزمه نام کسانی که در درگاه خداوند، آبرو دارند و التماسی که تمام وجود محمد را در‌برمی‌گرفت، مسیر بازگشتش به زندگی را هموار کرد.
۶۷ سال پیش، درست همان سالی که محمودآقا متولد شد، پدرش، خانه‌ای در کوچه امام‌رضا ۳۹ خرید. کوچه‌ای که آن زمان به «میلان هفتم خیابان بهار» شناخته می‌شد و برای محمود خالقی پر از خاطرات ریز و درشت است.
اوایل دهه ۵۰ در روستای امامیه تا چشم کار می‌کرد باغ میوه بود و محصولات کشاورزی. آن موقع روستای امامیه حدود ۷ یا ۸ مالک و ارباب داشت به نام‌های جواهری، میرزا‌علی و ... و قلعه قاسم‌آباد سه ارباب داشت به نام توتونچی‌ها.
انسیه حیدر‌زاده پس از هشت‌بار حضور در پیاده‌روی اربعین و پنج‌سال همراهی زائران در قالب کاروان، از تجربه‌ای می‌گوید که هر بار رنگ‌وبوی تازه‌ای پیدا می‌کند؛ تجربه‌ای که در آن خستگی، ترس و سختی جای خود را به همدلی، ایثار و آرامش می‌دهد.
حسین مرادیان را با دوربین عکاسی‌اش می‌شناسند. جزو عکاسان زمان انقلاب است و صد‌ها عکس از او در مراکز مختلفی همچون بنیاد شهید و آرشیو بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع‌مقدس نگهداری می‌شود.
امیراحمد عطامنش متولد محله احمدآباد است و دوران کودکی‌اش را در دهه ۵۰ در کوچه‌های بولوار رضا گذرانده. هرچند او این روز‌ها دیگر ساکن این محله نیست، هنوز دل درگرو خاطرات گذشته و بازی‌های کودکانه‌ای که با هم‌سن‌وسالانش داشته، دارد.