خدیجه خاتون جای فرزندان مفقودالاثرش، چند شاخه گل به خاک سپرد
خدیجه خاتون فرید باغشاهی، مادر صبوری است که امروز به سراغش رفتهایم تا شرح لحظهلحظههای صبر را از او بخواهیم. موضوعی که ظاهرا چندان دوست ندارد بروز دهد. شیرزنی که سه میوه زندگیاش، سه پسر رشیدش را تقدیم این آب و خاک کرده است.
در لابهلای صحبتهایمان، پسر دیگرش عباس سلطانی هم بارها با ما همکلام میشود تا هرجا که مادر به اقتضای سن و سالش –متولد ۱۳۱۲ است-نتوانست بهدرستی گفتنیها را بگوید او از فن بیان قوی خودش مدد بگیرد. خدیجه خاتون مادر ۶ فرزند پسر است که سه نفرشان شهید شدهاند.
بهجای پیکرشان، گل تشییع کردیم!
علی و حسن سلطانی، هر دو مفقودالاثر و هر دو سپاهی؛ هردوتایشان در ۱۹ سالگی آسمانی شدند؛ اولی در سال ۶۳ و دومی در سال ۶۷. خانم باغشاهی میگوید:مفقودالاثر شدند. ما جنازهای از آنها ندیدیم؛ به همین خاطر خبر شهادتشان را که دادند، گل تشییع کردیم.
او میگوید: علی همیشه مجروح بود! یک بار او را با دو عصایی که زیر بغلش بود آوردند. بعد از مدتی که حالش خوب شد دوباره راهی جبهه شد! آخرین باری که مجروح شد، تیر داخل دهانش خورد و به فک و دندانهایش آسیب زد. در آسایشگاهی که داخل پارک ملت است، بستری شد؛ اما زمانی که با میوه به قصد عیادتش رفتیم درون آسایشگاه پیدایش نکردیم.
علی و حسن سلطانی، هر دو مفقودالاثر در ۱۹ سالگی آسمانی شدند؛ اولی در سال ۶۳ و دومی در سال ۶۷
وقتی برگشتیم دیدیم به خانه آمده است. گفت که بستری شدن برای کسانی است که دست و پایشان را از دست دادهاند؛ نه دندانشان را! شوخ بود؛ یک بار بعد از اینکه عکسی از خودش را که در بیمارستانی در ارومیه بستری شده بود برایمان فرستاد و از حالش پرسیدیم، گفت که صاحب عکس او نبوده است!
اگر بچههای ما نمیرفتند...
این مادر صبور ادامه میدهد: وقتی شنیدم علی شهید شده، خدا را شکر کردم. وقتی حسن -که هنوز نوجوان بود- میخواست به جبهه برود، آمدند و گفتند: ما از هیچ کس به صورت شفاهی اجازه نمیگیریم، اما استثنائا از شما، چون یک پسرتان شهید شده است، میخواهیم بپرسیم که راضی هستید پسر دیگرتان به جبهه برود؟ گفتم: اگر حسن و دیگر جوانها نروند چه کسی میخواهد مملکت را حفظ کند؟!
او که معلوم است به اخبار سیاسی هم توجه دارد، اضافه میکند: همین شهدا بودند که جلوی گلوله سینه سپر کردند تا کشورشان حفظ شود وگرنه الان، این زمانهای که دشمن هواپیمای بیسرنشین به کشورها میفرستد، ایران هم خدای نکرده مثل افغانستان و پاکستان روی امنیت را نمیدید.
خانم باغشاهی میگوید: زمانی که به حسن اجازه رفتن دادم پدر و برادرهایش خبردار نشدند و تازه وقتی به تهران رسیده بود، فهمیدند. بقایایش را که آوردند، از یکی از عروسهایم پرسیدم که از حسن چه آوردهاند؟ گفت مقداری استخوان و تکهای از آستین و یک پلاک. شبش حسن به خوابم آمد و گفت: اینها مال من نیست؛ من پلاکم را دور انداختهام!
سالها بعد؛ بیمارستانی در پایتخت!
انگار قرار نبوده که بازی سرنوشت به سادگی تمام شود؛ سومین پرستوی مهاجر این خانواده حسین سلطانی است که سالها بعد از پایان جنگ تحمیلی یعنی در سال ۷۸ شربت شهادت نوشید. جانباز ۷۰ درصدی که علاوه بر آسیبدیدگی ناشی از سلاح شیمیایی، سالها با مشکلات بینایی دست و پنجه نرم کرد تا اینکه در بیمارستان قائم چشم بر عالم ناسوت بست.
عباس با دیدگانی گریان به لحظاتی اشاره میکند که به دلیل تخلیه یک چشم و مشکل بینایی در چشم دیگر، سر و صورت برادرش حسین از برخورد با شاخههای درخت زخمی میشد؛ اما خدیجه خاتون با خویشتنداریای ستودنی و با نگاهی که به اشکهای پسرش میاندازد، احساساتش را فرو میخورد. او از اوقات شیرینی یاد میکند که در باغشان سرگرم آبگیری بوده و لوبیا و صیفی و میوه جمع میکرده و بعد حسین دوساله را دیده که از پلههای طبقه دوم خانه، پایین آمده و ۲۰۰ متر فاصله تا باغ را طی کرده تا خودش را به مادرش برساند. سالها بعد حسین او را در بیمارستان شهید دکتر لبافی نژاد تهران در چنین وضعیتی میبیند: همهجایش باندپیچی شده بود.
اما باز هم عزت نفس مادر سه شهید به او اجازه ابراز احساسات نمیدهد و چیزی نمیگوید؛ از اینکه دیگر سینه حسینش بالشِ آرامشبخش مادر نیست. حرفهایی را هم که عباس میزند او نمیگوید: وقتی از سفر چندماهه خانوادگی به تهران برای پیگیری درمان برادرم حسین برگشتیم، دیدیم باغی را که از درآمد آن مادرم ما را بزرگ کرده بود، درختهایش را قطع و آسفالتش کردهاند. الان سالهاست که مشغول نامهنگاری برای پس گرفتن حق بازماندههای سه شهید هستیم؛ باغی که از برکت آن و درآمد حلالش، سه شهید تقدیم انقلاب شده است.
یاد بعضی نفرات...
گفتوگو تمام میشود و من، خدیجه خاتون فرید باغشاهی را با پسرش عباس تنها میگذارم تا شاید زمانی دیگر را هم با یاد سه مرد سفریشان خلوت کنند؛ یاد آنها و شاید حسرتهایی ناگفتنی! حسرت اینکه کاش حسن و علی باز هم به مرخصی بیایند و در حرم و مساجد کشیک بدهند! کاش علی برگردد و عشق محجوبانهاش را به زبان بیاورد تا برایش به خواستگاری بروند! کاش حسین زنده شود و ببیند امروز بچههایش برای خود کسی شدهاند....
اما نه؛ بعید است مادری حسرت این چیزها را بخورد که با وجود شهادت سه فرزندش میگوید: از شهید شدن هیچکدام از پسرانم ناراحت نیستم. حسرتی هم نمیخورم؛ آنها جانشان را به خاطر دزدی و اعتیاد از دست ندادند؛ برای راه خدا رفتند! بعد از آنها اگر لازم میشد حاضر بودم پسران دیگرم را هم به جبهه بفرستم.
*این گزارش سه شنبه، ۲۰ تیر ۹۱ در شماره ۱۲ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.
