روزگارِ محمد هرمززاده؛ کارآفرین سختکوش و دقیق
کاوشهای باستان شناسی در ایران، استفاده از مبلمان را تا دوره ایلامیها به عقب میبرد. برای نمونه، قدیمیترین صندلی کاوششده یک چهارپایه ساده است با عمری برابر با نیمه دوم هزاره ششم پیش از میلاد که در حفاریهای باستان شناسی تپه «چشمعلی» در جنوبشرق تهران به دست آمده است.
یکی دیگر از نمونههای کهن صندلی در ایران را میتوان در نقشبرجستهای بر مهرهای از جنس سنگ یمانی آبیرنگ از دوره ایلامیها مشاهده کرد. این نقشبرجسته، تصویر یکی از پادشاهان ایلامی به نام «شیلهاک» را نشان میدهد که در حال اهدای شیئی به دختر خود است.
با این همه، با آغاز دوره صفوی و سپس دوره قاجار که آغازگر حضور اروپاییان در سرزمین ایران محسوب میشود و همچنین مسافرت شاهان قاجار به فرنگ، مبلمانهای نوع اروپایی به دربار شاهان صفویه، قاجار و پس از آن به دربار پهلوی راه مییابد.
برابر اسناد، نخستین مبلی را که به مشهد وارد شده است، شاهزاده مؤیدالدوله، والی خراسان، در سال ۱۳۱۱قمری (۱۲۷۲خورشیدی) سفارش میدهد تا در یک میهمانی که برای جشن تولد ناصرالدین شاه در مشهد ترتیب داده است، بر آن تکیه زند.
گویا این مبل که از بمبئی وارد شده است، نزدیک به نهصد مایل (حدود ۱۴۴۸ کیلومتر) راه را (از بندرعباس تا مشهد) بر پشت شترها طی میکند و بی آنکه آسیبی ببیند، به ارض اقدس میرسد. کنسولگری آمریکا دومین مکانی است که برای تزیین آن در مشهد دوره قاجار از مبل استفاده میشود؛ مبلی فرانسوی موسوم به «لویی شانزدهم» که از اروپا به ایران آورده شده بود.
اسناد میگویند پس از این است که به مرور مخدههای مخمل و ترمه جایشان را به مبلهای وارداتی میدهند، اما این جایگزینی بسیار طول میکشد؛ آن چنان که تا اواسط دوره پهلوی هم بهندرت دیده میشود و همچنان نیز جزو اقلام وارداتی بوده است. برای نمونه، بیمارستان شاهرضا جزو نخستین مکانهایی است که مبلمان و تختخوابهای خود را از کارخانه «کنرادبانوشکویچ ورشو» میخرد.
با این همه، مشهد جزو نخستین شهرهایی است که صاحب کارخانه مبلسازی میشود؛ آن هم به همت کارآفرینی به نام «حاجحسین هرمززاده» که تقریبا همه او را به نام «آقای مبل دقت» میشناسند. سطرهای پیشرو، چشمکشیدنی است بر روزگار حاجحسین هرمززاده که در گفتوگو با پسرش، حاجمحمد هرمززاده، به دست آمده است.
محمد هرمززاده آخرین بازمانده نسل دوم در این تولیدی خاطرهانگیز، در گفتوگویش با ما از پدری حرف میزند که روزی هجدهساعت کار میکرد. تولیدیاش در برههای آتش گرفت، خاکستر شد و بعد در روزهای جنگ و تحریم مواد اولیهاش را بهسختی تهیه میکرد.
گفتوگوی زیر نه یک گفتوگوی تبلیغاتی و انگیزشی، که روایت ماندگاری کسبوکاری است که حالا به بخشی از هویت مشهد تبدیل شده است.
از کجا شروع کردی؟ از ارهخرکی!
گفتوگوی ما با محمد هرمززاده از یک آرم و نشانه شروع شد؛ آرمی که هفتادهشتاد سال قدمت دارد؛ از ارهخرکی دونفرهای که روزگاری پدرش با رفیقش روزی هجدهساعت با آن کار میکردند: پدرم در سیزدهسالگی، یعنی سال ۱۳۱۳ خورشیدی، با ارهکشی شروع کرد. با یک نفر دیگر از همکارانش چوب برش میزدند و فقط ششساعت میخوابیدند. او پیش اوستایی بهنام آقای رضا مستشاری حدود ۱۰ سال شاگردی کرد.
بعدها، موقعی که تولیدی خودش را راه انداخت، فردی بهنام جواهرقلم آمد پیشش. جواهرقلم چاپخانهای در مشهد داشت بهاسم «پارت» که در کوچه سینما «آسیا»ی قدیم بود. خطاط ماهر و هنرمندی هم بود. گویا برای خرید آمده بود. آنجا به پدرم پیشنهاد میدهد که اسم فروشگاهش را مبلمان دقت بگذارد. پدرم هم قبول میکند.
بعد قرار میشود یک آرم هم برایش درست کند. از پدرم پرسیده بود از کجا شروع کردی؟ میگوید از همینجا و ارهخرکیها را نشانش میدهد. همین حالا هم آرم شرکت همین است. روزگاری که همه کارها با دست انجام میشد و امکاناتی نبود، پدرم با همین ارهها هفتهای پنج تومان حقوق میگرفت. بهتدریج که جلو رفت و پیشرفت کرد، سال ۱۳۲۳ خورشیدی، محلی را در خیابان شاهرضا که حدفاصل چهارراه خسروی و چهارراه شهدا بود، از آستان قدس اجاره میکند.

روزهای سخت مبلسازی با دست
هرمززاده پسر، متولد ۱۳۳۱ است. در نوزدهسالگی همراه پدرش وارد بازار تولید مبل میشود و همچنان ادامه میدهد. آن موقعها انگار اوستاها و کارفرماها بیشتر به استقلال شاگردانشان اهمیت میدادند. کاری میکردند شاگرد پس از مدتی دیگر درجا نزند و برود سراغ کاروکاسبی خودش: اوستارضا پس از ۱۰ سال به پدرم میگوید این کار را ول کن و برو توی کار مبلسازی. آن زمان در مشهد مبلسازی وجود نداشته، اما در تهران بوده است. اینطور میشود که سال ۱۳۲۳ تولیدی خودش را راه میاندازد.
اما چطور با کمترین امکانات میز و صندلی و مبل میساختند؟ او از آنچه خودش در کارگاه پدر دیده بود، شرح مختصری میدهد: آنموقع چوب را بهصورت قله یا الوار میآوردند و به ابعادی که لازم بود، برش میزدند. امکاناتی هم نبود که با سرعت بیشتری این کارها را بکنند. پس از اینکه چوب با اره برش میخورد، برای خشککردن و قابلاستفادهکردن چوبها، آنها را روی هم میگذاشتند و بینشان چوبهای کوچکتری میگذاشتند که فاصلهای بیفتد و هوا رد و بدل شود. این باعث میشد چوب خشک شود و کار روی چوب خشک را شروع میکردند.
بعد از این برشهای ثانویه، چوب را به ابعاد کوچکتر تبدیل میکردند. بعد با دستگیره و پیچدستی و رنده و وسایل اولیه روی جزئیاتش کار میکردند. آن زمان نه نئوپان بود، نه روکش و نه تخته سهلایه و فیبر. فقط چوب بود. چوب را نازک میکردند. به این کار میگفتند «ماسیف». مثلا یک کمد لباس، میز آرایش و غذاخوری یا صندلی که میخواستند شکل داشته باشد و حالت، باید این چوب را نازک میکردند و با پیچدستی میبستند.
برای اینکه این چوبها به هم بچسبد، مادهای بینشان میریختند بهنام سریشک که جامد بود. این را میآوردند کنار جوی خیابان. یک پریموسهای مخصوصی بود. این پریموسها را که با نفت کار میکرد، روشن میکردند. شعله که میکشید، سریشک را با دست میگرفتند روی این پریموس که نرم شود و حالت مایع پیدا کند و بعد با پیچدستی میبستند. حالا آن وسط میتوانستند به چوب زاویه هم بدهند. معمولا پدرم بدون اینکه دانشگاهی رفته باشد یا دورهای ببیند، خودش طراحی کارها را انجام میداد.
استاندار وقت هوای کارآفرین شهرش را داشت
کمکم تعداد نیروهایشان بیشتر میشود و کارها متنوعتر. حتی هرمززاده بزرگ تعدادی از نیروهایشان را برای یادگیری منبتکاری به آموزشگاههای مختلف میفرستد. اما این وسط اتفاق ناگواری میافتد و آن آتشگرفتن کارگاه تولیدی است. با این حال، این حادثه باعث نمیشود هرمززاده ناامید شود یا کارش را تغییر بدهد.
از آن طرف، استاندار وقت هم پشت کارآفرین شهرش درمیآید و اجازه بیکارشدن کارگرهای تولیدی را نمیدهد: سال ۱۳۴۶ بدون اینکه علتش را بدانیم، کارگاه پدرم آتش گرفت. خانه ما سعدآباد بود. اول کلانتری آنجا متوجه آتشسوزی میشود و بعد تنهاایستگاه آتشنشانی شهر که در میدان شهدا بود، به محل اعزام میشود و آتش را خاموش میکند. کل کارگاه بهخاطر مواد اولیهای که داشت، خاکستر میشود.
پدرم بدون اینکه دانشگاهی رفته باشد یا دورهای ببیند، خودش طراحی کارها را انجام میداد
بلافاصله استاندار وقت، آقای باتمانقلیچ، شبانه برای بازدید به محل میآید و روز بعدش دستور میدهد مکان دیگری را به پدرم اجاره بدهند تا کارگرهایمان بیکار نشوند. حدفاصل خیابان خسروی و چهارراه شهدا، باغ متروکهای را در اختیارمان گذاشتند. پدرم بعدش برای ساخت دوباره کارگاه تولیدی با طراح شناختهشدهای صحبت میکند بهنام مهندس شهرستانی که پسرعموی مهندس شهرستانی، شهردار مشهد بود. ظرف ششماه ساختمان چهارطبقه آماده میشود. کارگاه را بردند توی زیرزمین، همکف را نمایشگاه کردند و دو طبقه هم بالا داشت.
اولین آسانسور و اولین دستگاه پرس مشهد
اما در این ساختمان اتفاقهای دیگری هم میافتد که در مشهد اولینبار رخ میدهد. آن هم نصب اولین آسانسور و دستگاه پرس است که مردم را برای تماشاکردن به این تولیدی میکشاند: سال ۱۳۴۷ ساختمان این کارگاه مبلسازی آماده بهرهبرداری میشود. آن موقع آقای پیرنیا استاندار خراسان شده بود و ساختمان جدید را هم ایشان افتتاح میکند. هنوز هم ساختمان و طراحی نما پس از پنجاهوخردهای سال از لحاظ زیبایی و نما میدرخشد.
یادم میآید آسانسور هم خریدند که اولین آسانسوری بود که در مشهد نصب میشد. آسانسوری بود چهارنفره متعلق به شرکت سوئیسی شیندل که پدرم به ۳۰ هزار تومان و با اقساط ماهی هزار تومان خرید. خاطرم هست که پس از نصبش، مردم برای دیدن آسانسور میآمدند به نمایشگاه ما.
البته این دفعه اولی نبود که مردم برای تماشا به تولیدی هرمززاده میآمدند. زیرا حاجحسین، پیش از آتشگرفتن کارگاهش، اولین دستگاه پرس چوب ایران را میخرد و به مشهد میآورد: قبل از سال ۱۳۴۶ و آتشگرفتن کارگاه، پدرم یک دستگاه پرس خرید. این اولین دستگاهی بود که وارد ایران میشد. ۴۰ هزار تومان هم قیمت داشت و بهمدت سه سال قسطی پولش را پرداخت کردیم.
هیچکس نمیدانست پرس چی هست. نجارها یا مردمی که کنجکاو بودند، از گوشه و کنار شهر میآمدند به تماشا که دستگاه پرس چطور کار میکند. سنم بیشتر شده بود و دیگر آنموقع چوب نئوپان و سهلایه و روکش آمده بود. یعنی دیگر نیازی نبود هی چوبها را برش بزنند و کنار هم بگذارند. روکش را میچسباندند روی نئوپان، بعد میگذاشتند لای دستگاه پرس تا گرم شود. دستگاه برقی هم بود. بعد صفحات چوبی را میگذاشتند توی لایههای این دستگاه و حدود هفتهشتساعت باید میماند که پرس شود و بچسبد، اما دستگاه پرسی که ما وارد کردیم، باعث شد سرعت تولید بیشتر شود.

پدرم کاری کرد که همه بتوانند مبل بخرند
بحث کمکم داشت گل میانداخت و رسیده بود به مدلهای روز مبلمانی که در آن دوره بین مردم بیشتر هواخواه داشت. یک سؤال دیگرمان این بود که اصلا آیا همه اقشار میتوانستند مبل بخرند؟!
هرمززاده میگوید: آنموقع مبل دستهپنجهای خیلی طرفدار داشت. یک حالت پنجه روی دسته مبل قرار داشت که شاید هنوز در برخی خانهها وجود داشته باشد. قیمت یک دست مبل نهنفره در اوایل سالهای دهه ۴۰، هزار تومان بود. پدرم خیلی به تبلیغات اعتقاد داشت. اولین فیلم تبلیغاتی یک کسبوکار مشهدی هم متعلق به مبل ماست. من این کلیپ تبلیغی را توی سینما پیش از اکران فیلم دیدم.
سناریو این بود: دختری که برایش خواستگار آمده بود، به شرط خرید مبل ما، بله را به داماد میگوید. این روند ادامه داشت. مثلا سالها بعد همان آقای جواهرقلم که آرم مبل ما را طراحی کرده بود، کلی تبلیغ کاغذی چاپ کرده و داده بود توی همه خانههای شهر بیندازند.
آن زمان حاجآقا خیلی دوست داشت اقشار مختلف مردم هم بتوانند مبل بخرند. برای همین تبلیغ میکرد در اقساط سیوششماهه و بدون پیشقسط به مردم خدمات بدهد. آن زمان پدر روکش پارچهای مبلهایش را از آقای لاجوردی، صاحب شرکت پارچهبافی کاشان، تهیه میکرد؛ همان کسی که روکش صندلیهای پیکان و شرکت ایرانناسیونال را تأمین میکرد. اینها صنعتگران بزرگی بودند که از صفر شروع کردند و پشتوانهای نداشتند.
یادم میآید نمایندگانی از کشور افغانستان آمده بودند ایران پیش پدرم. یکی از کارهایی که پدرم میکرد، این بود که مبل را بلند میکرد و از ارتفاع یکمتری رها میکرد روی زمین؛ برای اینکه مشتری ببیند این مبل چقدر محکم است. هیچ اتفاقی هم نمیافتاد. چون همه پایههای مبلمان با پیچ و مهره بههم وصل بود، نه با چسب.
اوایل دهه ۵۰ شهر بزرگ شده بود و جمعیت بیشتر. کارگاه مبل دیگر نمیتوانست در مرکز شهر فعالیت کند. برای همین کارگاه باید بهجای دیگری منتقل میشد. مدتی کارگاههای هرمززاده بزرگ در نقاط مختلف شهر فعالیت میکردند. تولیدی منبتکاری یکجا، روکش مبل یکجا و.... اما پس از مدتی متوجه میشوند که نبود نظارت کافی باعث شده است جنس مبلها مثل قبل نباشد و این میتوانست به سابقه آنها ضربه بزند.
حاجآقا خیلی دوست داشت اقشارمختلف مردم بتوانند مبل بخرند. برای همین تبلیغ میکرد بدون پیشقسط به مردم خدمات بدهد
برای همین، آقای هرمززاده در سال ۱۳۵۴ تصمیم گرفت کارخانه تولید مبل خودش را راهاندازی کند: حاجآقا تصمیم میگیرد کارخانه را در زمینی در جاده طرقبه، ویلاشهر کنونی، بسازد. پدر در سال ۱۳۴۹ سهامدار شرکتی بود و آن شرکت قطعهزمینی را به وسعت ۲۷ هکتار خریده بود و اسمش را هم از همان سال ۱۳۴۹ گذاشته بودند ویلاشهر. این مقدار را قطعهبندی و خیابانکشی کرده بودند و به پدرم هم دو هکتار زمین دادند. شرکت ثبت شد و پروانه تأسیس گرفتند.
میگفتند بهجای مبل، نیمکت و صندلی تولید کنید
پس از انقلاب اسلامی، اوضاع در برههای تغییر میکند. به گفته هرمززاده، تولید مبل در اوایل دهه ۶۰ بهدلیل سلیقه گروهایی که روی کار آمده بودند، باید تغییر میکرد: بهنظر میرسید مدیران جدید خیلی با تولید مبلمان موافق نبودند. میگفتند تشریفاتی است و اشرافیگری. حتی یکبار از ما خواستند به اتاق بازرگانی برویم که آن روزها همه اعضایش تغییر کرده بودند. به ما گفتند شما در این کارخانه سعی کنید میز و صندلی و نیمکت تولید کنید تا مبل.
این وضعیت کجدار و مریز ادامه پیدا کرد تا دوران جنگ تحمیلی؛ روزهایی که کشور با کمبود مواد اولیه روبهرو بود، اما هرمززاده بزرگ با تجربهای که داشت، توانست هرچند بهسختی، اما مواد اولیه برای تولید کارخانهاش فراهم کند: پس از جنگ و در اوایل دهه ۷۰ وضعیت کشور کمکم داشت بهتر میشد و کارخانهها رونق گرفته بودند. ما توانستیم پروژههای زیادی را به ثمر برسانیم. مبل دیگر به وسیله ضروری خانهها تبدیل شده بود.

پدرم تا روز آخر مشغول کار بود
حسین هرمززاده تا روز آخر زندگیاش کار میکرد و هیچوقت خانهنشین نشد، اما درست در هفتادوپنجسالگی و در روزهای آخر ماه صفر، مثل هرسال، ۱۰ شب آخر را خانه یکی از دوستانش روضه میرفت. شبها یکجا روضه میرفتند و صبحها یکجا.
صبح روز چهلوهشتم، یعنی روز شهادت امامرضا (ع)، قرار بود یکی از دوستانش طبق روال هر روز بیاید دنبالش تا با هم بروند روضه خانه آقای اروعی در خیابان هاشمیه، اما ساعت ۶ صبح هرچه دوستش زنگ خانه را میزند، کسی جواب نمیدهد. خانه من و برادرم سال ۱۳۷۵ کنار خانه پدرم بود. هرکدام رفته بودیم سر خانهوزندگیمان.
دوست پدرم آخر سر زنگ خانه ما را زد و گفت هرچه زنگ میزند پدر جواب نمیدهد. مادر و خواهر کوچکم هم در خانه بودند، اما متوجه نشده بودند. من کلید انداختم و رفتم داخل و دیدم پدرم روی تخت خوابیده است. گفتم حاجآقا! آقای مهدوی آمدهاند دنبالتان که بروید روضه. دیدم تکان نمیخورد. لحظه خیلی سختی بود. بدون هیچ سابقه و عارضه و کسالتی این اتفاق برایش افتاد. دکتر که آمد، گفت سکته قلبی کرده است و دوسهساعت از فوتش میگذرد. دقیقا یادم میآید روزش را. بیستوسوم تیرماه ۱۳۷۵ بود.
* این گزارش سه شنبه ۲۸ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۴۷۰۰ روزنامه شهرآرا صفحه تاریخ و هویت چاپ شده است.
