انقلاب

کودک 11 ساله‌ای که از چناران به مشهد فرار کرد، یکی از آبادگران محله زرکش است
پدرو مادرم می‌خواستند من را باقیمت سالانه ۷۰۰ تومن به آن مرد کرایه بدهند. تعداد بچه‌ها زیاد بود و خرج و مخارج بالا. پدرم از پس هزینه‌هایمان بر نمی‌آمد، اما من دلم راضی نمی‌شد. هرچه می‌گفتم آن‌جا نمی‌روم حریف خانواده نمی‌شدم. شبی که قرار بود من را به خانه آن روستایی بفرستند به مشهد فرار کردم.
از گارد هواپیما تا افسر ویژه قتل!
تمایلی برای بیان خاطرات بد ندارد. انگار همین الان در همان صحنه‌ها قرار می‌گیرد. چهره‌اش ناگهان درهم‌کشیده و غمگین می‌شود. می‌گوید: حادثه خیلی تلخی بود که مریضم کرد. مردی بر اثر سوءظن، ابتدا 2فرزند کوچکش را در آشپزخانه حبس و در را روی آن‌ها قفل کرده و بعد همسرش را به حمام برده و رگ دست او و خودش را زده بود.حادثه‌ای که ابعاد رسانه‌ای به خود گرفت و معمای آن بعد از 15روز حل شد.
رزم بچه‌محل فردوسی در شکست حصر آبادان
سربریدن بچه‌های انقلاب ی و پاسدار در مراسم عروسی و اقدام به نسل‌کشی در مریوان و نقده و سنندج با کمک نیروهای کرد عراق و سوریه، خون هر وطن‌پرستی را به جوش می‌آورد. با اینکه علی‌اصغر زخمی بود و تازه از کردستان برگشته بود، اهل خانه انتظار داشتند من در منزل بمانم و به تیمار برادر مجروحم بپردازم، اما نمی‌توانستم خود را مجاب به ماندن کنم. آنقدر اصرار کردم تا مادر و پدرم راضی شدند، بعد از آن به همراه چند نفر از بچه‌های محله‌مان که در مجموع هشت نفر بودیم.
امینِ مردم توس
جواد خشکی می‌گوید: یکی از اهداف زندگی من همیشه این بوده است که بتوانم مشکلی از مشکلات مردم را رفع کنم، اما اینکه چقدر تاکنون موفق بوده‌ام یا نه قضاوتش با خداوند است! در کنار حضور مستمر در مسجد همیشه سعی کردم از افرادی که تمکن مالی دارند کمک‌های نقدی و غیرنقدی را تهیه و جمع‌آوری کنم و میان افراد نیازمند محله با حفظ آبرو و عزت نفسشان توزیع کنم.
جنگ در 2جبهه
در سال 1378 از سپاه بازنشست شدم، اما 2سال قبل از بازنشستگی کارخانه تولید قطعات دفاعی، خودرویی و گازی را در جاده کلات راه اندازی کردم. یکی دو سال اول راه اندازی کارخانه، 3نفر بیشتر نبودیم، اما آرام آرام به تعداد نیروها و وسعت کارخانه اضافه کردم. موفق شدم عنوان بزرگ‌ترین تولیدی قطعات شرق کشور را کسب کنم.
با ورزش، به جسم شیمیایی‌شده‌ام جان بخشیدم
در علمیاتی پلاکم گم شد.به تعاون مراجعه کردم و دوباره پلاک گرفتم و مسئول تعاون روی اسمم خط کشید و در آخر دفتر یادداشت کرد که دوباره پلاک گرفته‌ام. هنگامی که پدرم شهید می‌شود، دفتر را نگاه می‌کنند و می‌گویند خبری از بهدگانی نداریم، روی اسمش خط قرمز کشیده شده. این خبر را به مادرم می‌دهند. آن‌ها هم تصور می‌کنند که شهید یا مفقودالأثر شده‌ام.
دهم دی؛ روزی که مشهد به خون نشست
نانوایی‌ها، بقالی‌ها، کارگران وکارمندان و همه و همه مثل یک روز عادی به کار مشغول شدند اما روز یکشنبه ۱۰دی سال ۵۷ همه چیز عادی نبود.