انقلاب

سید محمد هر روز با خاورش اهالی محله را به تظاهرات می‌برد
سید‌محمد ماشین خاور داشت و هر روز با ماشینش می‌آمد جلو در مسجد ملکی‌صاحب‌الزمان (عج) و مردم را سوار می‌کرد و به تظاهرات و راهپیمایی در بالاخیابان (خیابان شیرازی) می‌برد. یا آنجا توقف می‌کرد یا سه‌راه درخت توت در ابتدای خیابان شهید‌شفیعی؛ ماشین را پر می‌کرد و راه می‌افتاد. بعد‌ها این آقا سید رفت جبهه و جانباز شد. در‌نهایت هم بعد چند سال در‌اثر جراحات شهید شد.
حال و هوای مشهد در سال 57 به روایت علی‌اصغر زارع‌زاده
در شلوغی‌های سال‌۵۷، روز‌های اول خودم تنهایی به راهپیمایی‌ها می‌رفتم و می‌خواستم اطلاعات بیشتری پیدا کنم. نیرو‌های پایداری شاه در چهارراه شهدا روبه‌روی باغ نادری که محل فعلی هتل غدیر است، مستقر و برای سرکوب آماده بودند. چند روزی رفتم و موقعیت را خوب سنجیدم. دانش‌آموز دبیرستان جهان نو بودم و کوچه‌های اطراف را می‌شناختم.
واقعه تیراندازی صحن عتیق از زبان شاهد عینی
حدود ساعت 3بعدازظهر مردم درحالی‌که شعار می‌دادند، در حرم مطهر جمع شدند. جمعیت هر لحظه زیادتر می‌شد و حلقه‌وار دور سقاخانه می‌چرخیدند و پا به زمین می‌کوبیدند. در یک لحظه، چماق‌داران رژیم از بست شیخ‌طبرسی وارد حرم رضوی شدند. ابتدا تیر هوایی زدند، سپس رو به مردم تیراندازی و گاز اشک‌آور پرتاب کردند. جمعیت به‌سمت درهای خروجی هجوم بردند.
مرور شور انقلاب در محلات سرشور و جنت
اولین کسانی که اعلامیه‌های حکومت نظامی را زیر پا گذاشتند، دانش‌آموزان دبیرستان‌های شاه‌رضا (دکتر علی شریعتی) واقع‌در کوچه باغ‌عنبر و دبیرستان فیوضات واقع‌در کوچه سجادیه بودند که در گروه‌های کوچک حرکت می‌کردند و شعار‌های ضد‌سلطنت سر می‌دادند. همین موضوع سبب شد تعداد نیرو‌های ارتش در خیابان‌های مشهد بیشتر شود.
زندگی  پدر و پسر شهید، محمود و محمد دیهیم به انقلاب گره خورده است
کلی بچه قد و‌نیم قد داشتم، دست همه‌شان را می‌گرفتم و با محمود در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردم. صبح تا ظهر برنامه ما همین بود. ظهر به خانه می‌آمدیم. ناهار را خورده و نخورده از خانه بیرون می‌زد و در دکان را برای حضور اهالی و تشکیل جلسه‌هایشان باز می‌کرد. آن زمان مسجدی هم در همان چهارراه خسروی بود به نام مسجد بنا‌ها که هنوز هم هست. آنجا هم پاتوق محمود و رفقای انقلاب ی‌اش بود.
تماشای امام در تلویزیون «انارکی»
هفته‌ای نبود که در شلوغی‌ها و تظاهرات خونی ریخته نشود. نوجوان بودم و سر پرشوری داشتم و علاوه‌بر‌این‌ها کنجکاو بودم. هرروز که خبر تظاهرات و شلوغی و شهادت به گوش می‌رسید، راهی سردخانه بیمارستان امام‌رضا(ع) می‌شدم. آن زمان مثل حالا سخت‌گیری نبود و من هم با این ترفند که یکی از اقوام به خانه برنگشته است و آمده‌ام ببینم بین کشته‌ها هست یا نه، وارد بیمارستان می‌شدم.
مرور روز‌های انقلابی مسجد قدیمی رضوی در محله ایثار
جریان انقلاب من را هم کنجکاو کرده بود. هرشب خیلی‌ها می‌کوبیدند می‌آمدند مسجد. آن روز‌ها مسجد خارج از محدوده بود. مثل حالا نبود که مترو و اتوبوس‌های مدل‌به‌مدل خدمات‌دهی کنند؛ مردم پیاده می‌آمدند.بین نماز‌ها امام جماعت سخنرانی می‌کرد، نه با ملاحظه و ملایم، بلکه تند و سخت؛ به‌طوری‌که هر لحظه می‌ترسیدم بیایند در مسجد را ببندند، اما رژیم از پیر‌بودن حاج‌آقا هراس داشت.