صندوق خاطرات - صفحه 29

اکبر توابی از تصمیمی که در ابتدای جوانی گرفت، احساس پشیمانی نمی‌کند: وقتی وارد خانه شدم، مادرم من را محکم در بغلش فشرد. آرامتر که شد گفت «اکبر، مادر! من دیگر طاقت دوری تو را ندارم.»
محسن پیکان از خاطرات آخرین لحظات بر بالین پدرش می‌گوید: آن شب دست در دست پدر به او خیره شدم. در آن لحظات فکر می‌کردم دنیایی حرف با او دارم و برخی از آن‌ها را آهسته برایش تعریف می‌کردم.
کدخدا برای همه اهالی مهرآباد مثل پدر بود. با ما همین‌طور رفتار می‌کرد که با بچه‌های خودش. مثلا وقتی من هفت‌سال داشتم، عمو دو‌تومان عیدی داد به من. خداوکیلی هیچ‌کس آن زمان دو‌تومان عیدی نمی‌داد.
اصغر نادری، قدیمی محله نوید از خاطره شب عروسی‌اش می‌گوید: روزی که قرار بود دنبال عروس برویم، هنگام بازگشت گرفتار سیل هولناکی شدیم ومهار اسب همسرم را به دست گرفتم.
دکتر رؤیا رستگار تعریف می‌کند: ناظم مدرسه درحال به صف‌کردن بچه‌ها بود. چشمش که به من افتاد، با تحکم گفت «دختر جان! برو توی صف. چرا این‌قدر تعلل می‌کنی؟» به او گفتم: «من دانش‌آموز نیستم؛ معلم هستم.»
سمیه رمضانی می‌گوید: خیلی وقت‌ها در کلاس به دانشجویانم می‌گویم درسی که می‌توانیم در کانون خانواده از بزرگ‌تر‌های فامیل یاد بگیریم، درس زندگی است که از درس‌های دانشگاه خیلی مهم‌تر است.
سیدمجتبی موسوی‌زاده، معلم است. او می‌گوید: پسر قلدر مدرسه برای خودش چند نوچه داشت. آن‌قدر روی بچه‌ها تأثیر گذاشته بود که با اشاره او، کلاس به هم می‌ریخت یا آرام می‌شد.
احمد عابدیان تعریف می‌کند: شرایط به قدری حساس بود که دوستانمان که بر زمین می‌افتادند، فرصت نشستن بالای سرشان و گرفتن دستشان و وداع و وصیت نبود. هدف مهم بود؛ بازپس‌گیری مهران.
حسن کریمی‌حسین‌آباد تعریف می‌کند: آن زمان، بهار و تابستان گله گوسفند را برای چِرا به روستای نجفی در محدوده چهارچشمه می‌بردم و خانه‌ای اجاره می‌کردم و حوادث زیادی برایم اتفاق می‌افتاد.
فاطمه ترکان‌چرخ، مادر پر اولاد محله مهرآباد در آستانه ۸۰ سالگی هنوز هم پشتیبان بچه‌هاست. فرزندانش می‌گویند: خوشی همه را به خوشی خودش ترجیح می‌دهد!
سلیمان براتی تعریف می‌کند: در این رفت‌و‌آمد‌ها بالاخره گرفتار رشیدخان و نوچه‌هایش شدم. هنوز هجده‌سال کامل نداشتم. به او گفتم «این ماشین مال من نیست و من هم مثل خودت گرسنه هستم؛ حتی ناهار نخورده‌ام.
قبل از ورود به خانه باید آن انار را به‌سمت عروس پرت می‌کرد تا به او ثابت کند مرد خانه است. عروس باید مراقب می‌بود انار به سرش نخورد تا گربه داماد دم حجله کشته نشود.
الیاس عطاپور تعریف می‌کند: آتش را مهار کردیم و به داخل خانه رفتیم، درِ کابینت را که باز کردم، دیدم دختربچه پنج‌ساله خانواده درحالی‌که عکس پدرش را در آغوش گرفته، براثر گازگرفتگی فوت کرده است.
ابراهیم حسن زاده می‌گوید: برادرم، علی اکبر هم که دو سال از  من بزرگ‌تر بود، داوطلب جنگ بود، اما پدر گفت «فقط یکی از شما می‌رود؛ خودتان انتخاب کنید.» قرعه انداختند و اسم من درآمد.
محمدجواد زبردست می‌گوید: در روند دادرسی پرونده متوجه شدم که اتفاقا قاتل، پسر همین آقاست و من ناخواسته داشتم از ناحق دفاع می‌کردم، ناحقی که می‌خواست خون جوانی را پایمال کند.
راضیه جعفری تعریف می‌کند: هجده‌ساله بودم که ازدواج کردم، خدا تنها‌فرزندم را ۲۳‌سال بعد به من و همسرم هدیه داد، درست فردای شب چله. نمی‌دانید آن شب در خانه پدرم چه خبر بود.
زهرا کارکن‌فرخد می‌گوید: هیچ وقت درد مردم برایم عادی نشد. وقتی زنی زایمانش به تأخیر می‌افتاد، می‌رفتم دو رکعت نماز می‌خواندم و برایش پیش امام‌جواد (ع) دعا می‌کردم.
سه دوست قدیمی محله فردوسی که حالا مویی سفید کرده‌اند، در روز‌های سخت انقلاب با هر وسیله که در توانشان بود، خود را به مراکز شهر می‌رساندند و در تظاهرات شرکت می‌کردند.
این گزارش روایت اهالی منطقه ۱۰ است از روز‌های انقلاب و خاطرات آن‌ها از خروش مردم ایران در بهمن سال ۵۷.
محمدحسین قویدل می‌گوید: دوقان‌ها الاغ‌هایی بودند که قاچاقچی‌ها تربیت می‌کردند. حیوان بدون سوار از سرخس به افغانستان می‌رفت. آن سوی مرز مواد بارش می‌کردند و دوباره همین راه را برمی‌گشت.