صندوق خاطرات - صفحه 29

ابوالفضل قادری می‌گوید: صحنه‌هایی که می‌دیدیم، دلخراش و عذاب‌آور بود. داخل خانه‌ها، حیاط‌ها و کوچه‌ها پر از جنازه‌هایی بود که با وضعیت عجیب و زخم‌های بسیار روی زمین افتاده بودند.
اسماعیل عطش خاصی برای یادگرفتن داشت. در‌کنار کارش و سختی‌هایی که داشت، عصر‌ها به کتابخانه می‌آمد و تست می‌زد. نتایج دانشگاه که آمد، او رشته مکانیک قبول شد.
ساعت ۶:۳۰ صبح با به‌صدا درآمدن بوقی، همسرم بر سر کار می‌رفت و ظهر ساعت ۲ با به‌صدا درآمدن بوق، ما می‌فهمیدیم که کار تمام شده است.
روز‌های آخر بود که یک روز گلوله‌ای از کنار صورتم رد شد و زخم کوچکی برداشت. به گوش چهارتن از بچه‌های هم‌محلی‌مان رسیده بود که محمد ترکش خورده است. آن‌ها ۱۰ روز زودتر از ما ترخیص شدند و وقتی به محله رفتند، خبر شهادتم را به خانواده‌ام رسانده بودند.
لیلا مقدسی، همسر شهید می‌گوید: درست وقتی پسرمان چهارساله و دخترمان چهارماهه بود، عبدالله عازم جبهه شد.
برای مایی که افتخار همسایگی امام‌هشتم شیعیان را داریم، سال تحویل می‌تواند در یکی از بهترین نقاط روی زمین رقم بخورد؛ درکنار مضجع منور علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) تا خوشی مکرر شود.
غلامحسین اصغری‌احمدآبادی، قدیمی ساکن کوچه‌زردی از خاطرات تالار دانشگاه فردوسی مشهد می‌گوید.
شهناز جوزینی در کتاب «دخترک پابرهنه»، خاطرات دوران تحصیل، مبارزه‌های انقلابی و خدمت به‌عنوان مشاور مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران اصفهان را به رشته تحریر در‌آورده است.
با صدای مأمور قطار بیدار شدیم. لو رفته بودیم. در ایستگاه شاهرود، ما را تحویل کلانتری دادند. پلیس خوش‌اخلاقی بود و برایمان توضیح داد که ممکن بود توسط منافقین دزدیده شویم.
حاج‌شیخ میرزا‌احمد شریف‌روحانی چهارسال با آیت‌الله سیدعلی حسینی‌سیستانی در محضر آشیخ‌هاشم قزوینی و آیت الله میلانی هم‌درس بوده است.
بنای اصلی کارخانه خراب شده است و فقط نگهبان سال‌خورده آن که زنی متدین است، در خانه‌ای قدیمی در همین کوچه زندگی می‌کند، اما تاثیر این کارخانه هنوز هم برروی بافت و فرهنگ خیابان دیده می‌شود.
زهرا ربانی منبعی می‌گوید: تا بعد‌از خوانده‌شدن خطبه عقد اصلا همدیگر را ندیدیم. قدیم، رسم نبود که دختر و پسر، قبل‌از عقد هم را ببینند و با هم حرف بزنند.
مجربی، یکی از پیش‌کسوتان محله سناباد درباره این محله می‌گوید: از پل خاکی به طرف سناباد و پنج‌راه سناباد به بعد بیابان بود و چاه‌هایی که برای قنات‌ها حفر شده بودند مشاهده می‌شد. ما اینجا چند قنات داشتیم.
پرویز روحبخش می‌گوید: انقلاب که پیروز شد، گفتند: «گوینده‌های سابق دیگر نباید خبر بخوانند». این طور شد که من شدم اولین گوینده تلویزیون مرکز خراسان پس از انقلاب اسلامی.
مشتری که می‌آمد بیرون، اگر حواست نبود، یکی بی‌نوبت خودش را می‌انداخت داخل حمام و در را از پشت می‌بست. آن وقت بود که واویلا داشتیم، سر همین بی‌نوبتی. بعد‌ها هم که تلفن آمد، کسانی بودند که زنگ می‌زدند و اصرار می‌کردند نوبت بگیرند، اما نمره‌دادن فقط حضوری بود.
نصرت، دختر مزرعه‌دار متمول تایبادی بعد از ازدواج زندگی سختی را تجربه می‌کند. او مدتی به تهران می‌رود و در کوره آجرپزی کار می‌کند اما نهایت دست سرنوشت او را بی‌بی حمومی محله جانباز می‌کند.
بزرگ خاندان نعیم‌آبادی‌ها وقتی پایش به مشهد رسیده‌ بود، ساکن کوچه حاجی رقیه شده و شروع کرده‌ بود به ساخت چهارطبقه؛ این ساختمان «چهار آشیانه» نام داشت.
زهره طلوعی می‌گوید: گودال گوشله اوایل بازگشایی بولوار دستغیب پُر شد و خانه‌ ما به همراه تعدادی دیگر روی آن ساخته شد. «گُوشَله» جایی بود که مردم گاوهایشان را در آن نگه می‌داشتند.
حسین عجمی می‌گوید: معلمان سپاه‌دانش در دوره سه‌ماهه آموزشی اطلاعات مختلف بهداشتی، پزشکی، حقوقی و حتی اداری را می‌آموختند تا گره‌گشای مشکلات مردم در روستا‌ها باشند.
محمدعلی آینه‌چیان از اهالی قدیمی محله فرهنگیان و معلم سال‌های پس از انقلاب، مجری صدا و سیما در دهه اخیر و تریبون‌دار راهپیمایی ۲۲ بهمن است و از سالروز پیروزی انقلاب اسلامی خاطرات فراوانی دارد