صندوق خاطرات - صفحه 10

ایده سیدمحمد طباطبایی، کار خودش را کرده است. نصب تابلوی «سیگار نمی‌فروشیم» در مغازه، برای مشتری‌های سیگاری محله بلال، قضیه را جا انداخته است که برای خرید این یک قلم نباید به دکان او مراجعه کنند.
محسن مُربّایان می‌گوید: یکی از تنقلات بوفه مدرسه، شیرینی قطاب بود که داخل هر کارتن صدتایی، یک قطاب جایزه‌دار بود که داخلش یک سکه یک‌ریالی قرار داشت.درحال خوردن قطاب بودم که سفتی فلزی را زیر دندانم حس کردم که همان یک سکه یک‌ریالی بود.
خیابان شهید‌مطهری‌شمالی که زمانی به نام خیابان شاهرخ‌شمالی معروف بود، در سال‌های‌۱۳۴۹ و ۱۳۵۰ ازسوی شهردار وقت مشهد، محمد بنی‌اعتماد، در محدوده شهری قرار گرفت و آسفالت شد. پس از آن، این خیابان مدتی «اعتمادی» نام‌گذاری شد.
قصابی حسین پوراسحاق در کوچه حمام‌باغ، جایی برای زنده‌کردن خاطرات اهالی بالاخیابان است.جایی که مشتری‌ها علاوه بر خرید، دور هم می‌نشینند، از خاطرات شهر و دیارشان می‌گویند.
مرحوم «غلامحسین بقیعی» در کتاب «انگیزه» (که مرور خاطرات دوران کودکی و جوانی اوست) خانه‌ای را توصیف کرده که متعلق به حاج‌میرزا‌یحیی سادات‌رضوی بوده است. این خانه مجلل در نزدیکی باغ هشت‌آباد بود.
طوبی خانم می‌گوید: خانه داروغه ملکی بود که غلامرضا داداللهی، پدر بزرگ من، آن را خریده بود. وقتی هم که فوت کرد این خانه به ورثه که یکی‌شان مادر من بود رسید و بعد هم به هیئت یزدی‌ها فروخته شد.
فرزندان خانواده مقدسیان با وجود این‌که رنج از دست‌دادن پدر را در کودکی متحمل شده بودند، با‌ داشتن زن و فرزند در جنگ تحمیلی حاضر شدند و از سه پسر، دو نفرشان به شهادت رسیدند. 
سیدمحمود حدود هفتاد‌سال است که در کوچه پژمان زندگی می‌کند و هر گوشه آن برایش یادآور خاطره‌ای است؛ از باغ‌های سرسبز و زمین‌های کشاورزی گرفته تا صدای آرام کوچه‌ها و همسایه‌های صمیمی.
برای مهری وفادار که از بیست‌سال قبل در راه خیر قدم گذاشته و برای خرید گوسفند پول جمع کرده و گوشتش را بین نیازمندان محله توزیع کرده است، بیش از هرچیزی دعای خیر مردم ارزش دارد.
همسایه‌ها به شوخی شهربانو نیکبخت را «شهردار محله» یا حتی «پلیس۱۱۰» می‌نامند. زیرا مانند مادری دلسوز هوای همه را دارد و در هر مسئله‌ای پیش‌قدم است.
روز‌های اول معلمی برای عادله مسافری پر از تجربه‌های نو بود؛ اما در میان همه خاطراتش یک ماجرا هیچ‌گاه از یادش نمی‌رود؛ روزی که قرار بود نماز به جماعت برگزار شود، اما ورود موش به مدرسه همه‌چیز را تغییر داد.
علی درویش‌زاده می‌گوید: در انتهای کوچه آبخوری قرار داشت که وقت دوچرخه‌سواری در روز‌های تابستان، از آن سیراب می‌شدیم. کنار آبخوری، درختان توت قدیمی بود که حسابی توت می‌خوردیم و دوچرخه‌سواری می‌کردیم.
آنچه نام مرحوم غفاری را در دل هم‌محله‌ای‌ها جاودانه کرد، دل بزرگ و دست بخشنده‌اش بود. در هر امر خیری پیشقدم بود؛ هیچگاه به راحتی از کنار نیازمندان نمی‌گذشت. دریغ کردن برای او واژه‌ای ناشناخته بود.
محمد صدیقی می‌گوید: بیشتر کار‌ها را به‌دست بچه‌های محله می‌سپاریم. نوه‌ام، امید که امانتی الهی بود، همه کار‌های فنی و صوتی حسینیه را انجام می‌داد و حالا که دیگر بین ما نیست، بچه‌های محله بیشتر از قبل پای کار آمده‌اند.
همسایه‌های کوچه فلسطین‌۱۳ هر‌کدام از‌هر‌طریقی که بتوانند به یکدیگر محله کمک می‌کنند. سال‌هاست که یکدیگر را می‌شناسند و دوستی و همدلی‌شان اینجا رنگ و بوی بیشتری گرفته است.
در دل محله ایثارگران، همسایه‌هایی سکونت دارند که حال‌و‌هوای زندگی یکدیگر را خوب درک می‌کنند؛ همیشه از حال هم خبر دارند؛ برای دختران بی‌بضاعت مراسم عروسی می‌گیرند.
مسجد چهارده‌معصوم(ع) محل حضور انسان‌های خالص، عالم و باصفایی بوده که بیشتر از هرچیزی، نام و یاد آنها در خاطره‌ها مانده‌است. شهدای زیادی از این مسجد به جبهه اعزام شدند و پاتوقی برای بچه‌هاست.
سیدعلی سجادی یک‌بار پدر دانش‌آموزی که پیچ‌گوشتی آورده بود مدرسه را خواست و تذکر داد. چند سال بعد او را دید که پسرش را نشان می‌داد که در دعوا چاقو خورده است!
عباس عباس‌زاده از آن فوتبالی‌های تند و تیز است که اغلب خاطراتش هم بر محور فوتبال در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله المهدی در دهه‌۶۰ می‌چرخد.
بیست سال پیش، وقتی زهره‌خانم پا به خیابان مؤمن گذاشت، از این همه خانه، مغازه و کوچه‌های آسفالت‌شده خبری نبود. محله بیشتر شبیه روستایی بود دورافتاده. اما زهره خانم از همان سال دوم، به فکر آبادکردن محله افتاد.