صاحب بقالی قدیمی عموی محله بود!
مغازه بقالی با چهارچوب فلزی و قابهای شیشهای هنوز هم در خاطرات جواد فرهادی، ساکن محله امامرضا (ع)، پررنگ است؛ مغازهای که داخلش قفسههای فلزی طوسیرنگ پر از خوراکیهای جورواجور بود. اما بیشتر از مغازه، صاحب آن که در محله، همه او را «عمو» صدا میکردند، در ذهنش ماندگار شده است؛ پیرمردی که هیچکس اسم او را نمیدانست.
عمو بقال بچهها
صاحب بقالی سر کوچه پیرمردی بود که همه در محله او را «عمو» صدا میکردند. مرد ریزنقشی که کلاه بافتنی قهوهایرنگی به سر میکرد. لبخندی شیرین همیشه روی صورتش بود و ارتباط بسیار خوبی با اهالی بهویژه بچهها داشت. جوادآقا تعریف میکند: چشم که باز کردم، در همان کوچه بودم. از موقعی که یادم میآید، همه اهالی از کوچک و بزرگ صاحب بقالی را «عمو» صدا میزدند.
او ادامه میدهد: خانه عمو دیواربهدیوار مغازهاش بود و گاهی که او کار داشت، همسرش در مغازه میایستاد و جالب بود که خانمش را هم، در و همسایه، «زنعمو» صدا میکردند؛ این درصورتی بود که بیشتر افراد مسن همسایه یا مغازهدارها را با پیشوند «حاجی» یا «حاج خانم» مخاطب قرار میدادند.
برای جوادآقا در بچگی این موضوع مهم نبود؛ حتی کنجکاو نشده بود که بخواهد از بزرگترهایش سؤال کند که اسم کوچک عمو چیست.
شوخی به زبان کرمانجی
او هنوز هم چهره پیرمرد را بهخوبی به یاد دارد؛ «دقیق نمیدانم اهل کدام شهرستان بودند ولی یادم است که گاهی به زبان کردی صحبت میکرد. عمو بعدازظهرها موج رادیو را روی برنامه «صدای کرمانج» میگذاشت و با شنیدن صدای همشهریهایش کیف میکرد.»
هر موقع روبهروی مغازهاش فوتبال بازی میکردیم، روی چهارپایه جلو در مینشست و ما را تماشا میکرد
هنوز مدرسه نمیرفت که مادرش او را میفرستاد تا از بقالی خرید کند؛ «عمو که بسیار شوخطبع بود، جواب مرا با زبان کردی میداد. متوجه نمیشدم چه میگوید؛ برای همین تا پایم به خانه میرسید، به مادرم میگفتم عمو جملهای گفت که من متوجه نشدم. مادرم با لبخند جواب میداد اشکالی ندارد؛ دوباره برو یک ماست بخر و برگرد.»
با یادآوری آن سالها یکییکی خاطرات از جلو چشمانش رژه میروند؛ «هر موقع روبهروی مغازهاش فوتبال بازی میکردیم، روی چهارپایه جلو در مینشست و بدون اینکه ذرهای غر بزند، ما را تماشا میکرد. گاهی هم آبنبات یا شکلاتی به ما میداد.»
نامی که از ذهنم پاک نشد
سالها از پی هم میگذشت و جوادآقا همچنان برای خرید به بقالی میرفت. در دوران نوجوانی که عمو را بهتر از قبل میشناخت، گاهی که از مقابل مغازه رد میشد، بدون اینکه خریدی داشته باشد، صرفا برای احوالپرسی به داخل مغازه میرفت و احوال پیرمرد را جویا میشد؛ «او را میدیدم که پشت دخل مغازه با چشمانی که ضعیف شده بود، مشغول قرآنخواندن بود.»
جوادآقا تعریف میکند: یک روز که از دبیرستان برمیگشتم، دیدم در مغازه بسته است. خیلی تعجب کردم. وقتی به خانه رسیدم، مادرم گفت عمو به رحمت خدا رفته است. عصر همگی لباس سیاه پوشیدیم تا برای عرض تسلیت به خانه او برویم.
پارچهای که بالای سردر خانه عمو برای تسلیت نصب شده بود، باعث شد جوادآقا برای چنددقیقهای مکث کند. روی پارچه با خطی درشت فامیل عمو نوشته شده بود؛ نامی که تا آن لحظه نمیدانست و برایش مهم نبود، حالا بسیار پررنگ در ذهنش حک شده است: «مرحوم زعفرانلو».
* این گزارش سهشنبه ۳۰ دیماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۶ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.
