چهل سال کفاشی حاجی قربانی در باغ قلیانی
روایتی که دوستیها و لذتهای گمشده را در آن پیداکنی، شیرین و دلچسب است بهویژه اینکه این روایتها از دل حجره کوچک نبش یکی از خیابانهای سرخس برآمده باشد که شغلش این روزها خاص است.
دکان کوچک سر نبش خیابان سرخس روی شیشههایش با خط نستعلیق و بهرنگ آبی آسمانی نوشته است «کفاشی قربانی». حاجی از همان ۴۰ سال گذشته عادت دارد هرروز که درِ مغازهاش را باز میکند زیر لب «و إن یکاد» و چهارقل و آیتالکرسی بخواند و به چهار گوشه دکان فوت کند.
اعتقاد دارد با این کار هیچوقت کاسبیاش کساد نمیشود. در این سالها علاوه بر مشتریهایی که ثابت بودند و از هرکجای شهر و کشور برای خرید کفش قیصری یک راست میآمدند خیابان سرخس، حجره حاجی پاتوق خیلی از هممحلهایها هم که ساعتی از روزشان را در آنجا به گپوگفت میگذراندند. این را هممحلهایهایی تعریف میکنند که من را به مغازه حاجی هدایت میکنند. حاجی نماز است و بعد از آن برای استراحت یکراست میرود منزل، این عادت ۴۰ سالهاش است و محال است آن را ترک کند، مگر به ضرورت.
حاجی از ریشسفیدهای محله است و آبرو و احترامش در محله مشکلگشای خیلی از کارها بوده و هست. دو میز کار، یک آینه قدی، چهارصندلی کهنه و میخهای خالی روی دیوار که از یکی از آنها چند کت و کلاه آویزان شده و مردی که سرش پایین است و یکریز میخ میکوبد در همان نگاه اول بهچشم میآید.
داماد حاجی هم تازه از نماز برگشته است و سعی دارد از فضای فشرده بین میزها رد شود. یک میز کوچک سبزرنگ مخصوص خود حاجی است و عینک بزرگ تهاستکانی ویژه کار که روی میز جا مانده است. برخلاف خیلی از فروشندهها که اعتقاد دارند مغازه باید ویترین شیکی داشته باشد، چون عقل مشتری به چشمش است، در ویترین کوچک شیشهای که دونبش خیابان است کفشهای مردانه و چرمی در رنگهای مختلف، خیلی معمولی چیده شده است.
ویترین مغازه حاجی برخلاف ویترین خیلی از مغازهها ساده و کوچک و جمعوجور است، اما مشتریهایی که کار او را دیدهاند، برایشان این چیزها مهم نیست و راه حجره را خوب یاد دارند.
کفشهای ویژه آقایان
حجره و مغازه کوچک حاجی جای ورود خانمها نیست و حالا من بیهیچ ملاحظهای در میان چندمرد که برای اندازه گرفتن کفش ایستادهاند، خیره ماندهام به جعبههای کفش که روی هم قرارگرفته و کفشهایی که یک ردیف از آنها کنار دیوار روبهرویی چیده شده است و آدم را یاد فیلمهای گذشته میاندازد؛ فیلمهایی که آدمهای لوطی با کفشهایی قیصری نقش اول آنها را داشتهاند.
داشتههایم از روز و دیدار اول به همین اندازه محدود میشود و اینکه این اولین مغازه کفاشی است که در محله باز شده است. هنوز خارج نشدهام که با مرد میانسال شیکپوش و موقری روبهرو میشوم. سفارش چند جفتی اش را تحویل میگیرد و بیهیچ چک و چانهای پول را میگذارد روی دخل و خیلی آرام خارج میشود و من تصمیم میگیرم وقت مصاحبه را برای ساعت ۱۰ صبح روز بعد هماهنگ کنم.
صبح روز بعد مغازههای اطراف حالا میشناسندم و میگویند حاجی مغازه است، تا وقت اذان نشده عجله کن. وارد که میشوم صدای قلقل کتری که روی علاءالدین گوشه مغازه است، حس خوشایندی را القا میکند. حجره حاجی از دو روز قبل شلوغتر است.
اکابر هم نرفتهام
حاجحسن کفاش با لبخند مشتریها را همراهی میکند و حالا چشمبسته هم میخهای ریز را تندتند روی کفشها میکوبد. بهخاطر مدل خاص کفشهایی که هنوز از زمانهای دور در این حجره به فروش میرود خیلیها سراغ حاجحسن کفاش میآیند.
حاجی درهنگام کار و جوابدادن به مشتری حواسش به من هم هست، به این گفتوگوها عادت دارد، اینکه بگوید «متولد سالی هستم که روسها حمله کردند. پدرم را در کودکی از دست دادم و مادرم هم مجبور شد به مردی شوهر کند که تحمل دیدنم را نداشت و من بدون آنکه اکابر را دیده باشم، رفتم سراغ کفاشی.»
حرکات حاجحسن را مرور میکنم و بیشتر از نوع کارکردنش، شیفته حرفزدنش میشوم؛ «خدا بیامرزد کربامیر شیردلان را، به من شاگردی یاد داد. من هرچه در زندگی و کار دارم از او دارم.
آنزمانها مغازهمان حجره کوچکی در ارگ بود و تنها شاگرد کربلاییامیر شیردلان من بودم. اینکه میگویم روی ۶۰ سال قبل حساب کنید. تازمانیکه حاجی زنده بود مغازه را ترک نکردم. هم کفش میدوختم هم کاسبی را یاد میگرفتم. خدابیامرز حاج کربلاییامیر هم اعتقاد داشت سواد چشم آدم را باز میکند، اما من عاشق کار بودم و کاسبی را بیشتر دوست داشتم.»
حاجی هنوز هم به همان روش ۶۰ سال گذشته کار میکند و اعتقاد دارد کار خوب میماند و خدابیامرزی مردم همیشه پشت آدم است. یاد گرفته در کاسبی رضایت مشتری را درنظر داشتهباشد، میگوید همیشه کفشی دست مشتری دادهام که حداقل دو سال کار کردهاست.

برای عروسیام میخرم
پسر جوان بلندبالایی یک جفت از همان کفشهای معروف قیصری را میپوشد و امتحان میکند، میگوید: عادت ندارم غیر از این کفشها بپوشم. پسر جوان حالا در میان کفشهای مختلف ترجیح میدهد کفش نرم و راحت و دستدوز حاجی قربانی را بخرد، حتی برای مجلس عروسیاش. میگوید با اینکه این کفشها مد روز نیست بیشتر بچههای محل مشتری حاجی هستند و چشم میدوزد به چهره پیرمرد که با لبخند مهربانتر است.
به این محل باغ قلیانی میگفتند. یادم است کنار راهآهن کانال آبی بود به نام آب بوجمه، تابستانها میرفتیم آبتنی
-جنس این کفشها چیست؟
ما اصلا غیر از چرم کار نمیکنیم. جنس چرم باعث میشودپا نه بو بگیرد و نه عرق کند و خیلی هم در آن راحت باشد. اصلا کفشی که دوردوز باشد هیچوقت خراب نمیشود. حالا حاجی با گزن تندتند اضافه چرمها را میگیرد و سیدحبیب رضایی که بغلدست او کار را یادگرفته است و به فوتوفن کار آشناست، مشتریها را راه میاندازد. قیمت کفشها از ۵۰ هزارتومان شروع میشود و تا ۱۷۸ هزارتومان هم میرسد.
حاجی میگوید: کمتر از این راه ندارد. این کفش را مغازهدار به چندبرابر قیمت هم میفروشد.
-چرا کفش قیصری؟
این پرسش حواس حاجی را از حرفهایی که شیرینی خاصی دارد، پرت میکند و با همان لبخندی که از چهره سالخورده او دورنمیشود ادامه میدهد: یک زمان این کفشها بورس بود. بیشتر در این محلهها که لوطیهای زیادی داشت و پوشیدنشان نشاندهنده شخصیت آدمها بود، استفاده میشد، اما حالا این کفشها را بیشتر به خاطر جنس آن میپوشند.
به این محل باغ قلیانی میگفتند
حاجی قدیمهای این محله را خوب به یاد دارد؛ «اینجا فقط زمین کشاورزی و باغ بود. غروبها گرگها زوزه میکشیدند. به این محل باغ قلیانی میگفتند. چند چهارراه پایینتر هم گودال خشتمالها بود و کنار آن قبرستان. یادم است کنار راهآهن کانال آبی بود به نام آب بوجمه، تابستانها میرفتیم آبتنی میکردیم و بعد هم میرفتیم سرکار.»

از صفر شروع کردم
حاجحسن هم مثل خیلیها از صفر شروع کرده است؛ «اوایل که به این خیابان آمدم دستم تنگ بود و با کمک یکی از اهالی همینجا بهنام حاجآقا رحیمی با ۲۰ هزار تومان این مغازه را خریدم. پیش از آن ازدواج کرده بودم. بعضی وقتها در زندگی دستم تنگ میشد، اما میدانستم خدا با من است و همیشه هم همین را خواستهام که اگر یک لحظه میخواهم از یاد خدا غافل شوم دیگر نباشم. حاجحسن حالا آوازهاش در همهجا پیچیده از خرمشهر و اهواز و کرمان گرفته تا همین شهرهای نزدیک.»
میگوید حالا در مشهد کسی این کار را انجام نمیدهد بهویژه کفش قیصری زیاد خریدار ندارد، اما او دوست نداشته سبک و سیاق کارش را عوض کند. میخواهد حاجحسن قیصریدوز بنام بماند.
حاجی میگوید: سهپسر و چهاردخترش را از همین پول کفاشی سروسامان داده است. او خوشحال است درزمانیکه انواع و اقسام کفشهای عجیب و غریب به بازار آمده، کفشهای دستدوز او هنوز هم مشتریهای پروپا قرص خودش را دارد. میگوید کفش سه وظیفه دارد؛ حفاظت از پا، کمک به راه رفتن و آرامش و آسایش. جنس کفش بایدطوری باشد که هم کفی و هم روییاش محکم باشد. حاجحسن از همان سالهای اول یاد گرفته کف کفشها باید از جنسی ساخته شود که باوجود انعطافپذیری در اثر اصطکاک با زمین دچار ساییدگی زودرس نشود.
حاجحسن حرف برای گفتن زیاد دارد از شب دامادیاش، از شب چلهای که دردسرساز شده بود، از آن عیدی که برای خرجی خانه مانده بود و.... میگوید سر فرصت شد بیا همهاش را برایت تعریف میکنم و من انتظار میکشم نوبت بعدی که به خیابان سرخس آمدم حتما سری هم به مغازه حاجحسن کفاش بزنم هر چند ورود خانمها در این مغازه غیرمنتظره است.
* این گزارش در شماره ۷۴ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۶ آبان ماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.

