
یکی دوازدهساله و دیگری هشتساله؛ یکی از یکی بانمکتر. آنکه بزرگتر است، در مدرسه برای بچهها شیرینکاری انجام میدهد و همین هم باعث میشود که برای گفتوگو دعوتش کنیم. زنگ که میزنیم، میگوید بچه برادرم هم میتواند پاهایش را ۱۸۰ درجه باز کند؛ درنتیجه ما پذیرای دو مرد کوچک از محله خواجهربیع مشهد در دفتر شهرآرامحله میشویم.
محمدجواد آرمان، شاگرد کلاس پنجم است و در دبستان مهرمادر محله خواجهربیع درس میخواند. از درسهایش میپرسیم، میگوید: درسم را میخوانم و معدلم خوب است. وقتی میخواهیم درباره شیرینکاریهایش بگوید، توضیح میدهد: من میتوانم روی سرم بایستم و در همان حالت پاهایم را باز کنم یا چهارزانو بزنم.
در مدرسه فوتبال بازی میکنم، بدمینتون را هم دوست دارم اما امکانش نیست
حرکتهای نمایشیورزشی او که بعدا برایمان انجام میدهد، گفتگو را به ورزش میکشاند. دانشآموز پرتحرک و بانشاط محله خواجهربیع میگوید: به ورزش علاقه دارم و در مدرسه فوتبال بازی میکنم، بدمینتون را هم دوست دارم اما امکانش نیست؛ گاهی در زنگ ورزش که درخواست میکنم وسایل بدمینتون به من بدهند، میگویند: خودت باید راکت داشته باشی.
او ادامه میدهد: کار دیگری که بلدم این است که دستمالی را گره پاپیونی میزنم و بهراحتی بازش میکنم. مرتب است و کت و شلواری تمیز پوشیده؛ از جیب بغل کتش، تکهای بریدهشده از یک دستمال را بیرون میآورد و با آن گرهی پروانهای میزند و بعد با یک حرکت بازش میکند.
محمدجواد به بازیگری تئاتر علاقه دارد و دراینباره کارهایی در مدرسه کرده است؛ او با آبوتاب تعریف میکند: نمایشی در مدرسه بازی کردیم با موضوع جمهوری اسلامی که در آن امامخمینی(ره) به ایران میآمد. من نقش یکی از ماموران شاه را داشتم که انقلابیها را دستگیر میکردم؛ به آنها میگفتم: دیوارنویسی میکنی؟ پدرت را درمیآورم!
این دانشآموز بااستعداد محله خواجهربیع اضافه میکند: یک روز مسئولی به کلاسمان آمد و پرسید چه کسی میتواند نمایش بازی کند؟ من و سه نفر دیگر داوطلب شدیم. قرار شد سه نقش پیرزنی که آرتروز دارد، پیرمردی که پایش شکسته و دکتری که آن دو نفر را درمان میکند بازی کنیم؛ بعد از اینکه هرسه نقش را بازی کردم، به عنوان بهترین بازیگر از بین آن چند نفر، جایزه گرفتم.
او ادامه میدهد: یکبار دیگر هم آقایی آمد و خواست نقش دزد بانک را بازی کنم، او هم وقتی بازی مرا دید، کارم را پسندید و فرمی به من داد تا پر کنم. انشاءا... قرار است بعد از عید از مدرسه اجازهام را بگیرد تا برای تست بازیگری به مجتمع غدیر بروم.
از دیگر علاقههای محمدجواد میپرسیم، میگوید: نقاشیام خوب است و مدتی به کلاسهای نقاشی مجتمع امامخمینی(ره) رفتهام؛ اگر موقعیتش پیش بیاید سال بعد هم در این کلاسها شرکت میکنم تا کارم بهتر شود؛ اگر سهتا تابستان کارم را ادامه دهم، میتوانم نقاشی رنگ و روغن کار کنم.
در ضمن در هیئتی که در کوچهمان مخصوص همسنوسالهای من است، قرآن میخوانم و مداحی میکنم. گاهی بچهها زنگ میزنند که امشب در هیئت مراسم داریم، تو هم بیا و در سینهزنی اگر خواستی شرکت کن اما قرآن را حتما بخوان.
او معتقد است آدم باید با بازوی خودش پول دربیاورد. مرد ۱۲ ساله محله ما دلش میخواهد در آینده پزشک شود، اما حرفش این است: تا خدا چه بخواهد؛ شاید هم مهندس شدم. او میداند هر شغلی را که قسمتش خواهد شد، باید با تلاش و پشتکار به دست آورد و بعد در آن بهترین شود.
محمدجواد که برای یادگرفتن حرفهای که در آینده به دردش بخورد، تابستانها سرِ کار میرود، عنوان میکند: تا اندازهای از پدرم کاشیکاری یاد گرفتهام، مدتی هم در یک تعمیرگاه جلوبندی خودرو کار کردهام.
همیشه یکساعت زودتر به تعمیرگاه میرفتم که استادکارم به من میگفت: تو به کار دل میدهی. به نظر من اگر آدم به کاری دل بدهد در آن موفق میشود، همینطور که من سهروزه یاد گرفتم روی سرم بایستم، بدون اینکه کلاس یا باشگاهی رفته باشم.
قرار بود در این گفتوگو با دو نفر همکلام شویم؛ دومی پسربچهای خندان و درعینحال ساکت و خجالتی است، اما وقتی از او میخواهیم، یکیدوتا شعری را که از حفظ است، میخواند. ابوالفضل آرمان در جواب این سوال که دیگر چه کاری بلدی، میگوید: میتوانم پاهایم را ۱۸۰ درجه باز کنم، چرخوفلک هم میزنم؛ و ابوالفضل کوچولو این حرکتها را برای شهرآرامحله نمایش میدهد.
*این گزارش یکشنبه، ۱۸ فروردین ۹۲ در شماره ۴۸ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.