تیکتاک دوباره ساعتها در مغازه محمد رجبزاده
اهالی خیابان میثم، کاسب قدیمی محلهشان را بهخوبی میشناسند؛ پیرمردی خوشمشرب با عینکی دورسیاه که چهاردهه است در چهاردیواری ساعتسازی امید، ساعتهای مرده را تحویل میگیرد و به عقربههایشان جان تازه میبخشد.
محمد رجبزاده آبرود در این سالها، چراغ ساعتسازی را در محله فجر روشن نگه داشته است؛ حرفهای که با همهگیرشدن تلفنهای همراه، تا آستانه خاموشی پیش رفت، اما اهتمام پیرمرد به ماندن در شغلی که تخصصش را داشت، نهتنها این حرفه و مغازه را سر پا نگه داشت، بلکه فرصتی پیدا کرد تا گذر زمان و بازگشت تدریجی مشتریان به دنیای ساعتها را به چشم ببیند.
سلام به ساعتسازی
سال۵۷ بود و اوج شلوغیهای انقلاب اسلامی در مشهد که محمد شانزدهساله، بههمراه والدین بیمار و سه برادر خود، روستای آبرود از توابع تربت حیدریه را به مقصد مشهد ترک کرد. او و برادرهایش خسته از رنج بیکاری که دردی همهگیر در اواخر عمر رژیم پهلوی به شمار میرفت، بهدنبال لقمهای نان حلال بودند و بس و دراینبین، محمد چارهای ندید جز کار دشوار در کورههای آجرپزی انتهای پنجتن؛ «برادر بزرگترم رفت دنبال ساعتسازی. مدتی بعد، من هم شدم شاگردش، در مغازهای که میافتاد خیابان دریادل، نزدیک مدرسه حاجتقی. سه سال شاگردی کردم و اولین کسبوکار مستقلم را در همین مغازه، راه انداختم.»

رونق دنیای ساعتها در گذشته
فراوانی مشتریهای قدیم ساعتسازی کجا و حضور کمرونق آنها در این سالها کجا. او زمان را به پیش از همهگیرشدن تلفنهای همراه برمیگردانَد؛ روزگاری که ساعتها از نوع مچی، جیبی، دیواری و رومیزی، جزو مهمترین وسایل زندگی بود؛ آنقدر که مردم، آن را گزینهای خوب برای هدیهدادن در جشن تولدها، عروسیها و... میدانستند.
زمانی که صدای قدمهای ماه رمضان، نزدیکتر از همیشه به گوش میرسید، مغازه ساعتسازی آقای رجبزاده هم پر میشد از مشتریهای عجول، از محله فجر و محلات همجوار. ساعتهای رومیزی زنگدارشان را میآوردند برای تعمیر و اصرار میکردند زودتر، کارشان راه بیفتد تا مبادا در سحرهای ماه مبارک، از سحریخوردن باز بمانند.
گاهی با عوضکردن باتری هم کار ساعتشان راه نمیافتد؛ چون موتور ساعتها از تعمیری به تعویضی، تغییر کردهاست
او از گذشتهها به دهه اخیر اینطور پل میزند: تعداد مشتریها کمکم دارد بهتر میشود، اما اصلا شبیه قدیم نیست. بیشتر، برای تعویض باتری میآیند. گاهی با عوضکردن باتری هم کار ساعتشان راه نمیافتد؛ چون موتور ساعتها از تعمیری به تعویضی، تغییر کردهاست.
کاسب امین محله فجر
محمدآقا رفته است پشت پیشخوان. میخواهد نمونههایی از دو نسل ساعت قدیمی و جدید را بیاورد تا تفاوت کیفیتشان را ببینیم و باور کنیم روی کیفیت ساعتهای امروزی نمیشود حساب باز کرد، حتی اگر از برندی معتبر و گرانقیمت باشند. نمونه قدیمی، مال یکی از مشتریهاست که برای بردن ساعتش مراجعه نکرده است. موتور ساعت، پر از پیچومهرههای ریز است و همگی قابل باز و بستهشدن و تعمیر، اما موتور ساعت دوم، پرس شده است و اگر به مشکل بخورد، چارهای جز تعویض آن نیست.
وقتی از کاسب قدیمی محله فجر میپرسیم ساعت مشتریها را تا چه زمانی به امانت نگه میدارد، میگوید: تا هر وقت این مغازه سرپا باشد، ساعتهایی را که امانت مردم است، نگه میدارم. روزی هم که بخواهم مغازه را جمع کنم، آگهی میدهم به روزنامه و مینویسم هرکس طلبی یا امانتی دارد بیاید ببرد؛ اینطوری از گردنم رد میشود.
از میان ساعتهای قدیمی مانده در مغازه رجبزاده، عمر برخی به سال۶۸ برمیگردد که تازه، این مغازه را باز کرده بود. او هنوز به آمدن صاحبان ساعتها امیدوار است، مثل آن مرد میانسال که بعداز پانزدهسال آمد و سراغ ساعت مچیاش را گرفت. وقتی محمدآقا از او دلیل این همه سال تأخیر را پرسید، با چنین پاسخی مواجه شد: زندان بودم.
گریختن از آغوش مرگ
ایستادگی و مقاومت دربرابر چیزهایی که دوستشان ندارد، برای رجبزاده، یک مرام است و آن را زندگی کرده است. باز نگهداشتن مغازه ساعتسازی درکنار اشتغال به رانندگی در تاکسی خطی خیابان وحید، حتی در سالهایی که تب خرید تلفن همراه، ساعتها را به ورطه فراموشی کشانده بود، یک نمونه است فقط.
نمونه دیگر آن، دستوپنجهنرمکردن با بیماری گیلنباره بود که او را در بیستونهسالگی، تا آستانه مرگ پیش برد؛ «۴۵روز در بیمارستان قائم (عج) بستری بودم. وزنم از ۷۲کیلو رسیده بود به چهلوخردهای. دکترها قطع امید کرده بودند. یک روز ظهر، روی لباس بیمارستان، کاپشن پوشیدم و زدم بیرون. بهسختی راه میرفتم و مسیر چنددقیقهای تا دم در بیمارستان، دوسهساعت طول کشید.
هیچ رانندهای من را سوار نمیکرد، از بس چهرهام اسکلتوار و وحشتناک بود. با اشارهبه یک راننده فهماندم میخواهم بروم حرم. من را بست طبرسی پیاده کرد. به حرم آقا درست مسجد بالاسر که رسیدم، از خستگی خوابم برد.»
اشک در چشمهایش حلقه میزند وقتی از خوابی حرف میزند که تعبیر روشنی داشت و وقتی بیدار شد، حس کرد خشکی و سنگینی عضلاتش کم شده است. دکترها هم بعد از آزمایش دردناک مجدد از مایع نخاعی، همین را گفتند؛ اینکه بیماری، از پیشروی دست برداشته و او از آغوش مرگ، گریخته است.
رجبزاده، کار چند مشتری را که برای تحویلدادن و تحویلگرفتن ساعتهایشان آمدهاند، راه میاندازد و میگوید بنای تسلیمشدن ندارد، نه دربرابر حرف کسانی که بهخاطر ماندن در این حرفه، به او خرده میگیرند، نه درمقابل مشکلات تازهای مثل بیماری پارکینسون که در مسیر زندگیاش، قد علم کردهاند.
* این گزارش یکشنبه ۲۶ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۲ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.
