کد خبر: ۸۲۸۹
۳۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۰
قصه ۱۵ بهار زندگی، ۱۵ روز جبهه و ۱۵ سال مفقودی شهیدشعبانی

قصه ۱۵ بهار زندگی، ۱۵ روز جبهه و ۱۵ سال مفقودی شهیدشعبانی

شهید محمدحسین شعبانی ۱۵ سال بیشتر نداشت که برای گذراندن دوره آموزشی به بیرجند رفت، ۱۵ روز در جبهه بود و پس از ۱۵ سال، جنازه‌اش را آوردند.

همیشه فکر می‌کنیم حسینیه‌ها یا تکیه‌ها باید مکان‌های بزرگ و خاصی باشند، اما این روز‌ها می‌بینید که پدر و مادر برخی شهدا قسمتی از منزلشان را تبدیل به پایگاه فرهنگی یا حسینیه کرده اند و جوانان و نوجوانان را در آنجا جمع می‌کنند تا آن‌ها را با راه شهدا و سبک‌وسیاق زندگی‌شان آشنا کنند.

خانواده «شهید محمدحسین شعبانی» هم یکی از این خانواده‌ها هستند که مدت یک سال است منزلشان را با همکاری معاونت فرهنگی شهرداری منطقه و پایگاه بسیج مسجد امام‌محمدتقی (ع) به «پایگاه فرهنگی و حسینیه شهید شعبانی» تبدیل کرده‌اند.

پدر شهید در این‌باره می‌گوید: «هدف ما این است که نوجوانان محله‌مان از کوچه و بازار جمع شوند و به راه دین بیایند و دین‌دار بزرگ شوند.»

۱۵ رمضان، سالگرد شهادت شهیدشعبانی و یک‌سالگی این کانون، بهانه‌ای شد تا به‌سراغ خانواده شهید برویم و بیشتر با هدفشان از انجام این اقدام آشنا شویم.

۱۵ بهار بیشتر نداشت

هرچند پدر و دو برادر دوقلویش، علی و عباس در جبهه بودند، محمدحسین دوست داشت او هم به جبهه برود.

هر وقت مادرش به او می‌گفت تو که هنوز سن‌وسالی نداری، نمی‌خواهد بروی، جواب می‌داد: «من می‌خواهم بروم امام زمانم را ببینم. شما نمی‌خواهید من او را ببینم؟» مادرش مانده بود با او چه کند؛ برای همین بالاخره اجازه داد تا او برای فراگیری دوره‌های آموزشی برود.

محمدحسین که ۱۵ سال بیشتر نداشت، برای گذراندن دوره آموزشی به بیرجند رفت و ۲۵ روز در آنجا بود، سپس به مشهد آمد. باز هم مادر تمایلی به رفتن پسرش نداشت، اما در این فاصله، پدر و یکی از برادرانش از جبهه آمده بودند.

پدرش به او می‌گوید: «من حرفی ندارم؛ اگر صلاحت را در این می‌بینی، می‌توانی بروی»، محمدحسین، اوایلِ ماه رمضان عازم جبهه می‌شود و شب میلاد امام‌حسن‌مجتبی (ع) خبر شهادتش را می‌آورند.

پدرش می‌گوید: «پسر پانزده‌ساله‌ام، ۱۵ روز در جبهه بود و پس از ۱۵ سال، جنازه‌اش را آوردند.»

 

انتخاب را به‌عهده خودشان گذاشتم

آن زمان همه به فکر دفاع از کشور بودند و هیچ‌کس به خودش فکر نمی‌کرد و حفظ خاک و ناموس، اولویت زندگی همه بود.

پدر شهید با این توضیح ادامه می‌دهد: «یادم هست پسر بزرگم را به تبریز بردم تا در دانشگاه درس بخواند، اما بعد از یک ماه نامه‌ای برایم فرستاد با این متن که آقاجان، من به دانشگاه بهتری رفته‌ام تا درس بخوانم.

با خواندن نامه تعجب کردم و آن را به مدیر دبیرستان قدیمش نشان دادم. مدیر تا نامه را دید، گفت بچه‌ات به منطقه رفته است. وقتی علی متوجه رفتن برادرش شد، او هم وسایلش را برداشت و به جبهه رفت.

پس از مدتی پشت‌سر آن‌ها به اهواز رفتم تا ببینم بچه‌هایم چه‌کار می‌کنند. وقتی آن‌ها را در منطقه دیدم، خیالم راحت شد و برگشتم و مدتی بعد محمدحسینم راهی جبهه شد.»

«بعد از شهادت پسرم، به یاد او مراسم مختلفی در خانه برپا می‌کردیم. دوست داشتم نام و یادش همیشه برایمان زنده باشد تا اینکه بچه‌های مسجد امام‌محمدتقی (ع) پیشنهاد دادند طبقه پایین منزلمان را به کانون فرهنگی تبدیل کنیم.

آن زمان مستاجر داشتم. گفتم اگر او برود، زیرزمین را به شما می‌دهم وگرنه باید صبر کنید. شاید باورش سخت باشد، ولی صبح روز بعد مستاجرم آمد و گفت من می‌خواهم بروم.

تعجب کردم و گفتم هنوز یک ماه وقت داری، اما او گفت می‌خواهم بروم. من هم به بچه‌های مسجدی خبر دادم و خودشان تمام کار‌ها را انجام دادند.»

این بچه‌ها به اقتضای سنشان پرسروصدا هستند، اما پدر شهید می‌گوید: «با تمام سروصدای بچه‌ها بازهم دوست دارم در اینجا باشند. هدف من از تاسیس این مکان برای بچه‌ها، این است که آن‌ها از کوچه و بازار جمع شوند و به اینجا بیایند و با راه دین آشنا شوند. گاهی خودم می‌روم و برایشان صحبت می‌کنم.

دوست دارم بچه‌های ما دین‌دار باشند و با مضامین دینی بزرگ شوند. هر وقت به اینجا می‌آیند، یک‌یک آن‌ها را به یاد پسرم می‌بوسم و احساس می‌کنم قلبم روشن می‌شود. مادر شهید هم از پشت پنجره، آن‌ها را نگاه و محمدحسین را یاد می‌کند.»

دوست داشتم یادش برایمان زنده باشد، بچه‌های مسجد پیشنهاد دادند طبقه پایین منزلمان را به کانون فرهنگی تبدیل کنیم

 

 خدایا این قربانی را از من بپذیر!

مادر شهید شعبانی در این چند سال، شهادت پسرش را باور نکرده و هر روز و شب چشم‌به‌در بوده تا یک روز او به خانه برگردد تا اینکه سال ۱۳۷۶ استخوان‌ها و پلاک محمدحسین را برایش می‌آورند.

او از آن روز‌ها چنین برایمان تعریف می‌کند: «چشم‌انتظاری، آدم را پیر می‌کند و طاقتش را تمام. بعد از این همه سال، دیگر خسته شده بودم؛ برای همین نذر کردم ۴۰ شب نماز امام‌زمان (عج) بخوانم تا تکلیفم مشخص شود.

شب چهلم تب کردم، آن‌قدر که تا صبح هذیان می‌گفتم. حاج‌آقا من را برای نماز صبح بیدار کرد و گفت شب گذشته چقدر سروصدا کردی، اما خودم چیزی نفهمیده بودم. وقتی وضو می‌گرفتم، با خودم گفتم من ۴۰ شب نماز امام‌زمان (عج) خواندم و هیچ اتفاقی نیفتاد.

شب بعد، آیت‌الله بهشتی را در خواب دیدم. او از من پرسید چه شده؟ چرا این‌قدر ناراحتی؟

به او جواب دادم بی‌قرار پسرم هستم، طوری‌که صبح و شب می‌گویم حسین. او به من گفت بیا برویم بالا.

به همراهش رفتم. ناگهان دیدم محمدحسین از زیر خاک بلند شد. سر و صورتش پر از خاک بود. تا او را با این وضعیت دیدم، هول شدم. تلاش می‌کردم خاک‌های سر و صورت حسین را تکان بدهم و حواسم به چیز دیگری نبود که از خواب بیدار شدم.

وقتی استخوان‌ها و پلاکش را برایم آوردند و گفتند این محمدحسین است، به آن‌ها گفتم مادر، بوی فرزندش را می‌شناسد. بگذارید پسرم را ببویم.

وقتی استخوان‌های پسرم را بوییدم، دیدم بوی محمدحسین را می‌دهد. لحظات سختی بود، فقط گریه می‌کردم و از خدا می‌خواستم که این قربانی را از من بپذیرد.»

اما اینکه چه اتفاقی افتاد که منزل شهیدشعبانی به پایگاه فرهنگی و حسینیه تبدیل شد، هم داستان خودش را دارد. رشید حاجتمند، مسئول پایگاه، می‌گوید: «شهیدشعبانی خودش ناظر به کار‌های فرهنگی این محله بوده و هست.

چندسالی است که بچه‌های محله در سالگرد شهید، روز پدر و اعیاد مختلف به منزل آن‌ها می‌روند تا یاد و خاطر شهید را زنده نگه‌دارند. این رفت‌وآمد‌ها آن‌قدر زیاد شده است که پدر شهید، یک مامن برای بچه‌های مسجد امام‌محمدتقی (ع) به‌حساب می‌آید.»

در هر مناسبتی، در خانه شهید برنامه برگزار می‌شد و بچه‌های مسجدی هم رابطه خوبی با پدر شهید داشتند. تمام این‌ها در کنار هم سبب شد که فعالان فرهنگی مسجد امام‌محمدتقی (ع) که از دوستان این خانواده هم هستند، به این فکر بیفتند که طبقه پایین منزل شهید را با اجازه خانواده‌اش به پایگاه فرهنگی تبدیل کنند.

وقتی موضوع را با پدر شهید مطرح کردند، او مانند همیشه با روی باز پذیرای آن‌ها بود و گفت: «ایرادی ندارد، اما ما اکنون مستاجر داریم. اگر مستاجرم رفت، آن وقت شما بیایید.»

روز بعد هم تماس گرفت و گفت مستاجرم می‌خواهد برود، شما می‌توانید بیایید. حاجتمند با بیان این ماجرا ادامه می‌دهد: «این موضوع را به معاونت فرهنگی منطقه اعلام کردیم و با کمک آن‌ها منزل را برای پایگاه گرفتیم. همیشه به این موضوع فکر می‌کنم که تمام این شرایط را خود شهید برایمان فراهم کرده است.»

 

۱۵ بهار زندگی، ۱۵ روز جبهه و ۱۵ سال مفقودی

 

کانون شهید شعبانی از مسجد جدا نیست

اینکه پایگاه فرهنگی و حسینیه‌ای در فاصله کمی از مسجد احداث شود، شاید اعتراض برخی مسجدی‌ها را به‌دنبال داشته باشد.

فرمانده پایگاه مسجد امام‌محمدتقی (ع) در این‌باره توضیح می‌دهد: «اوایل، برخی مسجدی‌ها حتی امام‌جماعت مسجد با تاسیس کانون در این مکان موافق نبودند و می‌گفتند شما با این کارتان، جوانان و نوجوانان را از مسجد جدا می‌کنید، اما پس از مدتی دیدند که در عمل، این اتفاق نیفتاد و با گذشت زمان، نظرشان درباره برنامه‌های ما تغییر کرد.»

فعالیت‌های این کانون، زیرمجموعه برنامه‌های مسجد امام‌محمدتقی (ع) است و فعالان فرهنگی در این کانون معتقدند که این کانون از مسجد جدا نیست و این دو مکمل یکدیگر هستند؛ برای همین در هر برنامه‌ای این موضوع را درنظر می‌گیرند.

این فعال فرهنگی توضیح می‌دهد: «برخی فعالیت‌های مسجد ازجمله برنامه‌های ورزشی و هنری آن در این کانون برگزار می‌شود. در حال حاضر در قسمت خواهران، حدود ۷۰ نفر فعالیت می‌کنند و کلاس‌های هنری و فرهنگی برای آن‌ها در این مکان برگزار می‌شود.

در قسمت برادران نیز ۴۰ نفر زیر ۱۱ سال، ۱۵ نفر بین ۱۱ تا ۱۵ سال و ۵۰ نفر هم ۱۵ تا ۲۲ سال فعالیت می‌کنند. جوانان و نوجوانان ازطریق مسجد امام‌محمدتقی (ع) به این کانون جذب می‌شوند.»

 

 ترویج فرهنگ ایثار و گذشت در مدارس

در طول یک سال که حسینیه تاسیس شده است، بچه‌های کانون برنامه‌هایی با محور ایثار و شهادت برگزار کرده‌اند

حاجتمند در این‌باره می‌گوید: «رویکرد ما ترویج فرهنگ دفاع مقدس، ایثار و ازخودگذشتگی است که باید رواج پیدا کند و نوجوانان ما با سبک زندگی اسلامیِ شهدا آشنا شوند.

این پتانسیل سبب شده تا درنظر داشته باشیم که از سال آینده با هماهنگی آموزش‌وپرورش و مدارس، کلاس‌های پرورشی دانش‌آموزان را در این پایگاه برگزار کنیم و به آن‌ها محتوا بدهیم و استادانی را برایشان درنظر بگیریم تا با بچه‌ها رفیق شوند و مباحثی مانند اخلاق و حجاب و سبک زندگی اسلامی را به آن‌ها آموزش دهند.»

هرچند فضای کانون بیشتر از ۹۰ متر نیست، در این یک سال میزبان اقشار متفاوتی بوده است. چندین گروه که از شهر‌های دیگر به مشهد آمده بودند، مدتی در اینجا اسکان داده شدند.

از دیگر فعالیت‌های انجام‌شده در کانون، برگزاری کلاس‌های درسی در ایام امتحانات با هزینه خیران بوده است.

 

امداد‌های غیبی

خانواده شهید در این مدت در موقعیت‌های مختلف، کمک‌های زیادی از پسرشان گرفته‌اند، به‌طوری‌که مادر شهید تعریف می‌کند: «منزل قبلی ما در عدل‌خمینی بود. به‌خاطر سروصدای هواپیماها، آن خانه را فروختیم تا در جای دیگری خانه بخریم. هر چه می‌گشتیم، خانه‌ای که مورد پسندمان باشد، پیدا نمی‌کردیم.

یک شب خواب دیدم محمدحسین گفت تو خانه می‌خواهی؟ من خودم برایت خانه می‌خرم. صبح که بیدار شدم، به آقای شعبانی گفتم امروز خانه‌ای را که می‌خواهیم، پیدا می‌کنیم و همین‌طور هم شد.

صبح اول وقت از بنگاه زنگ زدند و این خانه را به ما نشان دادند. قبل از ما هم خانواده شهیدعبدی در این خانه زندگی می‌کردند.»

نقاشی شهیدشعبانی بر روی دیوار منزلشان، نیز قصه خاص خودش را دارد. از زمانی که رنگ‌آمیزی آن تمام شده است، نوجوانان زیادی می‌آیند و با عکس شهید، عکس می‌گیرند.

مادر شهید هم هربار که این نقاشی را می‌بیند، می‌گوید: «این عکس خیلی شبیه پسرم است و همیشه تصور می‌کنم محمدحسین دارد به من نگاه می‌کند.»



*این گزارش در شماره ۱۹۸سه شنبه یک تیر ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44