افسانه دکتر شیخ
در صبحگاه ۳۰ بهمن ۱۳۵۵ روح پزشک شریف و انساندوست شهرمان بهسوی آسمان پر کشید. هنوز بسیاری از مردم مشهد، یاد و خاطره شادروان دکتر مرتضی شیخ را در یاد دارند. هنوز که هنوز است، محبتها، ازخودگذشتگیها، نوعدوستیها و فداکاریهای وی بسان اوسنههای قدیمی، سینه بهسینه نقل میشود و زبانبهزبان میچرخد.
کتاب «افسانه دکترشیخ» اثری است شامل زندگینامه، سخنان و قصههای زندگی پزشک نامی مشهدی معروف به دکترشیخ، اثر جمشید قشنگ؛ کتابی که درحالحاضر در مرحله ویرایش قرار دارد و معلم پیشین گروه تاریخ دانشگاه فردوسی، امیدوار است این یادگاری بزرگ را در بهار سال آینده به چاپ برساند و دراختیار مردم مشهد و جامعه پزشکی دنیا قرار دهد.
در دایره زمانی چهلویکمین سال درگذشت این اسطوره اخلاق پزشکی که سالها در همسایگی ما طبابت کرده است و قدیمیترهای محله ثامن نیز از او خاطرهها در ذهن دارند، بخشهایی از کتاب «افسانه دکترشیخ» که برگرفته از اسناد، مدارک و خاطرات دیروز مردم مشهد و دوستان و آشنایان این پزشک مردمی است، تقدیم شما خوانندگان خوب شهرآرا میشود. باشد که رفتار و کردار و پندار نیکش تا ابد درمیان مردمان این سرزمین، زنده و جاودان بماند.
زندگینامه: مرتضی شیخ (۱۲۸۶-۱۳۵۵)
دکتر مرتضی شیخ در سال۱۲۸۶ خورشیدی در تهران بهدنیا آمد. وی کودکی و همچنین تحصیلات خود را تا سطح مدرسه عالی طب در تهران ادامه داد و با درجه دکتری پزشکی، فارغالتحصیل شد.
پدرش زرگر بود و پس از آنکه بهدلایلی دچار مشکل مالی شد، مرتضی ضمن تحصیل به پدر نیز کمک میکرد. وی پس از اخذ مدرک دکتری به خدمت سربازی رفت. سپس به ماکو و مراغه رفت و آنگاه در عزیمت به سیستانوبلوچستان و خدمت در آن منطقه، موفق به تأسیس بیمارستان دولتی شد تا مردم مستضعف آن دیار بتوانند از خدمات رایگان بهره ببرند.دکترشیخ پس از ازدواج، ازطریق اداره تابعه (بهداری) به مشهد منتقل و درقالب همان دایره در کارخانه قند مشغول به خدمت شد
بهخاطر اشکهای مادر
سرهنگ دکتر لطیفی تازه بهعنوان رئیس بیمارستان تازهتاسیس لشکر در مشهد انتخاب شده بود. یک روز به من گفت: «دوست دارم دکترشیخ را که از همدورهایهای مدرسهام بوده است، ببینم.»
با دکتر تماس گرفتم و ماجرا را گفتم. او هم موافقت کرد. شبی سرهنگ لطیفی و چند نفر از همکاران را به منزلم دعوت کردم. دکترشیخ از همه دیرتر به ما پیوست. پس از خوردن شام، سرهنگ لطیفی از دکتر پرسید: «مرتضی! چرا اینقدر خودت را اذیت میکنی؟ چه خبره که از این محکمه به آن محکمه میروی؟»
دکترشیخ در پاسخ سرهنگ، ماجرایی را تعریف کرد که برای همه ما جالب بود: «زمانی ما در زیرزمین منزل فرد ثروتمندی زندگی میکردیم. پسر صاحبِخانه و من هر دو در یک زمان به بیماری حصبه مبتلا شده بودیم. یک روز درشکهای جلوی منزل ایستاد و پزشکی از آن پیاده شد.
او بهسمت اتاق آن پسر رفت و وی را معاینه کرد. وقت رفتن، مادرم به دکتر گفت: «آقای دکتر! اگر ممکن است، پسر مرا هم درمان کنید.» پزشک در پاسخ مادرم گفت: «من کسی را مجانی معاینه نمیکنم.» چشمان مادرم پر از اشک شد، اما نمیخواست من متوجه شوم. وقتی پزشک مرا معاینه نکرد، فهمیدم که درد فقر و نداری چیست. همانجا با خدای خودم پیمان بستم که درس بخوانم و پزشک شوم و تا زمانی که زنده هستم، به نیازمندان خدمت کنم.»
جمعهها، در انتظار بهار در خیابان بهار
همسرم، بیمار دکترشیخ بود. او همیشه به محکمه دکتر در خیابان بهار در نزدیک فلکه برق میرفت و بهصورت رایگان ویزیت میشد. پس از مدتی همسرم نیمهفلج شد، طوریکه دیگر نمیتوانست نزد دکتر برود. یک روز جمعه دکترشیخ سرزده به منزل ما آمد و گفت: «چرا بیمارم مدتی است به نزد ما نیامده است؟»
پس از دیدن وضعیت همسرم، او را معاینه کرد. از آن روز به بعد تا دو سال خود ایشان جمعهبهجمعه به خانه ما میآمد. هربار هم پس از معاینه خانمم، کیفش را باز میکرد، رویش را برمیگرداند و میگفت: «هر چه پول میخواهید، بردارید.»
کمک به نیازمندان
خرید بلیت بختآزمایی و اعانه ملی، از بلیتفروشان از دیگر دلسوزیهای دکتر بود. این بلیتها از سه ریال تا دو تومان قیمت داشت. حدود ۳۰ تا ۴۰بلیتفروش در مشهد بودند. بلیتفروشها هم میدانستند که دکتر در چه ساعتی در کدام محکمه است و چه زمانی کارش تمام میشود.
پس از صف بیماران، نوبت به صف بلیتفروشها میرسید. از هرکدام از آنها ۱۰ تا ۲۰برگ و گاهی همه بلیتها را میخرید. در بین این بلیتفروشها، تعدادی نیز معلول و ویلچرنشین بودند. این دسته در صحن حیاط، منتظر آمدن دکتر برای فروش بلیتهای بختآزمایی بودند.
خرید بلیت بختآزمایی و اعانه ملی، از بلیتفروشان از دیگر دلسوزیهای دکتر بود
پزشکی زیر باران
آن زمان در یکی از ادارهها کار میکردم. یک تاکسی هم داشتم که آن را به دست رانندهای داده بودم. در یک عصر جمعه پاییزی که هوا سرد و بارانی بود، تنها در خانه نشسته بودم و از پشت پنجره، باران شدید را تماشا میکردم. دلم گرفته بود و منتظر تغییر آبوهوا بودم تا بیرون بروم.
در همین زمان رانندهام آمد و گفت که برای دو روز به مسافرت میرود. او سویچ تاکسی را به من داد و رفت. من هم از خدا خواسته بهسرعت پشت فرمان نشستم و با خود گفتم در شهر دوری بزنم، شاید از آن حسوحال تنهایی عصر جمعه خلاص شوم.
خیابانها بسیار خلوت بود. باران آنچنان شدید بود که بهسختی میشد رانندگی کرد. از دور دیدم آقایی قدبلند کلاه شاپو بر سر و کیف در دست، علامت میدهد و داد میزند: «تاکسی».
با کنجکاوی جلویش ایستادم تا ببینم این مرد کیست و کجا میرود. شیشه را پایین دادم. مرد گفت: «محله زابلیها؟» محله زابلیها، محله فقیرنشینی بود که در آن زمان جرمهایی در آن اتفاق میافتاد. با تعجب و نگرانی دیدم به قیافه مسافر نمیخورد که ساکن آن محله باشد.زمانی که سوار تاکسی شد، به او گفتم اسم محله را شنیدهام، خیلی جالب نیست و من هم بلد نیستم. مرد گفت: «تو کاریت نباشه، برو، بهت نشان میدهم.»
مسافر ناشناس در محله زابلیها
راه افتادیم و با راهنمایی مسافر از دروازهقوچان خارج شدیم تا رسیدیم به منطقهای که بعدها به چهارراه میدانبار یا شاهرخشمالی مشهور شد. محلهای کثیف که بیشتر خانههایش با مصالح دستدوم ساخته شده بود و کوچههایش پر از گِل بود. واژه کپرنشینی یا حاشیهنشینی کاملا درمورد آن صدق میکرد.
مرد ناشناس، مرا یکیدو کوچه که ممکن بود، با ماشین برد. من چیزی نمیگفتم و میخواستم ببینم چه اتفاقی میافتد. سرانجام در کوچهای فرعی پیاده شد و به من گفت: «همینجا میمانی تا من کارم را انجام بدهم و برگردم.»
مسافر، کیفش را برداشت و بعد از پیاده شدن از تاکسی، وارد کوچه بسیار تنگی شد. کوچه سرازیری بود و گلها کاملا شل شده بود. او بهخاطر اینکه سُر نخورد، با یک دست کیفش را گرفته بود و به دیوار فشار میداد و با دست چپش، سمت راست دیوار را گرفته بود و آهستهآهسته پایین میرفت. در انتهای این کوچه کوتاه، خانهای بسیار محقر بود که حتی در نداشت و بهجای در، پتوی سربازی کهنهای در آن آویزان کرده بودند. آن مرد، پتو را کنار زد و داخل شد.
در تعقیب دکترشیخ
مدت زمانی گذشت، اما از مسافرم خبری نشد. از سر کنجکاوی، در ماشین را قفل کردم و نرمنرمک مسیری را که مسافرم طی کرده بود، پشتسر گذاشتم. از در اول یا همان پتوی سربازی کهنه رد شدم. حیاط بسیار کثیف و متعفنی را دیدم که یک طرفش پوست هندوانه، خربزه و آشغال ریخته بودند و سمت دیگرش، دو اتاق کوچک بهچشم میخورد.
هوا تازه تاریک شده بود. در یکی از اتاقها یک چراغ لامپا روشن بود و چند نفری در آنجا دیده میشدند که مسافر کلاهشاپویی هم یکی از آنها بود. از اینکه میدیدم زنده است، خوشحال شدم. با همان حس کنجکاوی، آهسته ازمیان گِلهای داخل حیاط عبور کردم و وارد اتاقی شدم که در آنهم بهجای در، پرده به چهارچوب زده شده بود.
پرده را آهسته کنار زدم. پیرمردی در بستر بیماری خوابیده بود و آنسوتر پیرزنی که مشخص بود همسر اوست، غمگین بالای سرش نشسته بود. مسافر من هم با یک گوشیِ پزشکی، پیرمرد را معاینه میکرد. آنجا بود که خیالم راحت شد که او دکتر است. اینکه او برای کار خلافی به این محله نیامده است، بیشتر خیالم را راحت میکرد.
دکتر کارش که تمام شد، گوشی را جمع کرد. پس از آن یک مشت سکه از جیبش درآورد و زیر بالش پیرمرد گذاشت. بعد رو به پیرزن کرد و گفت: «ننه! این پولها را میگیری، سبزی و میوه و غذا میخری. هفته بعد میآیم. وای به حالت اگر این پولها را خرج دود کرده باشی!
اگر دوباره بیایم و ببینم چنین کاری کردهای، نه من، نه تو. آنوقت دیگر برای شوهرت هم پایم را اینجا نمیگذارم. فهمیدی ننه؟» پیرزن گریه کرد و گفت: «چشم آقای دکتر! حتما». آخرسر دکتر نسخهای نوشت و پشتش را امضا کرد و به پیرزن گفت: «این نسخه را میبری میدان مجسمه و دارو را از داروخانه آفتاب یا پَروَز، رایگان میگیری.»
یک شهر، او را به نام میشناخت
وقتی دکتر، من را آنجا دید، گفت: «تو اینجا چهکار میکنی؟» گفتم: «ببخشید آقای دکتر! شرمنده، اما باور کنید نگران حال شما بودم.» دکتر گفت: «برو بشین توی ماشین.» بهسرعت بهسمت ماشینم برگشتم. وقتی دکتر آمد، گفت: «مرا به خانه ببر.» تعجب کردم که چرا میگوید مرا ببر خانه. مگر او کیست که من باید بدانم خانهاش کجاست؟ همینجور به مغزم فشار میآوردم بدون اینکه جسارت داشته باشم بپرسم شما کی هستید و خانهتان کجاست؟
از آن کوچه متعفن پر از گِلوشُل که خارج شدم، ناگهان جرقهای در ذهنم زده شد. آوازه دکترشیخ را زیاد شنیده بودم. پرسیدم: «ببخشید شما دکترشیخ نیستید؟» گفت: «چرا.» گفتم: «حالا میدانم خانهتان کجاست.»
همسایهها از دکتر میگویند
زندگی دکترشیخ در دو دوره حیات قابل بررسی است؛ خدمت همزمان در بهداری کارخانه قندآبکوه و محکمهها و پس از بازنشستگی و خدمت در محکمهها. نکته مشترکی که در هر دو دوره زندگی دکتر شیخ بهچشم میخورد، حضور محدود در منزل است؛ حقیقتی که از دید همسایگان او نیز دور نمانده بود.
یکی از همسایههایش تعریف میکرد: «برخلاف همسایههای دیگر که هر روز میدیدمشان، ایشان کمتر در کوچه و محله دیده میشد. علت هم این بود که ایشان بیشتر درحال خدمت در بیرون خانه بود. از صبح زود که به محکمههای خودش مراجعه میکرد، دیروقت به خانه میآمد. نهتنها همسایهها که خود خانوادهاش نیز به این موضوع اذعان داشتند. مهندس جاوید شیخ برایمان تعریف میکرد ما حتی یک عید نوروز را درکنار هم، سر سفره هفتسین ننشستیم. ایشان در همان زمان هم بر سر بالین بیمار بود.»
تفریح و تفرج توأم با خدمت
دکترشیخ حتی روز جمعه نیز تعطیلی نداشت. اغلب در این روز بههمراه خانواده به تفرجگاههای اطراف مشهد مانند وکیلآباد میرفت. در آنجا هم افرادی بودند که برای درمان به ایشان مراجعه میکردند. این کمبود وقت از یک طرف و شوق و شور خدمت به مردم از طرف دیگر آنچنان بود که دکتر حتی در مراسم عقد دخترش فقط یکیدو ساعت حضور یافته و بعد از مراسم عقد رفته بود تا به بیمارانش برسد.
یک روز کاری با دکترشیخ
دکتر پس از خوردن صبحانه که شامل نان، پنیر، کره یا سیبزمینی آبپز و نوشیدنی، چون قهوه، چای یا شیرقهوه، بود، ساعت ۷/۵ -۸ از منزل خارج میشد. پیش از خداحافظی به فرزندانش که دورش جمع شده بودند و از او پول میخواستند، پول توجیبیشان را میداد. رفتن به کارخانه قندآبکوه، محکمهها، خانهها و مداوای بیماران در مسیر، برنامه هر روز او بود. پس از بازنشستگی از کارخانه این برنامه به خدمت در محکمهها، خانههای بیماران و افراد در مسیر اختصاص یافت.
پس از خارج شدن از منزل، امکان داشت دیگر تا نیمهشب برنگردد. گاهی پس از ساعت ۱۲ ظهر سری به خانه میزد تا چای یا قهوهای بنوشد. آنگاه بدون خوردن ناهار بهسوی مطبها میرفت. البته گاهی در هنگام تشنگی، آب کِشته را که در درون یک قوری لعابی زردرنگ درست میکرد یا چای سرد میخورد. در مواقعی هم غذایش را در مطب میخورد. این غذا شامل بیسکویت یا چیزی بود که از خانه با خود همراه برده بود. در برخی زمانها هم ساعت ۵ عصر به منزل بازمیگشت. ناهاری میخورد. استراحتی میکرد و دوباره حدود ساعت ۶/۵ تا ۷ بهسوی محکمههایش روان میشد.
خاطراتی از زبان فرزندان دکترشیخ
گاهی که پدرم ساعت ۵ بعدازظهر به منزل میآمد، در این نیم یا یک ساعتی که با ما بود، انگار سال ها با پدر زندگی کردهایم. یادم نمیآید در طول زندگی با پدر بیشتر از پنج یا ششبار بیشتر سر سفره ناهار با هم نشسته باشیم. بعضی مواقع نیمهشب و حتی بعد آن حدود ساعت ۲ به منزل میرسید؛ چون از ساعت ۱۲ تا ۲ نیمهشب به عیادت بیمارانی میرفت که نمیتوانستند به محکمه بیایند.
وقتی به خانه میرسیدند، اولین کارشان استحمام بود. یک منبع استوانهایشکل در منزل درست کرده بود. یکی از این چراغهای فتیلهای هم از صبح زیرش روشن بود. آنجا حمام دکترشیخ بود که آب گرمش را تأمین میکرد. یک دوش هم گذاشته بود توی دستشویی که سر اتاق خوابشان بود. پس از حمام گرفتن، میوههایی را که سر راه خریده بودند، با صابون میشست و در یک سینی شبهاستیل برای بچهها میگذاشت. موقع شام خوردن، موسیقی گوش میداد و روزنامههای روز را ورق میزد. قبل از خواب هم اخبار آن روز را گوش میکرد تا از اتفاقات روز بیخبر نباشد.
گاه پدرمان در اثر خستگی روی همان قالی داخل حیاط خوابش میبرد و حتی شده بود که بر اثر خستگی بیش از حد، کفش بهپا بهصورت دمر روی زمین به خواب رفته باشد. آنوقت یکی از ما بهآهستگی کفشها را از پای پدر درمیآوردیم.
خاطرم هست یک شب که پدر خسته از کار درحال استراحت بود، در زدند. همراه بیمار گفت زائو داریم. پدر رفت و زود برگشت. پرسیدم آقاجان چی شد؟ گفت نجاتش دادم؛ البته قابله هم آنجا بود. صبح که شد، برایش شیرینی آوردند. اگر بیماری در هر ساعت شب زنگ در خانه ما را به صدا درمیآورد، خانواده موظف بودند در را باز و پدر را بیدار کنند. اگر این بیمار چهاربار زنگ میزد، پدر ناراحت میشد و میگفت: «چرا زنگ سوم را زده است و شما هنوز در را باز نکردهاید؟»
*این گزارش پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶ در شماره ۲۷۲ شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است.

