دفاع مقدس - صفحه 23

مادر شهیدان انگشترساز تعریف می‌کند: حاجی دو گوشواره سنگین‌وزن به من هدیه داد، همان‌طور که داشتم گوشواره‌ها را در گوشم می‌کردم، پرسیدم این هدیه به چه مناسبت است؟ گفت: محمد شهید شده است.
چندوقتی است که تصویر سه شهید خانواده شعرباف در ورودی مشهد، زینت‌بخش این شهر شهیدپرور است و قصه زندگی و شهادت هرکدام از آن تمثال‌ها در آن بنر بزرگ، روایتی خواندنی و پردرس دارد.   
علی‌اکبر صمد‌یان، همراه با فرزند شهیدش غلامرضا صمد‌یان در عملیات‌ شرکت می‌کرد، او می‌گوید: پسرم به مشهد آمد‌ه بود. با او تماس گرفتم و گفتم خود‌ش را برای عملیات کربلای ۱۰ به ما برساند.
سیدرضا سجادنیا، ۴۳ سال است که رنج جانبازی را تحمل می‌کند. وقتی روبه‌روی آینه می‌ایستد، به‌جای تصویر خودش، چهره همسرش را می‌بیند که او را با همین شرایط جانبازی انتخاب کرد و سال‌هاست که همدمش شده است.
هفتم فروردین سال‌۹۵ برای خانواده شهید سید‌مرتضی مرتضوی‌لراسکویی تاریخ مبارکی است؛ روزی که مقام معظم رهبری قدم‌هایشان را بر فرش خانه «سیدآقا» گذاشتند و چشم اعضای این خانواده را به دیدارشان روشن کردند.
جواد زاهدی؛ راوی و رزمنده هشت سال دفاع مقدس بعد از ۳۰ سال خدمت در سپاه با کوله‌باری خاطره از جبهه و جنگ به میان مساجد، مدارس و... می‌رود و به روایت‌گری می‌پردازد.
خلبان آزاده غلامرضا مرادی‌فر می‌گوید: با برج مراقبت تماس گرفتیم و تقاضا کردیم چراغ‌های باند را روشن کنند ولی برج به ما تذکر داد اگر چراغ‌های باند را روشن کنیم، فرودگاه را می‌زنند.
عباس جوان بنه‌گز سال‌۶۳ اولین‌بار به جبهه اعزام و به مدت ۳۰ روز در منطقه «هفت‌تپه» مستقر شد. مدتی هم آنجا مبارزه کرد تا اینکه سال‌۶۵ به شهادت رسید.
جانباز شهید محمد‌حسین حیدری، علاقه فراوان به مراسم مذهبی داشت و همیشه بانی بسیاری از این مراسم بود یا به هر نحوی که کمکی از دستش برمی‌آمد، دریغ نمی‌کرد.
علی‌اکبر عذرایی می‌گوید: برای روایتگری جنگ هیچ‌کس شایسته‌تر از افرادی نیست که در واحد اطلاعات و تخریب بودند؛ زیرا آن‌ها نوک پیکان حمله بودند.
رضا جان مشهدی می‌گوید: مدتی بود که یاد دوستان سنگرسازم افتاده بودم؛ آنها با آنکه سنگر می‌ساختند، خودشان در مواقعی که دشمن حمله می‌کرد، بی‌دفاع‌ترین بودند. از سوی دیگر خاطره‌های خوبی از لودر در جبهه داشتم.
غلامرضا کاملان رضائیان، گل‌فروش خیابان سرخس قسمتی از مغازه‌اش را به موزه دفاع مقدس تبدیل کرده است.به پشت پیشخوان این گل‌فروشی که می‌رسی، ناگاه چشم‌هایت می‌رود به تماشای خاکریز‌های جبهه و جنگ.
پدر و مادر شهیدان مجاوری سال‌ها است در محله گلشور زندگی می‌کنند، از هر کسی در این محله آدرس خانه‌شان را بپرسی آنجا را بلدند. آنها نگین محله گلشور هستند.
کبری درج‌پور‌مقدم می‌گوید: رضا خیلی مهربان بود و این مهربانی فقط شامل حال فرزندانش نمی‌شد. اقوام و فامیل همه دوستش داشتند. وقتی شهید شد، وصیتش به دست من رسید.
هرکس به مغازه‌اش می‌آمد، احمدآقا می‌گفت: «چی می‌خوای دایی جان؟» به همین خاطر همه اهالی  او را «دایی» صدا می‌کرده‌اند و شهید احمد رستگارمقدم به همین نام شهره بود.
کار جواد رضایی، پزشک خیر محله رازی تمامی ندارد، درمان رایگان ۴۰۰ بیمار در یک ماه، سرزدن به ۴ روستا در سال برای درمان رایگان و تهیه جهیزیه از اقدامات دکتر جواد رضایی است.
روایت نگهداری اسرای عراق در مشهد را محمدصادق خاکساری یکی از ساکنان محله امام خمینی (ره) می‌گوید. او سروان بازنشسته لشکر ۷۷ ثامن‌الائمه (ع) است. خاکساری آن دوران مسئول این اردوگاه بود.
زهرا موحدی، همسر و مادران شهیدان سید کریم و سید جواد خوش قلب طوسی است. او در هشت‌سال جنگ تحمیلی، همسر و فرزندانش در جبهه بودند و در این مدت دو فرزندش را تقدیم کرد.
خانواده شعبانی‌فر دو فرزند و داماد خود را تقدیم انقلاب کرده‌اند، در این بین محمد افتخاری، نقش مهمی در مبارزات انقلابی محله رضاشهر داشته است و همین هم سبب می‌شود پدرزن خودش دامادش را انتخاب کند.
وقتی پنج سال داشت، به‌خاطر بمباران، مدتی به مشهد نزد پدربزرگ و مادربزرگ می‌آید، اما الیاس صفاردزفولی که نمی‌توانست خاطرات تلخ اهواز را فراموش کند، به‌محض شنیدن صدای هواپیما برروی زمین دراز می‌کشید.