سردار شهید تقی رضوی از آنها بود که دوست نداشت در جبهه رئیس و مرئوس بازی دربیاورد و بارها کارهایی که رانندهاش باید انجام میداد را خودش انجام میداد و میگفت ما برادریم.
عصمت کریمویی، مادر شهید حسین مصلایی است. آخرین بار و لحظه خداحافظی وقتی به قد و بالای پسرش نگاه کرد، قلبش لرزید و احساس کرد در این رفتن برگشتی وجود ندارد.
کبری محمدی، مادر شهید ان غلامرضا و عبدالله صفدرینژاد، چهلسال است در کوچهای زندگی میکند که مزین به نام پسران شهید ش است. هنوز هم در حسرت آخرین خداحافظیاش با هر دو فرزندش مانده است.
مادر شهید علیاصغر مرتضوی میگوید: از او فقط یک ساک دستی بهجا ماند. مدتی پس از شهادت برادرش امیر، پیراهن علیاصغر را در قبری خالی کنار مزار برادرش دفن کردم تا دلم با زیارت قبور آنان آرام بگیرد.
شهید کاوه مهربان بود و حین بازی لبخند از لبش محو نمیشد. همه را با اسم کوچک صمیمانه صدا میکرد، انگار که سالهاست آنها را میشناسد. او مانند سایر بازیکنان، رفتار میکرد و نمیشد تشخیص داد که فرمانده است.
طلعتخانم مادر شهید حسن قائمی است؛ پاسداری که از نخستین روزهای تأسیس سپاه پاسداران به این نهاد مردمی پیوست و در سال۵۹ با شروع جنگ به جبهههای غرب کشور رفت.
تصورش را بکنید در خانهتان نشستهاید و به یکباره بگویند مقام معظم رهبری میخواهد وارد خانه شما بشود، چه احساسی به شما دست میدهد؟ این حس را خانواده قاسمیان در ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ تجربه کردند.