در شلوغیهای سال۵۷، روزهای اول خودم تنهایی به راهپیماییها میرفتم و میخواستم اطلاعات بیشتری پیدا کنم. نیروهای پایداری شاه در چهارراه شهدا روبهروی باغ نادری که محل فعلی هتل غدیر است، مستقر و برای سرکوب آماده بودند. چند روزی رفتم و موقعیت را خوب سنجیدم. دانشآموز دبیرستان جهان نو بودم و کوچههای اطراف را میشناختم.
جریان انقلاب من را هم کنجکاو کرده بود. هرشب خیلیها میکوبیدند میآمدند مسجد. آن روزها مسجد خارج از محدوده بود. مثل حالا نبود که مترو و اتوبوسهای مدلبهمدل خدماتدهی کنند؛ مردم پیاده میآمدند.بین نمازها امام جماعت سخنرانی میکرد، نه با ملاحظه و ملایم، بلکه تند و سخت؛ بهطوریکه هر لحظه میترسیدم بیایند در مسجد را ببندند، اما رژیم از پیربودن حاجآقا هراس داشت.
حاجمحمد جعفری، جایی در نوجوانی سرنوشتش به مشهد کوک میخورد تا در شکلگیری صحنههای انقلابی مشهد سهیم باشد. کارنامه انقلابیاش جای خالی ندارد و هنوز پاسدار انقلاببودنش مثل رودی در زندگیاش در جریان است.
درباره واقعه 22آذر میگوید: سال57 رئیس بخش زنان و زایمان بودم. در آن روز یک صندلی برداشتم و جلو در اتاق رئیس بیمارستان دکتر «خسرو آروند» گذاشتم تا تحصن کنم. او هم فردی انقلابی بود و از جریانهایی که در شهر میگذشت، اطلاع داشت. هنگامی که متوجه شد جلو در اتاقش نشستهام، علت را جویا شد. به او گفتم متحصن هستم. او با تعجب پرسید: یعنی چی متحصن هستی؟؛ گفتم با توجه به اتفاقهای اخیری که در شهر و بیمارستان افتاده است ناراحتم و میخواهم که با این حرکت از مردم و انقلاب حمایت و خشم و ناراحتیام را از رفتارهای چماقداران حکومتی نشان بدهم.
شهید احمد عرفانی 17بهار از زندگیاش را پشت سرگذاشته بود که 17شهریور57 توسط رژیم ستمشاهی به شهادت رسید. مادرش به عکس شهید اشاره میکند و میگوید:وقتی 17سالش شد گفت بیا برویم عکس بگیرم تا هر وقت دلت برایم تنگ شد عکسم را نگاه کنید، هرگز فکر نمیکردم؛ روزی برسد که او نباشد و من دلتنگ دیدن رویش شوم برای همین به این حرفش لبخندی زدم و توجه نکردم.
مسجد فیل که از دوره قاجاریه به جا مانده است، از جمله مساجد فعال مشهد در سال ۱۳۴۲ بود که بیشتر در مخالفت با ماجرای انجمنهای ایالتی و ولایتی و لوایح ششگانه به شهرت رسید.
کمسن و سالترین اسیر اردوگاه پسری 10 ساله به نام علیرضا بود که به همراه پدرش برای دفاع از کشور عازم جبهه شده و در نهایت اسیر شده بودند. در ابتدا نگذاشتند که دشمن بفهمد با هم نسبتی دارند زیرا شکنجههایشان بیشتر میشد اما کمکم این موضوع لو رفت. یکی از تلخترین خاطراتم برمیگردد به همین کودک! آنهم زمانی که پدرش را جلو چشمانش به شکل وحشیانهای کتک میزدند و آن پسر کاری از دستش برنمیآمد و فقط غصه میخورد.