کد خبر: ۵۷۲۷
۰۷ شهريور ۱۴۰۴ - ۱۳:۰۰
صغری استیری، امدادگری که به جبهه نرسید

صغری استیری، امدادگری که به جبهه نرسید

خانم استیری از جرگۀ ناکامان کامرواست. کسی که در جوانی‌اش از آن جوان‌های پرشور انقلابی بوده و حتی با وجود داشتن دو فرزند و بارداربودن باز هم تظاهرات می‌رفته و در جمع‌های انقلابی شرکت می‌کرده است.

 نمی‌شود که همیشه پیروز باشی، پیروز باشی و همه یادت کنند و بگویند فلانی همان بوده که از پس آن‌کار خیلی خوب بَرآمده.

اصلا گاهی باید ناکام باشی، گاهی باید خیلی شکیل و زیبا شکست بخوری، یک چیزی بماند توی دلت، حرف نگفته‌ای، چند کار نکرده‌ای. پیروز که باشی فقط باید از یک زاویه دربارۀ پیروزی‌ات حرف بزنی و تکرارش کنی، ولی شاید ناکامی تکرار نداشته باشد، گفتنش باری را از روی دوشت کم نمی‌کند و برعکس داغ آن مدام تازه می‌شود.

خانم استیری از جرگۀ ناکامان کامرواست. کسی که در جوانی‌اش از آن جوان‌های پرشور انقلابی بوده و حتی با وجود داشتن دو فرزند و بارداربودن باز هم تظاهرات می‌رفته و در جمع‌های انقلابی شرکت می‌کرده. محلۀ مهرآباد خانۀ خانم استیری است.

آقای خالقدادی رابطی که ایشان را به ما معرفی کرده بودند هم نبود. خانه نُقلی و قدیمی بود با هال بزرگ و دیوار‌هایی که چیزی آویزان نبود از آن جز دو عکس؛ همسری که فوت شده بود و پسری که به خاطر بیماری سختی رخت از این دنیا بر بسته بود.


به محله «مهرآباد» می‌گفتند «خدربیگ»

 ۳۶ سال است که در محلۀ مهرآباد زندگی می‌کند. آن موقع هم ظاهراً اسمش «خِدِربیگ» بوده و صحبت ما همان‌طور که جیغ کتری صدایش بلند شده بود از همین جا شروع شد؛ «زمین‌های این اطراف را «بَختره» می‌کاشتند؛ منظورم از بختره همین سیفی‌جات بود و زمین‌ها هم به نام آقای سیدی بود.

یعنی مردم این‌طور می‌گفتند. ما سال ۶۰ آمدیم به این محله. اما قبلش برای مدتی حدود ۱۵ سال توی استان هرمزگان زندگی می‌کردیم. همسرم کاشی‌کار بود و برای کار رفته بود آنجا و طبیعتاً من هم همراهش رفته بودم. من و همسرم سال ۵۳ ازدواج کردیم.»

همسر خانم استیری دو سالی می‌شود که فوت کرده، اما با این حال او مادرِ یک خانوادۀ پرجمعیتِ هشت نفره است؛ «پسرم هم البته به‌خاطر بیماری سرطان فوت کرد.» غم نهفته‌ای توی چهره‌اش رسوایی کرده وقتی که از خاطراتش می‌گوید و حضورذهن‌نداشتنش این نهفتگی و نبودن پسر و همسرش را بیشتر عیان می‌کند.  

انقلاب شد و من سه ماه رفتم دورۀ امدادگری

می‌رویم سر اصل مطلب. اینکه او کی و چطوری سر از امدادگری درآورده است؛ «من منعی برای تظاهرات‌رفتن از طرف پدرم یا همسرم نداشتم. از طرف دیگر نمی‌توانستم ببینم این همه آدم دارند در جبهه‌ها می‌جنگند و من و امثال من اینجا توی خانه نشسته‌ایم. فکر می‌کردم باید کاری بکنم. برای همین رفتم یک دوره سه ماهه توی بیمارستان امام رضا (ع) امدادگری گذراندم.

من و بیست نفر دیگر از خانم‌ها که قرار بود بعد از اتمام دوره بفرستنمان به مناطق جنگی. اما دَم‌دمای رفتنمان بود که از طرف حضرت امام پیامی آمد که خانم‌ها به جنگ نروند. حالا اینکه قبلش می‌رفتند را من اطلاع دقیقی ندارم، ولی بعد از پیام آقا دیگر فرماندهان اجازه نمی‌دادند خانم‌ها به جبهه بروند.».

استیری سواد خواندن و حتی تا حدود زیادی نوشتن ندارد، اما با این حال جریان‌های اول انقلاب و حضور در یک خانوادۀ مذهبی به همراه پدری که خود از بسیجیان آن زمان بوده، موجب می‌شود تصمیم بگیرد که با لباس امدادگری به جبهه برود. با این حال نرفتن خانم استیری به قیمت انزوا و گوشه‌گیری‌اش تمام نمی‌شود. او حالا در پشت صحنۀ جنگ شروع به خدمت‌رسانی می‌کند.

هر موقع خبر می‌دادند برویم راهپیمایی ما آماده‌باش بودیم

 تلویزیون روشن توی خانه‌های دهۀ ۶۰ توانست دل‌های زیادی را مشتاق رفتن به جبهه‌های جنگ کند. اشتیاقی که زن و مرد نمی‌شناخت و همه دوست داشتند در این رخداد سهیم باشند.

خانم استیری می‌گوید صحنه‌های جنگ را که می‌دیده آرام و قرار نداشته و بعد از آن ناکامی، این ناآرامی تشدید هم شده بوده؛«می‌رفتیم با خانم‌ها خرما و کشمش و هر چیزی که نیاز به بسته‌بندی داشت را آماده می‌کردیم. ولی خب راستش اگر ما را می‌بردند خط مقدم که خیلی بهتر بود. (سکوت می‌کند) ظاهراً این آماده‌باش‌بودن او از زمان انقلاب بوده که با هر پیامی، سریع خودش را به تظاهرات می‌رسانده.

بچه‌ام را سنجاق می‌کردم به چادرم!

می‌گویم با بچه‌ها چه کار می‌کردید؟ بچه‌های قد و نیم‌قدی که نیاز به مادر داشتند و شما این‌طور که تعریف می‌کنید ممکن بود هر لحظه جایی باشید؛ «بچه‌هایم خدایی داشتند. شوهرم هم خیلی کمک‌دستم بود توی این‌طور مواقع. وقتی می‌دیدم که جوان‌های دستِ گلمان این‌طور دارند توی جبهه‌ها پَر پَر می‌شوند، این کمترین کاری بود که می‌توانستم انجام بدهم. موقع انقلاب هم همین‌طور بود.

من با دوتا بچه‌هایم می‌رفتم. یکی را بغل می‌گرفتم و یکی دیگر را هم سنجاق می‌کردم به چادرم. یادم نمی‌رود که آن دوره یک سرهنگ طباطبایی بود که خیلی آدم پستی بود. خودم آنجا بودم وقتی داشت به سربازی دستور می‌داد که به طرف جمعیت شلیک کند و او نکرد و یک گلوله زد به سرباز و خودش رفت توی تانک. من دیدم که با تانک‌ها از روی جنازۀ مرده‌ها و زنده‌ها رد می‌شدند، صدای شکسته‌شدنِ جمجمه‌ها را می‌شنیدم.

آنجا رو به آسمان کردم و گفتم:یا ابوالفضل! خودت بچه‌هایم را سالم به خانه برگردان.» خاطره‌هایش تا نصفه می‌آمد و بعد انگار که حواسش برود پس کار دیگری یا شاید هم خاطرۀ دیگری، فراموش می‌کرد. می‌گفت حضور ذهن کافی ندارد.

سکوت شد و بعد چایی آورد و کمی هندوانه. روایت خانم استیری باید ناقص بماند، نقصی که خاطره‌ها را یکی یکی مدام جلوی چشمش می‌آورد. خاطره‌های روز‌های انقلاب، جنگ، تظاهرات، بچه‌هایش و شوهری که همیشه تا دم رفتن همراهش بوده.

 


* این گزارش در شماره ۲۵۲ دوشنبه  ۲۶ تیر ۹۶ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:44